Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers به به مامان

به به مامان

خاطرات من و کودکم

روزهای خوب یادگرفتن الفبا و شیرینی تلاش برای خوندن کلمات داره به اوج هیجان خودش می رسه لحظه هایی که هر روز با یادگرفتن حرفی و توانستن خواندن کلمات جدید

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۰ دی۱۳۹۴ساعت 10 توسط شیما |

 

مامان می خوام همه چی رو کشف کنم  

من : خیلی خوبه پسرم آفرین  عزیزم آخه خیلی چیزا کشف شده ولی تو می تونی چیزای جدیدی کشف کنی  

پسری : مامامان بنظرت چی کشف کنم بهتره  

من : عزیزم بهتره چیزای که بشریت و نجات می ده کشف کنی  

پسری: مامان پس باید یه چیزی کشف کنم موبایلو نابود کنه

+ نوشته شده در جمعه ۲۰ آذر۱۳۹۴ساعت 10 توسط شیما |

              

تولد رضا جان ، مبین جان ، کیاجان ، شیدا جان همه آبا نی های عزیز  

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ آبان۱۳۹۴ساعت 9 توسط شیما |

 

عزیز ترینم عشقم هفت سالگیت مبارک  

لحظه شیرین زایمان وصف نشدنی ترین خاطره زندگیم است  

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک

                     میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز
از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

یه کیک خیلی خوش طعم، با چند تا شمع روشن
یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم
به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی
با یه گریه‌ی ساده به دنیا بله گفتی

ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه، رو لبا پر خندس

تا تو هستی و چشمات بهونه‌است واسه خوندن
همین شعر و ترانه تو دنیای ما زنده‌است

واسه تولد تو باید دنیا رو آورد
ستاره رو سرت ریخت، تو رو تا اسمون برد

تولدت عزیزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق، پر از اینه و شمعدون

الهی که همیشه واسه تبریک امروز
بیان یه عالم عاشق، بیاد هزار تا مهمون

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ آبان۱۳۹۴ساعت 9 توسط شیما |

مدرسه هر روز هیجان تازه دارد کم کم حروف را یاد می گیری مهر هزار آفرین را فهمیده ای روز های اول حاضر نبودی آخر کلاس و در جمع گرم بچه ها را ترک کنی اما با کمک خانم چمنی معلم مهربانتان میز اول نشستی و کمی از بازیگوشی هایت کم شد بعد از حروف دیروز برای اولین بار یک کلمه نوشتی آب و چه شوقی فکر می کردی با این کلمه سواد دارشدی اما راه سختی را پیش رو داری این الفبا اولین قدم 12 سال درسخواندن

+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ آبان۱۳۹۴ساعت 12 توسط شیما |

 

 

بالاخره پاییز از را رسید و عشق منم کلاس اولی شد

علیرضا گلی ما هم رفت مدرسه

ایشالله که همه بچه ها به موفقیتهای بزرگ دست پیدا کنن و دل پدر و مادرا رو شاد کنن

علیرضا برخلاف هر صبح که  به زور بیدارمی شد زود بلند شد شاد و شنگول

مدرسه خیلی شلوغ بود پدر و مادرا همه شور و هیجان داشتن

اسم بچه ها رو خوندن و کلاس بندی شدن مث یه مرد بدون ما رفت سر کلاس یکی از دوستای پیش دبستانیش هم پیشش بود فورا ته کلاس نشستن و تیم تشکیل دادن  

خدا پشت و پناه همه کوچولوهامون باشه

+ نوشته شده در سه شنبه ۳۱ شهریور۱۳۹۴ساعت 8 توسط شیما |

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ تیر۱۳۹۴ساعت 9 توسط شیما |

 

روزها و ساعتها رو به  عشق بوی نفست طی میکنم 

تو رو دوست دارم  به خاطر پاکی ت ...

به خاطر وجوده لطیفت ...

به خاطر دونه دونه لحظه های خاطره انگیزت .

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ خرداد۱۳۹۴ساعت 9 توسط شیما |

 

مرد من امروز 78 ماهه شد و همزمان اولین تجربه عضویت در ngo حمایت از محیط زیست شد تجربه ای که خیلی شیرین بود و با حرارت و شوق زیاد کاردستی درست کرد و در اولین برنامه که حمایت از زمین بود شرکت کرد انقدر شوق و ذوق داشت که منو یاد اولین فعالیت هام سال اول دانشگاه انداخت سا 1376 که تو میتینگ ها شرکت می کردیم .

