X
تبلیغات
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers به به مامان

به به مامان

خاطرات من و کودکم

            

          اول اینکه جیگر مامان عسل من امروز ۵۴ ماهه شد

 

 

چند وقت پیش عروسی پسر دایی شوهرم بود و پسری خیلی جو عروسی و خوانندگی و خلاصه مراسم گرفتش تا جایی که ارگ خرید و منم هر روز عروس شدم و اون داماد مراسم برگزار می کنیم

دیروز عروس رو پاگشا کردیم دوباره هوای عروسی کمی تو خونمون داغ شد علیرضا کلی رفته بود تو فکر

پرسید

علیرضا:مامان من کی و با چه کسی ازدواج می کنم

من :هروقت بزرگ شدی رفتی دانشگاه  بعد رفتی سرکار

علیرضا :خوب کی می رم سرکار

من :عزیزم باید مرد بشی

علرضا :کمی من و من کردو با نگرانی آخه خوب من سواد ندارم که هنوز ت ا برم دانشگاه بعد برم سرکار ...

من :خوب عزیزم بابایی هم اول رفت دانشگاه بعد سر کار و بعد منو انتخاب کرد..

علرضا که کمی رفته بو تو فکر مامان یه خوراکی بهم می دی

من: عزیزم الان وقت خوابه

علیرضا :خوب منم اصلا دانشگاه نمی رم که بعد سرکار برم و بعد ازدواج کنم همش می خوام یه مرد غمگین تنها باشم تا همه دلشون بسوزه

من :

 

                                    

+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1392ساعت 8 توسط شیما |

قشنگ ترینم امروز ۵۳ ماهه شدی و آقا تر از قبل  پسرم بعضی وقتها گیج می مانم که من با یک آقا سرو کار دارم

یا با یک بچه ۵/۴ ساله می گویند این نسل آی کیو بالایی دارند اما نه اینها همه قدرت خداست من همیشه

خوشحال بودم که مادری تحصیل کرده ام و از بیشتر مادران اطرافم اطلا عاتم نسبتا بیشتر است و می توانم جواب

سوالات فرزندم را بدم اما انگار این یک تصور بود

خدا می خواهد با قدرت نمایی بگوید هرچه خودت را مجهز کنی من تو را متعجب خواهم ساخت با شگفتی آفرینی

ای شگفتی زندگیم تو را به خدا که آفریننده توست می سپارم تا خود نگهدار تو باشد

                                             

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1392ساعت 11 توسط شیما |

 امسال عید ما همش خونه بودیم و میزبان  البته خیلی خوش گذشت و پسری کلی چیز از مراسم عید دیدنی و نوروز یاد گرفت اینم هفت سین که با همکاری هم درست کردیم

                                 

                                     

شکلک های رمیــ ـنآ از خداوند مهربون بابت این شکلک های رمیــ ـنآ

شکلک های رمیــ ـنآ  بهار زیبا شکرگذارم شکلک های رمیــ ـنآ

 

 

have a good day glitter text

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1392ساعت 11 توسط شیما |

پسر نازنینم امروز ۵۲ ماهه شدی و هر روز با رفتارت منو متعجب می کنی عزیز ترینم اسفند ماه بود که فهمیدم باردارم و همیشه خانه تکانی عید از بعد از تولد تو برام بوی عشق حس مادری و مامان شدن می ده

لحظه لحظه برای داشتن تو خدا را شکر می کنم و برای همه آرزوی مامان شدن

چند وقتیه پسری رفته تو خط خواهر و داداش داشتن و بچه به دنیا اومدن و..... همش می پرسه من کی داداش دار می شم  این لباسم که کوچیکه برای داداشم بزار و....

کم کم داره احساس تنهایی می کنه و دوست داره همبازی داشته باشه

یه روز گفت مامان من چقدر بشم داداش کوچلوم دنیا می اد گفتم بری پیش دبستانی  تا بتونی ازش مواظبت کنی

عصری که رفتم مهد دنبالش خوشحال و خندان سوار ماشین شد و گفت مامان داداشم نیومد دنیا منو می گی متعجب پرسیدم دنیا بیاد  اونم جدی گفت :اره آخه من امروز رفتم تو کلاس پیش دبستانی ها

+ نوشته شده در یکشنبه 20 اسفند1391ساعت 13 توسط شیما |

                                             چند شب پیش پسری داشت آماده می شد بره بخوابه که با ذوق شدیدی اومد و گفت یه پیشنهادی بدم گفتم بگو عزیزم اونم با یه چهره مرموزی که می خواست ما رو گول بزنه گفت فکر می کنم اگه امشب بیان تو اتاق خواب شما و همه دور هم بخوابیم خیلی خوش می گذره من و بابایی از خنده ترکیدیم و با این پیشنهاد نمی دونستیم چه کنیم و شرو ع کردیم به دلیل آوردن مگه خواب غذاس که دور هم باشیم وخلاصه ...

+ نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1391ساعت 8 توسط شیما |

پسر نازنینم در روز عشق برایت عاشقانه می نویسم

امروز عزیز ترینم 51 ماهه شدی  و دواقع 1530 روز است که خدا لطف خودش را در حق ما کامل کرد

عزیزترینم هر لحظه عاشق بوییدن و بوسیدن بهترین هدیه خدا هستم

قشنگ ترینم امروز که روز ولنتاین و روز عشق عاشقانه  به تو از عمق وجودم عشق می ورزم و لذت می برم از زندگی

امروز می خوام از برنامه ریزی هات برای زندگیت  بنویسم

تازگی ها از برنامه هات برای آینده می گی و فهمیدی می تونی چیزایی رو برای روزهای آیندت بخوای

چند شب پیش  داشتیم از مهمانی بر می گشتیم که مثل همیشه با حرف زدنت سوپرایزمان کردی

مامان من بزرگ شم  شما بمیرید  من زن میارم بعد یه خونه ای  می سازم که آشپزخونه نداشته باشه 

منم متعجب پرسیدم چرا ؟ آخه می خوام همش با زنم برم رستوران آشپزخونه نداشته باشیم

منم باز متعجب پسرم چرا ما بمیریم بعد زن می گیری  گفت: آخه می خوام همش پیش شما باشیم 

وای منو می گی یه قندی تو دلم آب شد که نگو بعد هزار تا ماچ ازش کردم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1391ساعت 11 توسط شیما |

                  

                                        

 

چند روزی پسری به ۵۰ ماهگی وارد شده شیطونک مامان الان تا ۴۰ بلده بشماره بیشتر از ۱۵ شعر می خونه و کمی هم انگلیسی اما تا دلتون بخوان کنجکاوری و این چیه و اون چیه می کنه 

خاطره این ماه شاید کمی باید سانسور بشه اما خودش یه خاطره قشنگه برای پسری ومن باید امانت دار باشم

چند روز پیش رفتیم خونه یکی از دوستام که خیلی سبک زندگیشون جدیده و کلی با ما فرق می کنه همش دلشوره داشتم کاری نکنه  حرفی نزنه آبرو ریزی بشه  دیدم نه خیلی جنتلمن خودش رو نگه داشت تا دقایق آخر که رفت دستشویی همین که نشست با صدای بلند داد زد مامان بیا ببین جیشم نسکافه ای شده یه دفعه همه عین توپ ترکیدن از خنده  ماجرا از اونجا آب می خورد که به جای چای چند مدل قهوه و نسکافه اول مهمونی سرو شد و پسری خیلی ذوق کرد و این تو ذهنش مونده بود تا رفت دستشویی و بنظرش ج  ی  ش ش رنگ اون شده بود حالا هرچی رفتم تو دستشویی می گفتم مامان اینطور نیست اصرار داشت رنگ ج  ی ش م نسکافه ای

+ نوشته شده در یکشنبه 24 دی1391ساعت 9 توسط شیما |

چند وقتیه بد جوری این فیلم شبها پسری رو تحت تاثیر قرار داده فیلم حریم سلطان یا به قول علیرضا حلیم سلطان

علیرضا به عشق شمشیرای سلطان و مبارزاتش دائما در حال بررسی این فیلمه و هرچه تلاش می کنم تا قبل از اون بخوابونمش نمی شه  چون اصلا مناسب پسری نیست

تو خونه دائما کارمون احترام گذاشتن به سلطان شده و باید مواظب باشیم شمشیر سلطان نخوره تو کلمون و نافرمانی نداشته باشیم

هرچی می گم دیدن فیلم جنبه می خواد این فیلما برا بچه های جهان سوم ساخته نشده کسی گوش نمی ده

پسری از وقتی چهار سالش شده خودش رو همچی تحویل می گیره که نگو هرچی می گم می گه من دیگه بزرگ شدم  آخه فدات شم کو تا بزرگ شی....

+ نوشته شده در سه شنبه 21 آذر1391ساعت 9 توسط شیما |

دیروز که از سر کار برگشتم طبق معمول رفتم دنبال پسری و از مهد آوردمش تا رسیدیم خونه کلی شیرین زبونی کرد و حالش فول فول بود آخه روزهایی که عصر ها مهد می خوابه وقتی من می رم دنبالش خیلی شاده  تا رسیدیم خونه گفتم عزیزم لباسا تو عوض کن تا برات شیر بیارم و یه فیلمی با هم ببینیم رفت لباس تو خونگی پوشید و اومد کنارم کمی فیلم دید بعد با یه ژست متفکرانه به من نگاه کرد و رفت تو اتاقش

 

 

                                           2

 

چند دقیقه بعد یه دست لباس مهمونی اورد و گفت مامان یه فکر خوبی کردم من با استقبال گفتم چی عزیزم  گفت این لباسا رو بپوشم انگار اومدم مهمونی تو هم برام خوردنی بیاری

دلم برای پسر سوخت طفلی انگار کمبود مهمانی رفتن داره  یاد بچگی های خودم افتادم شب نبود نریم شب نشینی اونم تو زمستون حتما خیلی خوش می گذشت برگشتن هم خودم رو می زدم خواب تا بابام بغلم کنه

بعد از این ایده پسری به خودم قول دادم حتما بیشتر مهمانی راه بندازم بیچاره چه گناهی کرده تو این دوره زمونه اومده دنیا

+ نوشته شده در دوشنبه 13 آذر1391ساعت 9 توسط شیما |

  امروز باشکوه ترین روز دنیاست، روزی که خدای مهربون فرشته خوشبختی رو بهمون هدیه داد.

به زمین خوش اومدی فرشته مهر و زیبایی   

 

فرشته ی ما تولدت مبارک

 

 عزیز مامان و بابا

 

ساعت ۱۵ روز ۲۰مرداد ، 4ساله شدی این روز قشنگ رو بهت تبریک می گیم.

 خدارو شکر می کنیم به خاطر وجودت، من و بابایی بی نهایت دوستت داریم  برایت بهترین و قشنگترین آرزوها رو داریم و امیدواریم همیشه سالم و شاد و موفق و پیروز باشی .

 

دوستت داریم

 

+ نوشته شده در شنبه 20 آبان1391ساعت 13 توسط شیما |

علیرضا جون که چند روز دیگه چهار ساله می شه دیروز که عید قربان بود فیلم جدیدی ارائه کرد که با مزه بود.

