Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers به به مامان

به به مامان

خاطرات من و کودکم

تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه عشقت نمیره از سرم تو پوست استخونمه دیروز پسری از حموم اومد با شگفتی زیادی چیزای زیر ب و ب و لش رو لمس کرد و با تعجب کامل می پرسید این دیگه چیه منو می گی حول کرده بودم می خواستم جمش کنم گفتم مامان بو بو لته گفت نه این زیرش من دوباره حرفم رو تکرار کردم گفت نه فکر کنم بچه بودم تیله خوردم اینجا گیر کرده داره رشد می کنه مثل بچه تو دل مامانش منو می گی ترکیدم حالا هر وقت یادم می افته می خوام بمیرم از خنده

+ نوشته شده در سه شنبه 28 مرداد1393ساعت 8 توسط شیما |

پسر 68 ماهه نازنین من دیشب اقدام به آموزش غیر مستقیم کرد که منو بابایی رو شگفت زده کرد چند وقتیه دلش یه اسباب بازی می خواد دیشب گفت من یه قصه تعریف کنم من با استقبال گفتم بگو شروع کردی یکی بود یکی نبود در قدیما یه پسری بود اسمش علیرضا بود (نه من باشم ها اون قدیما بوده ) خیلی همش کارای خوب می کرد یه روز وقتی اومد خونه مامان باباش سوپرایزش کردن و اون اسباب بازی که دلش می خواست براش کادو کرده بودن بهش دادن اونم خیلی خیلی خوشحال شد چون پدر مادر مهربانی داشت و اونا هرچی که پسرشون می خواست براش می خریدن خدای بزرگ شاید من در دوران دانشگاه از این کارا می کردم که یه چیزی می دیدم به بابام می گفتم دوستم باباش براش فلان هدیه رو خریده خوشحالش کرده بچه شو .....

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 مرداد1393ساعت 8 توسط شیما |

                                          

 

عزیز دل مادر تازه فهمیده کوچه دوچرخه سواری دوست هم محله ای یعنی چه و چه لذتی داره توکوچه دویدن  من هم زیاد سخت نمی گیرم اما نظارت می کنم ولی خیلی بهش خوش می گذره دلم نمی اد محدودش کنم

پسرم بزرگ می شی قد می کشی دوست پیدا می کنی و ....

 

دیشب فینال جام جهانی ۲۰۱۴ بود آنچنان هیجانی داشت  که نگو این اولین جام جهانی زندگیشه که می فهمه

من خودم یادمه دبیرستان بودن جام جهانی ۱۹۹۸ ایتالیا باخت تا صبح گریه کردم و برای باجو نامه نوشتم که چقدر ناراحتم 

عزیزترینم انها رو برات نوشتم که بدونی لحظه لحظه زندگیت برام مهمه و براش برنامه دارم

 

+ نوشته شده در شنبه 21 تیر1393ساعت 13 توسط شیما |

 


 
   
 
 

 

مرد کوچک مادر فدای قدو بالایت خوب به حرفهای مادرت گوش کن حرفهایِ شاید تلخ و سنگینیست اما باید از همین بچگی ات برایت بگویم تا در آینده اماده باشی برای مرد شدن تو قرار است مرد خوبی شوی مرد خوب بودن کار سختیست اینکه قوی باشی اما مهربان صدایت پر جذبه باشد اما نه بلنداینکه باید گلیم خودت را از آب بکشی بیرون و مهم تر اینکه باید تکیه گاه باشی عزیز دل مادر تکیه گاه بودن سخت ترین قسمت مردانگیست اول از همه باید تکیه گاه خودت باشی و بعد عشقت...عشق چیز عجیبی نیست حسی است مثل موقع هایی که صدایم میکنی : مادر من میگویم : جان مادر به همین مقدسیست عاشقی را کم کم خودم یادت می دهم لابه لای حروف الفبا و اعداد خودم عادتت می دهم به گفتن دوستت دارم گل خریدن قدم زدن و غافل گیر کردن پسرم بزرگ شدن ، جدیست مثل همین بازیهای بچگی ات.... تمام عشقم در تو خلاصه میشود ......... تا ابد دوستت دارم تو جان منی جان مادر