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۰ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 9 توسط شیما |

                                

عزیز دل مادر این اخرین عیدی که در مهر هستی و 77 ماهه شدی دلبندم لحظه لحظه بزرگیت را جشن می گیرم و برای ثانیه هایت خدا را شکر می کنم خونه جدید رفتیم به قول  عشقم خونه خودمون اتاقت رو خودت چیدی و برات این مرحله زندگی تجربه جدیدیه تا حالا خونه کشی نکرده بودی بهم ریختگی و بسته بندی وسایل و..و. همه حس و حال جدیدی بود

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ فروردین۱۳۹۴ساعت 9 توسط شیما |

چند شب پیش علیرضا با حرفاش شوکم کرد واقعا نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم  

چقدر بچه ها بزرگ شدن زود واقعا نسل عجیبی هستن جل الخالق داری چی می افرینی  

ماچرا از اونجا شروع شد که علیرضا خان چند روزی بود گیر می داد که حتما تبلت ببرم پیش دبستانی من مخالف که قانون اجازه نمی ده و نمی شه  تا اینکه بالاخره تسلیم شدم اما با شروط خودم که صبح تا ظهر دست مربی باشه یک ساعت آخر اجازه داری بازی کنی  

این گذشت شب رفتم براش قصه بگم که گفت مامان چون خیلی دوست دارم می خوام یه رازی بهت بگم منم خوشحال گفتم بگو عزیز دلم گفت امروز بالاخره از دختر مورد علاقم تو مهد عکس گرفتم اما تبلتم الان شارژ نداره نشونت بدم  

منو میگی  

ولی روانشناس مهد قبلا بهم گفته بو د هیچ عکس العملی نشون ندید بحث و عوض کنید اما شوک سنگینی بو د  من پسر پیش دبستانی دارم یا دانشجو  

چقدر  نسل بشریت باهم فرق دارن من سوم دبیرستان بودم که تازه به این چیزا فکر می کردم که مثلا امیرخان هندی خوشگله

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۳ساعت 9 توسط شیما |

 

             

عزیز ترینم هر لحظه بزرگیت را درک می کنم و شاکر خداوندم که این لحظه های قشنگ را به من نشان می دهد  به مناسبت ایام دهه فجر درختی با عنوان درخت آرزو در مهد علیرضا درست شده همه ارزو ها شون نقاشی کردن و خانم معلم هم نوشته ارزو بچه ها رو اما در بین همه ارزو های بچه ها ارزو پسر من عجیب غریب بود همه تا مدتها در بارش حرف می زدن و می خندیدند  

ارزو پسرم این بود خونه جهاد فروش بره  

منم اول که شنیدم شوک شدم که چقدر پسرم بزرگه و می فهمه مسائل خونه رو ما چند وقتیه که داریم کارایی اقتصادی می کنیم سهام می فروشیم ملک می خریم  و خلاصه برای خرید خونه پول کم داشتیم  همش می گفتیم اگه خونه جهاد فروش بره  کافیه درست می شه  

بی توجه به اینکه عشقم همه اینارو می فهمه و مسائل خونه از اسباب بازی و خوراکی و همه چیزایی که بچه های دیگه غرق اون هستن   

 

             

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 8 توسط شیما |

 

توبزرگ میشوی وبزرگتر.... ومن هرروز دلتنگ روزهای کودکی ات میشوم

روزهای نوزادی .روزهایی که به غیر از آغوش من ماْوایی نداشتی.

دلتنگ روزهایی هستم که به سرعت سپری شد.

خیلی زود گذشت.روزی که خدا فرشته ای را به من هدیه داد تا زین پس نگهدار او باشم.

امانتدار خدا هستم تا از تو پاسداری کنم.

ازتو وزیباییهایت.مبارک باشد 74 ماهگی تو جان مادر....

 هرروز که میگذرد عشق من به تو صدچندان میشود

توبزرگ میشوی ومن هر روز که میگذرد در دریای عشق توکوچکتر میشوم....

و شاید همین روزها غرق شوم........... 