رفتیم باغ فردوس که پسری از شیشه ماشین دید اوضاع امروز شهر انگاربا همیشه فرق می کنه و گوسفندهای زیادی در اطراف بزرگراه هستند و ماشین هایی پوست گوسفند می خرند  این موضوع باعث شد بپرسه چه خبره

                                                 

منم بهش توضیح دادم عید قربانه وحاجی ها گوسفند قربانی می کنند

پسری که علاقه زیادی به حیوانات اونم از نوع اهلی و گوسفند داره با دیدن این همه گوسفند و اینکه مردم زیادی در حال خرید بودند شروع کرد به اصرار که ماهم گوسفند بخریم  منم که دلیل قانع کننده ای برای نخریدن نداشتم گفتم عزیزم باید اول حاج آقا بشیم بعد گوسفند بخریم

 

                                       

از پسری اصرار از من گفتن نمی شه کجا بزاریمش که یه دفعه دقیقا مثل نیوتن که گفت فهمیدم وقتی سیب افتاد و قانون جاذبه رو کشف کرد

داد زد خوب بریم مکه برگشتیم یه دونه بخریم که حاج آقا بشیم و بتونیم بخریبم

                                                      

منو می گی دهنم باز مونده بود و نمی دونستم چی بگم خلاصه اصرار می کرد که الان با ماشین از همین مسیر باغ فردوس بریم مکه

درگیر این نمی شه و میشه ها بودیم که خاله به دادمون رسید و گفت گوسفند کشتیم نهار بیاید اونجا و کمی مسئله را فراموش کرد

+ نوشته شده در شنبه 6 آبان1391ساعت 10 توسط شیما |

هفته پیش مشهد رفتیم پسری خیلی ذوق کرد جاهای جدید از همه مهمتر هتل و... و از وقتی اومدیم همش می گه خونه رو بفروشیم خونه نداشته باشیم تا بریم هتل زندگی کنیم !

پسری خیلی خوب بود تو این سفر و برای حرم و کبوتراش و دعا کردن  و صحن ها و به قول علیرضا حیاط های خیلی بزرگ حرم و کبوترا و شیر آب خوری های چشمی  خیلی ذوق کرده بود و همش می گفت امام رضا چطور مرد خوبی شده خدا بهش این حیاط بزرگ و کبوتر ها رو داده منم می خوام بشم !!!

پسری ۴۷ ماهه تو مشهد امسال سوال های معنوی می پرسید که گاهی منم خودم مدتی بهش فکر می کردم که چرا تا به حال به ذهن من نرسیده بود..

                                   

بگذریم باغ وحش مشهد کلی ذوق علیرضا جون رو شکو فا کرده بود اول کلی کرکری خوند که آقا شیره رو فلان می کنم و من قویم همین که شیره یه خمیازه کشید این شکلی شد

                                            

           اما برای دم آقا ببره هم که بلند بود کلی ذوق کرد که به چه درد می خوره با ش چکار می کنه و..

قسمت جالب برنامه موتور سواری دیوار مرگ بود که علیرضا و باباش رفتن تماشا اول همش می گفت من یه موتور می خرم باش خیلی تند می رم و ... اما وقتی رفت اون موتور سوار رو دید همش می گفت من موتور می خرم بابا سوار می شه من بلیط می فروشم ...

                              

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1391ساعت 11 توسط شیما |

عزیزم پسر نازم می خوام امروز برات یه قصه تعریف کنم تا بزرگ شدی قدر خودتو بدونی عاشقانه تر امام رضا رو دوست داشته باشی

                                              

علیرضا جونم پنج سال پیش درست یک سال قبل از اینکه خدا تو نعمت عزیز رو به ما هدیه کنه مامانی که داداش نداشت خیلی عاشق پسر بود و همش به خدا تو دلش می گفت یه پسر چشم ابرو مشکی بهم بده خدا جون تا اینکه یه روز که روز شهادت امام رضا بود تلویزیون داشت برنامه می داد و حرم امام رضا رو نشون می داد که منم خیلی دلم شکست و تو رو از ته قلبم از خدا خواستم   و به امام رضا گفتم که تو واسطه شو  قول می دم اسمشو رضا بزارم

علیرضا جونم اسم بابایی هم رضا بود و بعدا منم فهمیدم که مامان فیروزه هم مثل من بابایی رو از خدا و در زیارت امام رضا خواسته خلاصه عزیز ترینم ۹ ماه بعد در روز تولد امام رضا خدا لطف کرد و شما رو به من داد جالب بود که بدونی از روزی که من تو رو خواست یعنی شهادت امام رضا تا روز ولادت ش درست ۹ ماهه به همین خاطر روز تولد امام رضا همیشه برای خانواده من یه روز خاصه

+ نوشته شده در شنبه 8 مهر1391ساعت 8 توسط شیما |

                                               

چند وقته مهد کودک در حال آموزش مهارتهای زندگی به بچه هاست یکی از این مهارت ها رفتن به تفریح که یکی از مدلهاش پیک نیک است

ماجرا از وقتی شروع شد که پسری یاد گرفت چیزی به اسم پیک نیک وجود داره که در آن همه فامیل با هم بیرون می روند غذا می خورند و بازی می کنند

بعداز رایزنی های زیاد 20 تا از فامیلا رو راه انداختیم بریم پیک نیک که این پسری بدونه بطور ملموس پیک نیک چیه  خلاصه جوجه کبابی راه انداختیم و پنج ماشینی افتادیم راه از بیستون گذشتیم و به برناج روستایی در جاده سنقر رسیدیم  آب و درخت و ... همه چی برای یک پیک نیک خوب مهیا شد .