+ نوشته شده در سه شنبه 20 خرداد1393ساعت 9 توسط شیما |

پسر مهربانم امروز ۶۵ ماهه شدی آنقدر بزرگ که می فهمی عشق مامان  و با با بودن یعنی چه 

آنقدر بزرگ که کمک کردن به دیگران را درک می کنی و تازگی ها تقاضا داداش و این یعنی بزرگ شدن و توانایی عشق ورزیدن

+ نوشته شده در شنبه 20 اردیبهشت1393ساعت 12 توسط شیما |

                                                  

دیشب  بعد از قصه گفتن برای پرای پسری و بوس کردن همدیگه گفت مامان یه چیزی بگم  هروقت اینطور می گه می دانم الانه که شگفت زده بشم خودمو آماده کردم گفتم حتما تو مهد یه کاری کرده یا بلایی سر یه وسیله خونه آورده می خواد اعتراف کنه و معذرت خواهی

خلاصه گفت مامان تا حا لا عاشق شدی گفتم اره عزیزم مث الان که عاشق توام

نه یه جور دیگه منو میگی رنگم پرید مث مادر شوهرا گفتم خوب بعضی وقتا پیش میاد ادم بعضی ها رو خیلی دوست داره

آخه من دوست دارم می رم مهد زود  زود ببینمش براش کادو و چیز خوشگل بخرم بوسش کنم منو میگی داشتم جوش می اوردم هی ربطش می دادم به چیزای دیگه و بچگی خودمو اینا

آخرش گفتم حالا عاشق کی شدی انقدر دوسش داری دوست  واقعا تا جواب داد زهرم ترکید خیلی جوابش برام مهم بود نشون می داد چه خبره  اوضاش

گفت  تو رو بعضی وقتا آنقدر دوست دارم دوست دارم محکم بغلم کنی برم مث بچگیام تو دلت

منو میگی داشتم از خوشحالی می مردم درست احساسی رو داشتم که وقتی کنکور قبول شدم

گفت  حالا یکم پیشم می خوابی بعد بری تو اتاقت

گفتم اره عزیزم تا هر وقت دوست داشتی تو بغلم بخواب

عجب امتحان سختی بود این مامان پسرا که پسرشون عاشق می شه  چه می کشن

                                                  

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اردیبهشت1393ساعت 8 توسط شیما |

                                          

 

                                

عشق 64 ماهه من نازنینم نمیدانی که هر روز را با شوق تو سر می کنم همانطور که قبل از آمدن تو رویایش را در سر پرورانده بودم و چه شبهایی را به شوق باز شدن دوباره چشمان تو به دنیا روز میکنم ..

 

                  

میبینی ؟من هرروز بیشتر عاشق آن چشمان نازنینت میشوم ..آخر هیچکس اینطور عاشقانه به من نگاه نمیکند که تو مرا میبینی نمیدانی چقدر لذت بخش بود وقتی که بار اول خندیدی وقتی که بار اول به سمتم آمدی فکرنمیکردم که آغازهمه روزم باشی هر شب که خودت را به من می چسبانی و می گویی امروز سهم بوست را ندادم دلم می خواهد در همان لحظه باقی بمانیم .


دوست دارم هرماه آمدنت را به جشنی جاودانه بنشینم  تا شاید دلیلی باشد تا قدر آمدنت و بودنت را بیشتر بدانم ... نازنینم میخواهم با همه وجود بگویم دوستت دارم همانگونه که تو به سادگی و پرمعنایی با لفظ خودت بارها به من این جمله را گفته ای وهر بارش برایم تازگی خاصی دارد ..میخواهم بدانی تو بیشترین بهانه برای زنده بودنم هستی ..