+ نوشته شده در شنبه ۲۰ دی۱۳۹۳ساعت 10 توسط شیما |

 

 

پسر نازم 73 ماهه شد  

عزیز ترینم برای شب یلدا در پیش دبستانی یه درخت درست کرده بودند بنام درخت آرزو ها  

پسرم دو تا ارزوش و روی یه کاردستی پرتقال نوشته بود و اویزان کرده بود  

می دونید ارزوی اولش فروش رفتن خونه جهاد بود و دومیش دو تا داداش کوچلو  

چقدر پسرم به اهداف خانوادگی فکر می کنه و نوع دوسته واقعا ما شش سالمون بود ارزومون چی بو د چقدر بچه های این دوره زمونه متفاوت هستن  

مرسی گلم که خانواده برات مهمه ماهم قدر تو رو می دونیم

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ آذر۱۳۹۳ساعت 11 توسط شیما |

 

  

           فرشته نازمامانی ، ای زیباترین هدیه آسمانی" تولدت شش سالگیت مبارک

تا عشق آمد دردم آسان شد،خدا را شکر!

                                                    مادر شدم اوپاره جان شد،خدا را شکر

شوق شنیدن ریخت حتی گریه اش در من

                                                   لبخند زد جانم غزلخوان شد،خدا را شکر

من باغبان تازه کاری بودم اما او    

                                                    یک غنچه زیبا و خندان شد،خدا را شکر
او آمد و باران رحمت با خودش آورد
                                                     گلخانه ما هم گلستان شد،خدا را شکر
سنگ صبورم،نور چشمم،میوه قلبم

                                               شب را ورق زد،ماه تابان شد،خدا را شکر
مادر شدن یک امتحان سخت وشیرین است
                                                  دلواپسی هایم دو چندان شد،خدا را شکر  

فرزندم ،نورچشمم،پاره تنم...
توآمدی با لبخند شیرینت،باگرمای دلپذیرت،بانگاه بی نظیرت.
چگونه برایت از شادیم بگویم؟ازشوق دیدارت...از لحظه تولدت...
توآمدی وبه زندگیمان رنگ تازه ای دادی...چونان رنگ گلهای بهشتی با عطری دلاویز وبه غایت مدهوش کننده...
عظمت پروردگار رادرظرایف وجوددوست داشتنی ات می جوییم وخداراباتمام ذرات وجودمان می ستاییم...

نیمایوشیج در تولد یکسالگی فرزندش نوشت :

پسرم یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان رادیدی.از این پس همه چیز تکراریست جز مهربانی... 

   


+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ آبان۱۳۹۳ساعت 11 توسط شیما |

پسر خوشکله مامان 70ماهه شدی مردی شیرین و مهربان از خدا می خواهم اینگونه نگاه های معصومانه ات تکرار شود اینگونه زیبا خندیدنت تکرار شود اینگونه شیرین سخن گفتنت تکرار شود اینگونه واژه ها را بیاموز و با زبان کودکانه ات برایم جمله های شیرین بساز فــردا ؛ تنها در قاب خاطراتمان خواهیم توانست این روزها را به تماشا بنشینیم تمام لحظه ها دلتنگ توام ، حتی آنزمانی که در آغوشم می فشارمت چرا که می دانم این روزها تکرار نخواهند شد

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۰ مهر۱۳۹۳ساعت 10 توسط شیما |

 

 

عشقم رفت پیش دبستانی بخاطر مسافرت روز پنجم مهر پسری رفت پیش دبستانی البته با کلی ذوق و شوق و از کله سحر بیدار شد ژل زد ادکن .... کارایی که فقط مختص عروسی رفتنش خلاصه عصر اولین روز پیش دبستانی بعد از کلی تعریف از بچه ها و هم کلاسی های جدید و ... پسری: مامان ما دیگه درسامون شروع شده فکر کنم روزای سختی داریم من : چطور عزیزم مگه امروز چکار کردین پسری : اصلا شما می دونید اشکال هندسی چیه ما امروز اونها رو یاد گرفتیم ( فکر کنم وقتی ادیسون برق و کشف کرد همچین برخوردی با اطرافیاش داشت ) من : پسر گلم حالا کلی چیز جدید یاد می گیرید خیلی دنیا رو می شناسی می فهمی چقدر زندگی قشنگه پسری : اشکال هندسی که آسون بود فکر کنم زندگیم مثل همینه اسون نازنینم بزگ شدنت مثل پلک زدن بود...باورم نمی شه رفتی پیش دبستانی انگار همین دیروز بود که برای اولین بار بغلت کردم و بوت می کردم...اون دستای کوچولو الان شده تکیه گاه مامان و بابا ...لحظه هایی که به وجود یه عزیز نیاز دارن تا دستشو بگیرن و بغلش کنه و نوازش کنه....الان تو برا من همون عزیزی که لحظه لحظه کنارمی و با زبونت باهام حرف می زنی....علیرضا جونم قشنگترین لحظه هامون رو با تو داریم... خدایا شکرت که این شیرینی رو چشیدم....زیر سایه ی تو به این روزا رسیدم...ممنونم