منم همش سعی می کردم توضیح بدم که این پیک نیکه خانواده ها چکار می کنن تو پیک نیک وظیفه مرد خانواده چیه زن باید چکار کنه بازیهای پیک نیک چطوره و....

نهار و که خوردیم  با پسری رفتیم تو رودخونه آب بازی کلی حال کردیم بعد نشستیم جلو آفتاب گرممون بشه که به پسری گوشزد کردم پیک نیک خوش گذشت عزیزم یه دفه با چهره ای طلب کارانه که یعنی کاری واسه من انجام ندادی و این تفریح برا خودتونه گفت این که سیزده به در بود نه پیک نیک  و بعد شروع کرد به توضیح دادن که تو پیک نیک مادرها عصر با یه سبد پر از خوراکی بچه ها رو می برن پارک در خونه البته باید ساندویچ هم تو سبد باشه 

منو میگی همچی دپرس شدم دیگه هیچ جوابی نداشتم بدم

اما بعدش که فکر کردم کلی به هیجان آمدم که چقدر سنجیده تفاوت آنچه که بهش یاد دادن با آنچه من از صبح بهش گفتم تا این پاسخ و بهم داده

آخرشم به این نتیجه رسیدم که این سوپرایز46 ماهگی بوده من متوجه نشدم آخه پسری هر ماه  با یه شاهکار نشان می ده آقاتر شده

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1391ساعت 10 توسط شیما |

پسرک نازم هرچند بعد از فوت مادر عزیزم حوصله چندانی برای نگارش ندارم اما دوست دارم مثل مامان جون که همیشه حق مادری رو برای بچه هاش کامل می کرد منم مامان خوبی باشم و این ماه پسرم بی خاطره نباشه

علیرضا جان تو این روزها فوق العاده سریع مراحل رشد رو داری طی می کنی منم متعجبم نمی دونم بعضی وقتا باید با یه مرد بزرگ اما در حد قواره کوچک تو صحبت کنم بعضی وقتا باید با یک کودک ۵/۳ ساله اما این رو می دونم که خدا خیلی بزرگه که انسان رو با این پیچیدگی خلق کرده .

این روزا حالو هوای خونمون فاتحه و مجلس ختم و اینها ست که پسری یاد گرفته آداب و رسوم این کارها رو  و گاهی اوقات منم چیزی خلافش انجام بدم تذکر می بینم  دیگه می دونه روزای پنج شنبه سرخاک باید بریم گل بخریم و اون روی قبر مانان جون گاها رو پر پر کنه

اما ماجرای این ماه

هفته پیش همسایه کناریمون فوت شد علیرضا همیشه بهش سلام می کرد یه بار هم که ما تو خونه مونده بودیم  اومد در رو برامون باز کرد که باعث شد ما با اون رفاقت بیشتری پیدا کنیم

عصر روز دفن آقای همسایه علیرضا طبق معمول رفت تو حیاط اسکوتر بازی یکم گذشت دیدم صدای چرخ اسکوتر نمی اد از تراس نگاه کردم دیدم در حیاط بازو پسر نیست .

لباس پوشیدم رفتم دنبالش دیدم تو کوچه نشسته کنار پسر صاحب عزا آخه همسایمون رسمشونه که واسه مردا تو کوچه صندلی می ذارن بشینن اشاره دادم اومد می گم پسر کجا رفتی با تبحر کامل که می خواست بگه بلدم فاتحه برم  گفت یه سر رفتم فاتحه آقای جوزی  منم نخواستم بزنم تو ذوقش گفتم مامان فاتحه رفتن کار بزرگاست نه شما گفت مگه فاتح مامان جون نیومد منم بزرگ شدم دیگه  منده بودم چی بگم  برای اینکه کم نیارم گفتم خوب چی گفتی به پسر آقای جوزی گفت ازش پرسیدم که آقای جوزی واقعا مرده ؟؟

وای منو می گی مردم از خجالت بیچاره صاحب عزا چه خندش گرفته بوده با این سوا پسری

عزیز دلم انشاله هیچ وقت دیگه فاتحه نبینی

+ نوشته شده در جمعه 20 مرداد1391ساعت 12 توسط شیما |

چند وقتیه محل کارم تغییر کرده و دیگه کنار همسرم نیستمطرح این موضوع برایم یکم سخت بود که چطور به علیرضا بفهمونم که دیگه من و بابا تو یه اداره نیستیم  اما بالاخره دل رو به دریا زدم و گفتم

پسرم الان دیگه ۴۴ ماهشه و بزرگ شده می فهمه این حرفا یعنی چه

خلاصه یه شب که از مهمونی می اومدیم به محل کار جدیدم که رسیدیم بهش گفتم مامان این جا اداره منه و من دیگه پیش بابا نیستم

کمی فکر کردو گفت چرا از هم جدا تون کردن  منم گفتم مامان خوب دستور آقای رییسه گفت نمی شد به آقا رییس بگی دوست داشتی بمونی پیش بابا گفتم نه عزیزم اداره اینطور نیست که هرچی آقا ریییس دستور بده باید بگی باشه )البته تو دلم گفتم این فهمش از آقای رییس بیشتره که یه زن و شوهر دوست دارن کنار هم زندگی کنن نه جدا

خلاصه با کلی زحمت بهش فهموندم اما بعدش گفت مامان الان دیگه من اداره نی نی ها شما اداره خودت بابام اداره خودش 

منو می گی گمی فکر کردم تازه فهمیدم چی گفت: آخه قبلا که من و شوهرم یه جا کار می کردیم هر وقت زنگ می زدم به پسری ناراحت می شد که منو بابایش پیش هم هستیم و اون یه جای دیگه