                                            

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 فروردین1393ساعت 19 توسط شیما |

دل تکونی از خونه تکونی واجبتره.
دلتو بتکون از حرفها, بغضها, ادما
دلتو بتکون از هرچی که تواین یکسال یادش دلتو به درد اورد از خاطرهایی که گریهاش بیشتر از خنده هاش بود
از نفهمیدن اوناییکه که همیشه فهمیدیشون.
اگه با یه ببخشید منم مقصر بودم یکیرو اروم میکنی ارومش کن
دلتو بتکون یه نفس عمیق بکش سلام کن به بهار, به اتفاقای خوب...

 

http://s5.picofile.com/file/8114178576/Transparent_Easter_Egg_Frame.png

+ نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1392ساعت 15 توسط شیما |

من عاشق شده ام

و هوا پر شده از بوی خدا!!

عاشق سبزی کاجی که به من می گوید:

باخبر باش بهار در راه است!

عاشق برف سپیدی

که می بوسد نرم گرمی دست مرا

یاکریمی که در کنج حیاط

گرم عشقبازی با تکه نان است هنوز

من چه سرخوش هستم

زیر این برف زمستانی و سرد

باز هم می خندم

باز هم می رقصم

باز هم قار قار کلاغ

خطی از شوق کشید روی ابرهای کبود.

که بهار می اید!

+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1392ساعت 10 توسط شیما |

"این حس قشنگو مدیون تو هستم    تو با منی و من از عشق تو مستم

دستاتو می گیرم مثل پر پرواز           اون بالا تو ابرا تو پیش منی باز"


پسرک......این حس عاشقی....این حس ناب مادرانه را مدیون توام.....بدون تو و عشقی که به تو دارم نمی توانستم آنی باشم که هستم........و برای این عشق و عاشقی همیشه وامدار تو خواهم بود.... و خوب می دانم که اگر همه دارایی های جهان را هم گرد بیاورم نخواهم توانست ذره ای از این وام را باز بپردازم... اگر بعد عمری از بین ما دو نفر یکی به دیگری بدهکار باشد، آن یک نفر من خواهم بود پسرک.


پسرم .......من نمی توانم بیشتر از آنی که هستم باشم........اما همه لحظه های بودن را هستم.سعی میکنم در کوچکترین چیزها دنبال شادی بگردم تا دل کوچک اما پر اشتیاقت همیشه شاد بماند.....سعی میکنم لحظه های کوچک و معمولی را برایت تبدیل به ماجراهای ساده اما پراز خوشبختی کنم......سعی میکنم در هر گوشه دلت با لبخندی که شاید امروز برایت نا مفهوم باشد بسته کوچک خوشبختی را پنهان کنم....


فردا روز شاید همین لبخندها و بازی ها زندگیت را ...روحت را جلا دهد و شاید یادی ازمهر مادریم ،عشق را در وجودت شعله بکشد..........

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1392ساعت 10 توسط شیما |

                                                                            

به همین سادگی و سرعت تمام شد !؟... مثل یک چشم بر هم زدن ؟!! سیصد و اندی روز ، زندگی اش کردم و حالا انقدر دور به نظر می رسد .....