+ نوشته شده در سه شنبه ۸ مهر۱۳۹۳ساعت 11 توسط شیما |

عزیز ترینم لحظه های شگرفی رو با هم داریم هر لحظه دنیایی به من نشان می دی که فهم و درک زیاد تو رو  نمایانگر ه عزیز ترینم چیز هایی رو می فهمی و درک می کنی که من در بزرگ سالی به آنها می اندیشیدم زمانه تو را اینگونه کرده یا وجود متفاوت است هنوز آن را درک نکردم  ماه دیگه پیش دبستانی می ری و وارد مرحله جدید زندگیت می شی اینها نشون می دن تو داری بزرگ می شی .....

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ شهریور۱۳۹۳ساعت 13 توسط شیما |

تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه عشقت نمیره از سرم تو پوست استخونمه دیروز پسری از حموم اومد با شگفتی زیادی چیزای زیر ب و ب و لش رو لمس کرد و با تعجب کامل می پرسید این دیگه چیه منو می گی حول کرده بودم می خواستم جمش کنم گفتم مامان بو بو لته گفت نه این زیرش من دوباره حرفم رو تکرار کردم گفت نه فکر کنم بچه بودم تیله خوردم اینجا گیر کرده داره رشد می کنه مثل بچه تو دل مامانش منو می گی ترکیدم حالا هر وقت یادم می افته می خوام بمیرم از خنده

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ مرداد۱۳۹۳ساعت 8 توسط شیما |

پسر 68 ماهه نازنین من دیشب اقدام به آموزش غیر مستقیم کرد که منو بابایی رو شگفت زده کرد چند وقتیه دلش یه اسباب بازی می خواد دیشب گفت من یه قصه تعریف کنم من با استقبال گفتم بگو شروع کردی یکی بود یکی نبود در قدیما یه پسری بود اسمش علیرضا بود (نه من باشم ها اون قدیما بوده ) خیلی همش کارای خوب می کرد یه روز وقتی اومد خونه مامان باباش سوپرایزش کردن و اون اسباب بازی که دلش می خواست براش کادو کرده بودن بهش دادن اونم خیلی خیلی خوشحال شد چون پدر مادر مهربانی داشت و اونا هرچی که پسرشون می خواست براش می خریدن خدای بزرگ شاید من در دوران دانشگاه از این کارا می کردم که یه چیزی می دیدم به بابام می گفتم دوستم باباش براش فلان هدیه رو خریده خوشحالش کرده بچه شو .....

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ مرداد۱۳۹۳ساعت 8 توسط شیما |

 

 

من خــــــــــوشبخــــت ترینم ..

چـــون تــــــــو رو دارم ..

تــــــویی که ..


حتـــــی فکر کردن بهت ..

قلبمـــــو گرم میکـــــنه ..

تـــــو رو با همـــه دنیــــــا هم عوض نمیکنم ..

هیـــــچوقت اینقــــــدر آرامش نداشتـــم

محبوب ِ قلبـــــم ..

دوستــــــت دارم

2014.gif2014.gif2014.gif2014.gif


+ نوشته شده در شنبه ۲۶ بهمن۱۳۹۲ساعت 13 توسط شیما |

پسر خوشگلم امروز ۶۳ ماهه شدی

                                               

عزیزدلم که حالا پیش دبستانی یک  هستش استعداد هایی داره که کم کم داره رو می کنه

این عزیزترینم با زحمت های مدیر مهدشون نمایشگاهی از نقاشی ها شون تو رستوران پدر خوب برقررار کردن که هر شب ما و همه فامیل رو برای بازدید از نمایشگاهش به اون دعوت می کرد تا اینکه یه شب رفتیم