+ نوشته شده در سه شنبه 20 تیر1391ساعت 8 توسط شیما |

امروز عزیزترینم ۴۳ ماهه شد

اول چند جمله با عسلکم

علیرضا جانم لحظه لحظه مرد شدنت برایم زیبا ترین آهنگ هستی چرا که مراحل رشد آنقدر تامل برانگیز است که برای هر ثانیه آن باید هزاران سال نوری در کار خدا اندیشه کنی

عزیزم لحظه لحظه در حال پیشرفتی و این باعث می شه ثانیه هایی که در زندگی خسته روزگارم را با شادی طی کنم

مهربانترینم هرچند مدتی است بخاطر مریضی مامان جون خیلی حوصله کارهای ویژه را ندارم اما خدا این درک رو به تو داده که این را هم بفهمی

و اما ماجرای پیدا کردن شغل پسری

تعطیلات خرداد ماه رو مسافرت رفتیم اتفاقا روبرو خانه عمه جون که تازه به این محل رفته بودن یه ایستگاه آتش نشانی با چند آتش نشان جوان و سرو حال و پر جنب و جوش

از لحظه ورود ما علیرضا میخکوب جلو پنجره و کارهای این آتش نشانان که سرگرم ورزش آب بازی ماشین شستن و .... بودن والبته بعضی وقتا ماموریت بود

حاضر نبود پارک بیاد یا برای غذا خوردن سر میز فقط پشت پنجره و میخکوب آتش نشانان

صبح جمعه زود تر از معمول بیدار شد و به من پیشنهاد داد می شه منو ببری ایستگاه رو از نزدیک ببینم منم قبول کردم و راه افتادیم

با خوش رویی تمام در ایستگاه آتش نشانی رو برامون باز کردن و علیرضا رو بردن سوار ماشین و لوله آب دستش دادن کلاه آتش نشانی بهش دادن و پسری رو کرد به ریییس گروه گفت منم بزرگ شدم می خوام آتش نشان شم آقای رییس گفت چرا پسرم شغل سختیه علیرضا هم فورا جواب داد نه شما آخه همش بازی می کنید  یا آب بازی یا فوتبال خیلی شغل خوبیه ....

بعد گفت می شه یه سوال بپرسم ریس گفت بگو منم منتظر بودم یه سوال فنی مثلا کجا آتیش می گیره و... یه دفعه گفت :شما لباستون رو کجا عوض می کنین

منو میگی آنقدر خجالت کشیدم که نگو گفت اون بالا تو اتاق رختکن علیرضا گفت اون آقاهه که بلوزش قرمزه دیشب کنار ماشین شلوارشو درآورد  یه دفعه همه زدن زیر خنده  گفت تو کجا دیدی منم گفتم شما چند شبانه روزه تحت نظر هستین این پسر من از کنار پنجره تکون نخورده شمارو نگاه می کنه

علیرضا محل استقرار خودش رو در پنجره خونه عمه نشون آتش نشانها داد و اومدیم بعد از اون همش یه سره آقایان آتش نشان در حال بای بای کردن با پسری از پنجره بودن ..

 

+ نوشته شده در شنبه 20 خرداد1391ساعت 8 توسط شیما |

                 عزیز ترینم لحظه های با تو بودن برایم شیرین ترین است

پسری تازگی ها احساس  مردانگی شدیدی بهش دست داده ویا به قول کرمانشاهی ها ادعای پهلوانیش می شه

ماجرا از اونجا آغاز شد که علیرضا خان با باش رفتن یه وزنه خریدن و جز برنامه عصرگاهی قرار دادن عصر ها تو حیاط وزنه بزنن دیدن این دوتا و تقلید فیگورهای ورزشکارانه بابایی از طرف علیرضا دیدنی

خلاصه دیروز عصر بعد از سرکار رفتم سراغش مهد کودک و اومدیم  از ماشین که پیاده شدیم گفت بیا بغل  منم گفتم مامان جونم خیلی خستم دو تا کیف سنگین یک مال خودم و دیگری مال شما رو دارم نمی تونم بغلت کنم

یه چند لحظه فکر کردو گفت مامان کیف ها رو می دی به من  هردو رو گرفت یکم سبک سنگین کرد بعد کیف منو نگه داشت و کیف مهدش رو داد دست من  گفتم عزیزم خسته می شی گف مامان شما زن هستید زورتون کمه برا اینه این کیف برات سنگین

وای اگه بدونید با چه غروری جلو جلو راه می رفت ادعای مردانگیش می شد دلت می خواست درسته گلزش بزنی یا آنقدر فشارش بدی که نگو...

+ نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1391ساعت 15 توسط شیما |

پسری قندو عسلی امروز ۴۲ ماهه شد

چند وقتیه می بینه بچه ها  تو کوچه بازی می کنند خیلی ذوق داره که ببینه اونها چی می کنن چطور مواظب خودشونن تو کوچه ماشین بهشون نزنه و...