وقتی بر می گردم و به آن می نگرم ... دوستش دارم ... نه اینکه تلخ نبوده باشد نه اینکه سختی نکشیده باشم ، نه اینکه تمامش خوشی وسلامتی بوده باشد ... اما ...این روزها که نگاهم بلوغ بیشتری پیدا کرده است می بینم که دوستش دارم ... می بینم که مواهبش و برکاتش بیشتر به یادم مانده است ... می بینم که اگر تلخی ای بوده در شیرینی درایت ما حل شده... نگاه می کنم به لحظاتی که درد کشیده ام ، به لحظات سخت ناخوشی و می بینم در صبوری و تاب و تحمل ما رنگ باخته است ... نه اینکه خشم و قهری نبوده ، که خشم بخش ناگزیر انسان بودن من است اما همه ی قهر و غضب ها در برابر عظمت عشقی که همیشه در میانمان جاری بوده بخشودنی و قابل گذشت به نظر آمده  ...  اما هستی را سپاس که به من اهلی شدن را آموخت اگر چه به قیمت دلتنگی فراق باشد ... در من نیروی غالبی است برای پیدا کردن روزنه های نور ، دستم را در دستان تقدیر گذاشته ام ، سر مجادله ندارم و می بینم که وقتی مهربانانه با او می سازم چقدر با من سازگارتر است . زندگی هرگز کراماتش را به کسانی که با او سر جنگ دارند نمی بخشد ...

به این جا نگاه می کنم ...  به دفترچه ی خاطرات زندگی پسرم ... می بینم این جا بیش از اینکه نمودار رو به صعود رشد پسرکم باشد نمودار زیبای رشد من است ... چرا که رشد پسرکم آنقدر طبیعی و عیان است که حتی اگر ثبت نشود هم خودش را به نمایش می گذارد ... این منم ... این من درون من است که باید رشدش را ثبت کنم تا باور کنم و از یاد نبرم که هستی چقدر مهربانانه بعد از بخشیدن پسرکم به زندگیمان راه رشد و بلوغ را نیز برایم هموار کرده است ...
هستی را سپاس به خاطر تک تک لحظاتی که در سال گذشته سپری کرده ام.

+ نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1392ساعت 10 توسط شیما |

                                   

 خدایا شکرت برای لحظه های شیرین زندگیم

دیروز یکی از روزهای آموزنده بود که باعث شد پسر جونم جان شیرینم خیلی چیزا یاد بگیره

عمه مینا جون برای تمیزی عید دو تا خانوم آورده بود که کارکنن یکی از اونها گفت پسری دارم تقریبا هم سن و سال علیرضا این شد آغاز یه برنامه مشارکت بین پسری قلبش بهش گفتم که چقدر یه بچه دوس داره اسباب بازی و لباس داشته باشه و خوشحال می شه تو هم وسایلت رو باش تقسیم کن

خلاصه چشمتون روز بد نبینه به یه چشم بهم زدن تمام وسایل کمدها و همه اسباب بازی ها وسط اتاقش بود و نایلون نهای مختلف با کارکردهای مختلف

اصلا من به این ذهن دسته بندی این پسری یکه خوردم  یه نایلون وسایلی که وقتی خواست پلیس بازی کنه یه نایلون وقتی پسر کوچلو خواست دکتر بازی کنه اما مامانش پول نداشت براش بخره یه نایلون لباس برای وقتی خواست دراز بکشه برنامه کودک ببینه یه نایلون لباس وقتی خواست برف بازی کنه باباش نتونست برای ادم برفی که ساخته بود شال و کلاه بخره ............

خلاصه خیلی سخت بود که بهش تعادل را در کمک به دیگران بفهمانم منم گیج شده بودم گفتم من نظارت می کنم  خودت جدا کن کلی با خودش کلنجار رفت و بعداز نیم ساعت با سه نایلون اومد بیرون

خیلی قشنگ مدیریت کرده بود منم موافقت کردم رفتیم پایین دادیم یه خانومه پسری هم کلی خوشحال شد گفت مامان چرا آدم وقتی به دیگران کمک می کنه تو دلش شیرینه و خوشحاله

منم بوسش کردم و گفتم آخه اون وقت خدا رو خوشحال کردی با این کارت

+ نوشته شده در شنبه 10 اسفند1392ساعت 14 توسط شیما |

 

 

من خــــــــــوشبخــــت ترینم ..

چـــون تــــــــو رو دارم ..

تــــــویی که ..


حتـــــی فکر کردن بهت ..