همین که قدم گذاشتیم با صحنه های جالبی رو برو شدیم و همه دیوارها از نقاشی بچه ها پر بود و کار سختی بود نقاشی پسری رو پیدا کردن اما خودش در یک چشم بهم زدن نقاشی خودش و دوستاشو پیدا کرد و به مث صاحبان گالری های نقاشی نقاشی خودشو به همه کسایی که به رستوران اومدن نشون داد خیلی شب خوبی بود پسرم آنچنان احساس خوبی داشت که نگو البته ما هم انگار پدر مادر ونکوگ یک فیسی می کردیم

 

                                               

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ بهمن۱۳۹۲ساعت 11 توسط شیما |

پسرم امروز جمله هایی را برایت می نویسم  که هرشب در گوشت زمزمه می کنم و تو می پرسی یعنی چه ؟

 

 مادربودن یعنی یک دل همیشه در گرو ...
مادر بودن یعنی دنیایی از پاکی ، عشق خالصانه، محبت بی انتها ، صبری به اندازه دنیا

مادر بودن یعنی سختی ، مادر بودن یعنی لذت ، مادر بودن یعنی شبهای بیماری بیداری ، مادر بودن یعنی با تن خستگی فراهم کردن بهترین غذاها، مادر بودن یعنی عشق ، دنیایی از عاطفه ...

مادر بودن یعنی غم ، شادی ....

مادر بودن حس ملسی است ...نه ترش است نه شیرین ...نه صد البته شیرین!!!!!

مادر بودن یک دنیا تجربه !!!!
مادر بودن مادر بودن ..اخ که چطور بگوییم بهترین نقشی که داشتم نقش مادری بود !!!
مادر یعنی کار، وظیفه ، زحمت ، عشق عشق عشق عشق ......

مادر بودن یعنی غرق در نگاه معصومانه تووووووووووووو ....
مادر بودن یعنی تازه بفهمی مادرت برات چه کرد !!!!!!!
مادر بودن یعنی رنجیدن ، ناامید شدن ، خسته شدن ، گریه کردن، عاشق بودن و باز عاشق بودن و باز زندگی و باز به امید لبخند تو زنده بودن !
مادر بودن یعنی دلم گیژ می رود برای حرفهایت ، نگاهت ، دستهاییت ، پاهایت ، وجود نازنینت، خودت خودت خودت .....

مادر بودن یعنی تو نمی فهمی من چه می گویم تا مادر نباشی.....

مادر بودن یعنی خدایا از تو متشکرم که مرا برگزیدی تا مادر باشم، اینهه حس عاشقانه در دلم نهادی ، موجودی را به من دادی به امانت ، می دانم به امانت ، که از من باشد از خون ، پوست ، گوشت من باشد ، در من رشد کرده باشد ، با من خوابیده باشد ، با من نفس کشیده باشد ،از من تغذیه کرده باشد ...

خدایا تو خوب می دانی چقدررررررررررررررررررررر شکر گزارت هستم ..خدایا خوب می دانم مهربانی را بر من تمام کردی و طعم مادری را به من چشاندی

خدایا تو خوب می دانی انسان بودن ، ادم بودن ، مادر بودن چقدرررررررررررررررررررررر سخت است ...
خدایا خوب می دانم که در این راه رهایم نمی کنی ، می خواهم انسان باشم ، ادم باشم ، مادر باشم ،

توانایی ، صبر و عشق را در من بی نهایت کن پروردگارم

پسر زیبایم را به تو می سپارم ، در این دنیای پر از ناپاکی

+ نوشته شده در شنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۲ساعت 9 توسط شیما |

      خدایا شکرت که من رو لیاقت مادر شدن عطا کردی
 
هیچ لذتی تو زندگی مادر بودن نیست حالا می فهمم که خدا با اون جبروتش  چرا انسان رو آفرید
 
پسر عزیز ۶۲ ماهه شده و روزهای پر کنجکاوی رو می گذرونه هر روزش قابل مقایسه با روزهای قبلش نیست
 
عزیزترینم هر روز سرعت فهم مسائل و پردازش اونها و نتیجه گیریش بیشتر می شه
 
 
                               

 
واما تازگی ها که نشان از مراحل تازه رشدش می ده رفتارهای عاشقانه اش و محبت کردن هاش که نشون می ده خیلی عاطفی من خیلی از خدا خواستم پسرم معنی عشق و محبت و رو بفهمه و از اون پسرای با احساس باشه خدا جونم برا اینم ممنونم
 