چند روز پیش عصر که شد گفت می خوام تو حیاط دوچرخه بازی کنم منم اجازه دادم که زود برگرده اما چشمتون روز بد نبینه چند دقیقه ای نگذشته بود دیدم  صداش نمی اد از تراس نگاه کردم دیدم در حیاط تا آخر بازو بچه نیستش با چه حولی لباس بیرون پوشیدم و آماده شدم برم دنبالش که دیدم صدای حرف زدنش از تو راه پله می اد

منم صداش کردم و اونم گفت مامان دوست پیدا کرد میشه بیارمش خونه بازی کنیم منم با کمال میل استقبال کردم و مشغول شدم بخاطر این کار خوبش که دوست پیدا کرده و آوردش خونه بازی کنن  از تو کوچه براشون بستنی از تو فریزر درآوردم مشغول تزیینش شدم که ناگهان در باز شد پسرم با دوستش وارد شد

چشمتون روز بد نبینه یه پسر کثیف با شلوار پاره آب بینش آویزون .... منم مات و مبهوت سلام کردم پسر ۶ ساله بجای اینکه جواب منو بده پرید وا و گفت چقدر وسایل دارین بعدم بدو ن اینکه منتظر بمونه کسی تعارفش کنه پرید سوار ماشین شارژی علیرضا و گاز دادن

من و علیرضا گیج مونده بودیم چی بگیم این چرا اینطوری می کنه که گفت: عمه علیرضا ماشین کنترلی داره  منم گفتم نه  گفتم گناه داره شاید دلش بخواد  علیرضا پرید وسط و گفت نه مامانم دروغ می گه دارم بیا بدم بهت بردش تو اتاق و یکی با کنترلش داد بهش

یکم یخ من آب شد و گفتم مامان علیرضا این دوست اسمش چیه پسره گفت میران )مهران (

گفتم علرضا این دوستت رو از کجا پیدا کردی گفت از تو کوچه رد می شد آوردمش خونه  بعد پسره گفت پس فکر منو از تو لپ لپ درآورده منو میگی دهنم وا مونده بود  همچی بهم برخورد

رفتم لباسهامو که حاضر شده بودم برم تو کوچه علیرضا رو بیارم درآوردم اومد جلو یه براندازی کرد بهم و گفت عمه خوش تیپی ها اگه از اون لباس کوتاه ها بپوشی علیرضا هم گفت این عروس خودمه  مهرانم گفت خره آدم که با مامانش عروسی نمی کنه  وای دیگه جوش آوردم نمی دونستم چطوری  از دست این پسره خلاص شم هرچی می گفتم خونتون کجاست مامانت الان دلش شور می زنه برو

تا اینکه با موبایل به تلفن خونه زنگ زدم علیرضا پرید گوشی برداشت  گفتم از اداره پلیس زنگ می زنم گوشی رو بده مهران اونم مهران صدا کرد و گفتم اگه نری خونتون می ام دستگیرت می کنیم  بعد قطع کردم

یکم گذشت مهران اومد گفت فکر کنم مامانم دلش شور بزنه من برم 

این بود ماجرای دوستی پسر من،  از اون روز  اندر مضرات رفتن تو کوچه من برای این پسر قصه می گم   تا شاید  کارساز بشه 

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 14 توسط شیما |

                                                      


چند وقتی بود بر اساس اصول روانشناسی و جامعه شناسی تصمیم گرفتم پسری رو جدا بخوابونم بعضی وقتی تو تخت ما می خوابید و من بعد می بردمش تو تخت خودش و بعضی وقت ها هم تو تخت خودش می خوابید و من تا وقتی خوابش ببره کنارش می خوابیدم ام پسرم احساس دور افتادن شدیدی بهش دست داده بود نصف شب می گفت مامان من اینجا خیلی تنهام بیام پیش شما منم بعضی وقتا مقاومت می کردم بعضی وقت ها هم دلم می سوخت تا اینکه تصمیم گرفتم تختشو بزنم کنار تخت خودمون
دیروز وقتی از مهد اومد رفت بخوابه با یه براندازی از این اقدام من گفت :می دنی چرا دوست داشتم کنار شما بخوابم ؟؟
منم ساده ساده گفتم چرا پسرم
گفت آخه ما دو تا مردا این طرف و اون طرف تو باشیم ازت مواظبت کنیم !!!!!
تا چند لحظه ای دهنم مانده بود باز از این حرف قلمبه پسری اما زود خودمو جمع کردم و گفتم منم بهمین خاطر تخت تو رو کنار خودم گذاشتم

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 12 توسط شیما |

                                    

چه روزها و ماهها تند می رسند و من نشسته در کنار تو می بینم زیباهایی زندگی را که خدا چگونه آن را کارگردانی می کند

هر روز یک جمله و عکس العمل جدید و تعجب من نمی دانم دیگر نمی خواهم عادت کنم به سوپرایزهای هر لحظه ام که خدا جون برای دادن انرژی بیشتر به زندگیم توسط پسر خوشگلم خلق می کنه

واقعا لذت فرزند داشتن قابل مثال با هیچ لذتی نیست

گوشه ای از وجود تو که در حال رشد و تو هرروز بزرگی اون رو می بینی و به عظمت خدا بیشتر ایمان می اری

گل نازنینم عشقت همه وجودم رو گرفته و ولحظه هام برای تو می تپه

شیطونکم چه سخته لحظه هایی که مجبورم برای تربیت  تو واینکه بفهمی چی بد و چه خوبه روی دلم پا بزارم و با تو برخورد کنم


و تو به من می گی " می خواست یه سک سک خریدم دست تو هم بدم که حالا نمی دم " و این یعنی نهایت تنبه تو برا مامان و بابا

عشق من دیشب کمی درد داشت  و تو چه کلافه هر لحظه حالم رو می پرسیدی و می گفتی خوبی برات پاستیل می خرم خوب بشی  و من که می خواستم تو ناراحت نشی می گفتم خوبم اما تو درک می کردی که نیستم و می گفتی چرا شکلت غمگینه لحظه هایی که مهربانیهای کودکانه ات انسان را به هیجان می آورد


+ نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 13 توسط شیما |

                              

سال نو همه عزیزان مبارک

امسال پسری که انگار عاقل شده بود نسبت به آداب و رسوم عید کنجکاو شده بود و همش می پرسید این چیه چرا باید تو هفت سین باشه و ...