پسر عزیزم

تا دیروز نبودی ولی حس بودنت به من شوق زیستن بخشید

به دنیا آمدی و دنیای من شدی و بهترین صدا تپش قلب توست و بودنت تنها دلیل بودنم

۱۸۶۰ روزه که زندگیمون رنگ دیگه ای داره ، خوردنمون - خوابیدنمون - خندیدنمون -

گریه کردنمون - سفر کردنمون - مهمونی رفتنمون - حرف زدنمون و ...  همه وهمه

با وجودپرنده بهشتی ام تغییر کرده و برامون زیباتر و شیرین تر شده خدایا شکرت

 

+ نوشته شده در شنبه ۲۱ دی۱۳۹۲ساعت 8 توسط شیما |

                                           

                                               آدم برفی های باغ خاله نفیس    

پنج سالگی سن متفاوتی است انسان را بگونه ای دیگر می کند اخلاقیات متفاوت فهم تازه دنیایی جدید

مثلا چیزی که تا به حال اتفاق نیفتاده بود

دیشب مامان شما شام درست کردی خیلی خوشمزه است

من: نه

پس شما چکار کردی

من: داشتم خونه رو تمیز می کردم بابا زحمت کشید

ممنونم از هردو تون

این جملات نشان دهنده فهم جدیدی از زندگی است

عزیز ترینم آنقدر زیبایی و مهربان که نمی دانم چگونه شکر گزار خدا باشم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ۳ دی۱۳۹۲ساعت 14 توسط شیما |

                                       

          

 

این روزا حال و هوا هرچه بارونیه اما دل من مثل 5 سال پیش این وقتا بهاریه
وای هرچی با خودم مرور می کنم خاطرات شیرین زایمان رو سیر نمی شم تصمیم داشتم چیز جدیدی بنویسم اما هیچی مثل مرور این خاطره بهم حال نمی ده 
 
                                              
                                     به دنياي ما خوش آمدي


                  پسرم، تاج سرم،  همه زندگيم : به دنياي ما خوش آمدي
 
پسرم  ۲۷۳ روز در بطن من جاي داشتي ...با من نفس كشيدي ، از من تغذيه كردي ، با من حركت كردي، در من رشد كردي و خلاصه با من زندگي كردي....
 
و در ساعت ۱۵.۴۰ روز دوشنبه ۲۰ آبان 1387 خورشيدي برابر با ۱۱ ذی القعده  1429 قمري و مصادف با ۱۰ نوامبر 2008  میلادی، با قد ۵۱ سانتی متر وزن ۳ کیلو ۶۵۰ گرم و دور سر ۳۹ سانتی متر  فرشته زميني من بالهاي آسمانيت را جمع كردي و به دنياي دو نفره من و پدرت رنگ تازه اي بخشيدي .
                                          
چقدر لحظه ديدارت شيرين بود ...
و چقدر تا رسيدن به اين لحظه ، ماه ها و هفته ها و روزها و دقيقه ها و ثانيه ها را شمرده بودم ...
هنگامي كه براي آخرين بار، در اتاق عمل دستم را بر شكمم گذاشتم تا با تو و دوران جنينيت خداحافظي كنم ، تنها آرزويم را كه سلامتي تو بود بار ديگر از خداي مهربانمان خواستم و ديگر هيچ نشنيدم ...
                                          
 
چشمانم را كه باز كردم مرد سبز پوشي كنارم ايستاده بود .حالم را پرسيد وبعداز اين كه مطمئن شد  حالم خوبه دستور انتقالم را به اتاق بيمارستان داد.
 
در آن لحظه تنها چيزي كه دوست داشتم ببينم وبشنوم خبر سلامتي تو بود .
 
وقتي در آسانسور باز شد ومرا به بخش منتقل كردند ، اولين كسي را كه ديدم پدرت بود.
 
تمام اميدم و همراه هميشگي سختي ها وشادي هايم
 
مثل هميشه شيك و خوش لباس با دسته گلي پر از عشق 
                                       
به سمتم آمد و مرا با نگاههاي مهربان و لبهاي گرمش غرق بوسه كرد .
 
                                          
وقتي شادي پدرت را ديدم كمی آرام شدم ،


 
بعد مامان جوني را ديدم كه همه با خوشحالي نگاهم ميكردند. تمام نيرويم را جمع كردم ودر حالي كه گریه می کردم پرسيدم: .
 
بچم سالم است ؟؟؟
 
 
آه ه ه ه ه ه ه  ... چطور آن لحظه را  توصيف كنم كه در وصف نمی گنجد....
 
تمام درد ها ورنجهايم ، تمام سختي هايي كه تا آن زمان كشيده بودم به ناگاه از بين رفتند.
 
دردهايم خوب شدند. اما اشكهايم هنوز جاري بودن و اين بار از شوق ديدارت بود
 
آنقدر آن لحظات شيرين بود كه هربار به آن فكر ميكنم تمام وجودم را شادي وصف ناپذيري پر ميكند.
 
همان لحظه  خدايم رااز اينكه كودكي سالم عطايم كرده ، شكر كردم.
 
مامان جوني به من يادآوري ميكرد كه آرزوهايم را از خدا بخواهم.
 
من در آن لحظه هيچ آرزويي براي خودم نداشتم .
 
گويي با ديدنت به تمام خواسته هايم رسيده ام.
 
به ياد كساني افتادم كه از من التماس دعا داشتند . به ياد دوستانم كه فرزندي ندارند.
 
 در دلم زمزمه كردم :خداوندا به حق اين لحظه و به خاطر معصوميت كودكم به تمام آنهايي كه فرزندي ندارند ودر آرزويش هستند كودكي سالم عطا كن از جمله  مریسام عزيزم.  وفا  مهربانم .نسترن و نيلوفر و همه آنهايي كه نامشان را نميدانم.
 
براي سلامتي بيماران و مادراني كه نگران بار شيشه ايشان هستند دعا كردم تا به سلامت بارشان را بر زمين بگذارند.
 
و براي همه آنهايي كه حاجتي دارند تا هر چه زودتر جاجتشان روا شود.
 
بعد پرستار تو را بر سينه ام گذاشت تا شيره جانم را تقديمت كنم و تو با آن دهان كوچك و لبهاي نازك شروع به مكيدن كردي.
 
نه!!! نميتوانم احساسم را از شادي آن لحظات بر روي وب منتقل كنم.
 
چگونه ميشود اين لحظات را توصيف كرد ؟؟؟
 
اين لحظات را بايد زندگي كرد! بايد تجربه كرد ! بايد احساس كرد!
 
دلم مي خواست در آن لحظه زمان با يستد و من براي هميشه در آن لحظه بمانم.
 
پدرت كه بعد از آن شوك بهتر شده بود .بالاي سرم آمد . من وتو را در آغوشش گرفت                                        و
هر دو به خاطر لطف وعنايت خداوند به خودمان گريستيم و او را شكر گفتيم.
 
رضا عزيزم ، پدر شده بود!
 
همسرم ، نام پدر برازنده توست .
 
ميوه عشقمان به دستهاي پدرانه ات محتاج است و من به مهرباني هاي مردانه ات!
هميشه با ما بمان ...

عزیزم تولد مبارک..

       عمر من تولدت مبارک..

                 مهربونم تولدت مبارک..

                          قشنگم تولد مبارک..

                               گلم تولدت مبارک..

                                           جون من تولدت مبارک.

                                                     امید من تولدت مبارک..

                                                              زندگیه من تولدت مبارک..!!

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ آبان۱۳۹۲ساعت 8 توسط شیما |

                      

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

يکي به نيت تو يکي از طرف من

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

 

                                              

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ آبان۱۳۹۲ساعت 7 توسط شیما |

                           

از چی تو بگم گل من؟آخه من که هر روز از عشق تو پر می شم.گاهی اوقات

فکر می کنم که ۵۹ماه پیش من چطوری زندگی می کردم؟ به چی دلخوش

بودم؟یعنی چه چیزهایی منو خوشحالم می کرد؟یعنی من وقتی از غصه پر می

شدم باچی آروم می شدم؟

 با چی دلم رو از هر چیزی که آزارم می داد آروم می کردم؟وقتی ناملایمت های

زندگی منو به ستوه می آورد به چه امیدی دوباره به زندگی ادامه می دادم و

کلی چیزهای دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پسر قشنگ من

وقتی ۲۰ماهت تموم شد مجبور شدم که تو رو مهد بزارم واقعا ازت ممنونم که نهایت همکاری رو با مامانت کردی و مثل یه

پسر تمام عیار نزاشتی من سختی زیادی بکشم

غنچه گلم تو اونقدر مغروری که  باورش  هنوز هم  برام محاله .