خلاصه با برنامه ریزی بسیار خوبی سعی کردم شب زود بخوابونمش تا لحظه سال تحویل پای سفره باشه و سرو حال

موقع سال تحویل دید که ما حال و هوای خاصی داریم داریم دعا می خونینم گفت چیه مامان گفتم عزیزم سال نو می خواد بیاد  دیگه یک سره می گفت پس کی می اد  بگذریم که هزار بار شمع های هفت سین رو فوت کرد

وقتی سال تحویل شد منم با شور و هیجال هورا کشیدم و بوسیدمش و تبریک گفتم پسری هم متعجب گفت چی شد مامان گفتم سال نو شد اونم در کمال خونسردی گفت پس همین

+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 8 توسط شیما |

چند وقته احساس اون مادر شوهر هایی رو دارم که یه دختره ای پیدا می شه و پسر تون رو ازتون می گیره اصلا فکر نمی کردم آنقدر زود به اینجا برسم فکر می کردم حداقل 20 سالگیش این رو درک کنم
ماجرا از اونجا شروع شد که سارینا رفت مهد کودک علیرضا و پسر من یه دل نه صد دل عاشق اون شد
همیشه من عروس بودم و پسری داماد چند روز پیش رفتیم فروشگاه همیشه علیرضا برام پاستیل نوشابه ای بر می داشت این بار دیدم آدامس توت فرنگی برداشته گفتم عزیزم یادت رفت عروس خانوم چی دوست داره گفت نه مامان عروسم عوض شده اون اینو دوست داره
وای به همین سادگی منو فروخت
دیشب بحث آرایشگاه بود داشتم نظر می پرسیدم موهامو چکار کنم اومد کلیبسم رو در آورد و گفت مامان مثل سارینا کوتاه کنی خوشگل می شی
و ماجرا های دیگه
                                         

+ نوشته شده در شنبه 20 اسفند1390ساعت 7 توسط شیما |

بیستم هرماه یادآور روز خوشحالی زندگی ماست که خدا نمره ۲۰ به زندگی مون دادو پسر خوشگلم رو به ما هدیه داد.

جیگر مامان این روزها خیلی حرفهای بزرگانه می زنه و من همش دارم فکر می کنم چکار کنم که بتونم در آینده بفهمشش

می دونید واقعا آی کیو بچه های حالا خیلی بیشتر از بچه گی دوران ماست حرفهایی می زنه که من خودم قشنگ یادمه اول دبستان بودم این مسئله برام پیش اومده بود و همش می پرسیدم )موضوع محرمانه است( ولی خوب دیگه کم کم دارم به فکر دادش پسری می افتم آخه دوست ندارم بچم مثل خودم تنها باشه

دوست دارم ۵۰ ماهگی پسری براش جشن بگیرم البته تو مهدشون  نمی دونم چکار کنم اگر ایده بنظرتون رسید برام پیام بزارین.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 13 توسط شیما |

درست روز ۳۸  ماهگی پسری بود که تصمیم گرفتم دیگه شبها که پوشکش می کردم نکنم .

این باعث شد کلی قصه و حدیث بخونم تا اینکه شبها یک بار شیر بخوره و چند بار هم ببرمش دستشویی خلاصه روزهای موفیت آمیزی بود و پسری بدون هرگونه جیشی صبح از خواب بیدار شد .

عزیزدلم مثل همه مراحل پستونک گرفتنش ، مهد رفتنش  و.. این مرحله هم با خوبی بدون سختی پشت سر گذروند

روزهای گذشته خیلی احساس می کنم پسرم بزرگتر شده

دیروز علیرضا که چند روزی خوشش اومده شلوار لی بپوشه حاضر نبود درش بیاره  منم برای قانع کردنش گفتم مامان این شلوار تنگه باید تو خونه شلوار راحتی بپوشی اگه زیاد تنت باشه بو--بول--ت درد  می گیره اونم قانع شد و درش آورد

خلاصه رفتیم پایین خونه مادر شوهرم که علیرضا دید عمو امین شلوار لی پاشه فورا گفت عمو شلوار تو خونه ای بپوش ..... درد می گیره ها و ناگهان همه زدن زیر خنده..........

+ نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 14 توسط شیما |

ماجرا از اونجا شروع شد که دیروز که رفتم دنبال پسری مهد  دیدم مهد ترکیده صدای خنده همه به آسمونه رفتم تو دیدم دسته گل پسری همه رو به خنده وا داشته

همه بچه ها نشستن سر کلاس تا شغلها رو بشناسن با عکس  از همه می پرسن که شغل باباتون چیه هر کی یه چیز می گه  به علیرضا که می رسن با افتخار بلند می شه می گه دزد خلاصه همه مربیا و بچه ها می خندن

این شغل هم به این خاطر بود که چند شب پیش داشتیم فیلم می دید یم که یه دزدی برا اینکه برا بچش اسباب بازی بخره می ره دزدی  پسری فکر کرده  بود که چه پدر خوبیه که دزده 

خلاصه دیروز کارمون شده بود که درباره بد بودن شغل دزدی صحبت کنیم و اینکه بفهمانم پدر شما خبر نگاره   

                                     

+ نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت 8 توسط شیما |

چند وقتیه که پسری در گیرو دار جدا کردن حرفای بده  ومن هم یکمی توجهم به حرفهای بد جلب شده اول اینکه ما چقدر حرف بد می زنیم و خودمون خبر نداریم

علیرضا مامان خنگ ، خر چا قالو  بیچاره  خاک تو سرم و.................................. حرف بدن 