وقتی بی قرار می شدی با بوس کردن من خودتو خالی می کردی ولی اصلا

لب باز نکردی و این بیشتر منو سوزوند...........خیلی برای من دیدن نگاه های

تو سخت بود..

الان که این پست رو برای تو می نویسم ماهها از اون روز ها می گذره و

خدا رو شکر می کنم

اولا: تو رو دارم

دوما :تو رو با این غرور قشنگت دارم

سوما :دیگه تو هم اذیت نمی شی  و عادت کردی

عاشقتم عشق من

همیشه سبز باش وسبز بمون

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۲ مهر۱۳۹۲ساعت 9 توسط شیما |


                                      
دیشب رفته بودیم خیابان علیرضا به باباش می گه امروز دلار اومده پایین چه همه چی خوب شده
من متعجب فکر کردم همین طوری یه حرف الکی شنیده می گه
گفتم عزیزم چی خوب شد مگه دلار چیه بیاد پایین
با یه شکلی که خنگی مگه نمی دونی گفت: پوله خارجیه دیگه اگه ارزون بشه من بیشتر می تونم چیز بخرم
من و باباش دهنمون چهار طاق باز موند

جل الخالق ما تو این سن فرق 10 تومنی و 100 تومنی نمی فهمیدیم این ا تحلیل اقتصادی  می کنن
  
جل الخالق از تحلیل های پسر 4و نیم ساله ام 

دیشب رفته بودیم خیابان علیرضا به باباش می گه امروز دلار اومده پایین چه همه چی خوب شده 
من متعجب فکر کردم همین طوری یه حرف الکی شنیده می گه 
گفتم عزیزم چی خوب شد مگه دلار چیه بیاد پایین 
با یه شکلی که خنگی مگه نمی دونی گفت:  پوله خارجیه دیگه اگه ارزون بشه من بیشتر می تونم چیز بخرم 
من و باباش دهنمون چهار طاق باز موند 

جل الخالق ما تو این سن فرق 10 تومنی و 100 تومنی نمی فهمیدیم این ا تحلیل اقتصادی می کنن

+ نوشته شده در دوشنبه ۱ مهر۱۳۹۲ساعت 8 توسط شیما |

 

                                              

ده سال پیش چنین روزی من با عشقم هم پیمان شدم و به هم قول دادیم که تا آخرین لحظه با هم باشیم

                                                          

                                     امروز اینجا  من با تمام وجودم فریاد میزنم

                                                          و

                                             با تمام احساسم  بهت می گم

 

                                                رضای عزیزم،همسر مهربانم

 

 من  عشق را با تو تجربه کردم، امید به زندگی را در تو آموختم ، محبت را در قلب تو یافتم با هر تپش قلبم میگویم دوستت دارم و چشمان همیشه عاشقم در انتظار توست

 از وقتی با هم هستیم ، روزها و روزها گذشته چه تلخ چه شیرین ، خدا را شاکرم که در تلخیها کنارم بودی و شادیها را به کامم شیرین تر کردی

  همه تلاش تو برای به ثمر رسیدن آرزویهای بزرگ و کوچک من و پسرم هست  و به حق تلاشت ستودنی است  .توی این 10  سال دیدم که چطور موهای مشکی قشنگت سفید شد و وقتی  به خاطر تشکر از تو گفتم چقدر موهات سفید شده در کمال تواضع و فروتنی فقط گفتی اینها همه اش تجربه است.
 

                                                 

رضاجونم یه دنیا توی دلم حرف دارم و برای تک تکشون میخوام ازت تشکر کنم

اکنون  که 10 سال از روز ازدواجمان می‌گذرد، هرگز، حتی برای لحظه‌ای، فکر نمی‌کنم که کاش هنوز مجرد بودم و کاش ازدواج نکرده بودم. مطمئنم که زندگی‌ام شیرین‌ترین روزهایش را گذرانده است .

 رضا جان آرزو می کنم در لحظه لحظه زندگی مشترکمان و در کنار پسر نازمون عاشقانه و صادقانه به پیوندی که بسته ایم تا ابد وفادار باشیم .

 

 همسفر زندگیم وجود نازنین تو بهانه زیستن است. تو زیباترین حضور عاشقانه در زندگی من هستی. عاشقانه و بی نهایت دوستت دارم، .

                                     

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ شهریور۱۳۹۲ساعت 7 توسط شیما |