مامان علیرضا :اره عزیزم

علیرضا : پس چرا عمه عمو خاله زندایی و قصاب و بقال و چقال می گن

مامان علیرضا :آدم وقتی حرف بد رو زیاد می گه یادش می ره بده دیگه تکرار می کنه

شب مهمونا اومدن خونمون و بیشتر فامیلا بودن 

علیرضا:عمه چرا بی تربیتی حرف بد می زنی

عمه که چشاش ۶ تا شده بو د می گه چی گفتم عزیزم

علیرضا به کیا کوچلولو گفتی خنگ

خلاصه دیگه آنقدر باید مواظب حرف زدنت باشی که نکنه حرف بدی بکار بگیری و آقا ضبطش کنه

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390ساعت 13 توسط شیما |

                         

                                      

                                       

                                         

چه حس خوبی داره وقتی می بینی تکه ای از وجود قد می کشه و بهت می گه عاشقتم

تا ساعتها کیلو کیلو قندو عسل  که تو دلت آب می شه

دیروز ۱۱/۱۱/۲۱۱ تولد شازده مهربونم شد

و یه جشن خونگی گرفتیم

وای بزرگی رو از لحظه لحظه هاش حس کردم با چه شوقی هرکی زنگ می زد خونمون تبریک بگه می گفت جشنه اینجا تولد من شده

از کله سحر گفت پس مهمونا کی می ان الان تولد شروع می شه

روز قبل برای پسرم یه گیتار که شکل کاملا واقعی داشت اما دکمه دیجیتال داره برا عزیزم گرفتیم اما بهش نشون ندادیم

ذوقی برا تولد ش داشت که نگو با بابایی هماهنگ کردیم پسری را چند ساعتی برد بیرون در نبودش منو عمه مینا دست بکار شدیم و اول دکور اتاق عوض کردیم و بعد هم همه اتاقش رو با بادکنک آبی و قرمز پر کردیم وسایل زیادی از مارک مرد عنکبوتی مانند رو تختی، پوستر قاب عکس کلاه و... خریده بودم و اتاقش رو با وسایل مردعنکبوتی تزئین کردم درش رو هم بستم

وقتی اومدم انکار فهمیده بود تو اتاقش خبری که درش بستس خلا صه در رو که باز کرد از خوشحالی نمی دونست چکار کنه  همش می گفت چقدر خوشگلم من نه مامان اتاقم خوشگله می گفت خوب اتاقم خوشگله منم خوشگلم دیگه

                                           

خلاصه مهمونا که اومدن پسرم همش منتظر اسباب بازی بود که بیشترشون پول دادن و علیرضا می گفت این که پوله کادو من کو ؟؟؟......

عزیزم تولد مبارک..

       عمر من تولدت مبارک..

                 مهربونم تولدت مبارک..

                          قشنگم تولد مبارک..

                               گلم تولدت مبارک..

                                           جون من تولدت مبارک.

                                                     امید من تولدت مبارک..

                                                              زندگیه من تولدت مبارک..!!

 

                    

             خدا رو به خاطر اینکه با آمدن تو  به زندگیمون انرژی بخشیده شکر میکنم

دیشب پیش خودم همش خاطرات روز زایمان را مرور می کردم وچه هر سال شیرین تر میشه وقتی ثمره اون سختی رو می بینی

 

+ نوشته شده در شنبه 21 آبان1390ساعت 8 توسط شیما |

پسر خوشگلم دیگه یه ماه تا تولد سه سالگی فاصله داره

عزیز ترینم خیلی آقا شده و دقیقا یه آدم کامل با فهم انسان ۵۰ ساله است آنقدر منظور افراد رو خوب می دونه که دهنت باز می مونه  اون وقته که پشت سر هم مثل این کارگر کاغذ دیواری نصب کن خونه ما همش می گی جل الخالق

نمی دونم چی بگم از اوضاع پسری اما دیگه صبح ها خودش بیدار می شه منو بابا را بوس می کنه و می ره تو مهد دیگه لازم نیست بزارمش و فرار کنم

گل پسرم که این روزا به شدت جو دماغ عمل کردن گرفتش  اونم بخاطر عمل دوتا از عمه ها همش می گه نوبت من برا عمل کی ؟ چه مدل عمل کنم ؟و...

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 13 توسط شیما |

    

ماجرا از آنجا شروع شد که ما عروسی یکی از دوستامون دعوت شدیم

پسری که دید چه شور و حالی به همه اعضا خانواده مخصوصا مجردها برای رفتن به عروسی به وجود آمده منم رفتم آرایشگاه حاضر شدم از من پرسید مامان تو عروسی گفتم نه عزیزم مامان وقتی تو نبودی عروس شد  کمی فکر کرد و ناراحت رفت جلو آیینه پا پیونش رو درست کرد

رفتیم عروسی من و پسری رفتیم پیش عروس تبریک بگیم و پسری از نزدیک عروس رو ببینه که چشمش افتاد به سفره آراسته از میوه و زییبای جلو عروس با خوراکی های خیلی زیبا که  ناگهان پا کرد تو یه کفش که تو باید عروس بشی چرا من نبودم عروس شدی

هرچی صحبت کردم عروس باش حرف زد فایده نکرد آخرش بش گفتم من عروس بشم تو رو که نمی زارن اینجا بشینی من باید بشینم  با قیافه جدی گفت  چرا آخه من دامادم  فهمیدم چرا آنقدر اصرار می کرد عروس شم دلش برا من نسوخته بود

خلاصه رایزنی ها را ادامه دادیم تا عروس رفت برقصه ماهم فورا نشستیم سر جاش

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 11 توسط شیما |