قلبمـــــو گرم میکـــــنه ..

تـــــو رو با همـــه دنیــــــا هم عوض نمیکنم ..

هیـــــچوقت اینقــــــدر آرامش نداشتـــم

محبوب ِ قلبـــــم ..

دوستــــــت دارم

2014.gif2014.gif2014.gif2014.gif


+ نوشته شده در شنبه 26 بهمن1392ساعت 13 توسط شیما |

پسر خوشگلم امروز ۶۳ ماهه شدی

                                               

عزیزدلم که حالا پیش دبستانی یک  هستش استعداد هایی داره که کم کم داره رو می کنه

این عزیزترینم با زحمت های مدیر مهدشون نمایشگاهی از نقاشی ها شون تو رستوران پدر خوب برقررار کردن که هر شب ما و همه فامیل رو برای بازدید از نمایشگاهش به اون دعوت می کرد تا اینکه یه شب رفتیم

همین که قدم گذاشتیم با صحنه های جالبی رو برو شدیم و همه دیوارها از نقاشی بچه ها پر بود و کار سختی بود نقاشی پسری رو پیدا کردن اما خودش در یک چشم بهم زدن نقاشی خودش و دوستاشو پیدا کرد و به مث صاحبان گالری های نقاشی نقاشی خودشو به همه کسایی که به رستوران اومدن نشون داد خیلی شب خوبی بود پسرم آنچنان احساس خوبی داشت که نگو البته ما هم انگار پدر مادر ونکوگ یک فیسی می کردیم

 

                                               

+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1392ساعت 11 توسط شیما |

پسرم امروز جمله هایی را برایت می نویسم  که هرشب در گوشت زمزمه می کنم و تو می پرسی یعنی چه ؟

 

 مادربودن یعنی یک دل همیشه در گرو ...
مادر بودن یعنی دنیایی از پاکی ، عشق خالصانه، محبت بی انتها ، صبری به اندازه دنیا

مادر بودن یعنی سختی ، مادر بودن یعنی لذت ، مادر بودن یعنی شبهای بیماری بیداری ، مادر بودن یعنی با تن خستگی فراهم کردن بهترین غذاها، مادر بودن یعنی عشق ، دنیایی از عاطفه ...

مادر بودن یعنی غم ، شادی ....

مادر بودن حس ملسی است ...نه ترش است نه شیرین ...نه صد البته شیرین!!!!!

مادر بودن یک دنیا تجربه !!!!
مادر بودن مادر بودن ..اخ که چطور بگوییم بهترین نقشی که داشتم نقش مادری بود !!!
مادر یعنی کار، وظیفه ، زحمت ، عشق عشق عشق عشق ......

مادر بودن یعنی غرق در نگاه معصومانه تووووووووووووو ....
مادر بودن یعنی تازه بفهمی مادرت برات چه کرد !!!!!!!
مادر بودن یعنی رنجیدن ، ناامید شدن ، خسته شدن ، گریه کردن، عاشق بودن و باز عاشق بودن و باز زندگی و باز به امید لبخند تو زنده بودن !
مادر بودن یعنی دلم گیژ می رود برای حرفهایت ، نگاهت ، دستهاییت ، پاهایت ، وجود نازنینت، خودت خودت خودت .....

مادر بودن یعنی تو نمی فهمی من چه می گویم تا مادر نباشی.....

مادر بودن یعنی خدایا از تو متشکرم که مرا برگزیدی تا مادر باشم، اینهه حس عاشقانه در دلم نهادی ، موجودی را به من دادی به امانت ، می دانم به امانت ، که از من باشد از خون ، پوست ، گوشت من باشد ، در من رشد کرده باشد ، با من خوابیده باشد ، با من نفس کشیده باشد ،از من تغذیه کرده باشد ...

خدایا تو خوب می دانی چقدررررررررررررررررررررر شکر گزارت هستم ..خدایا خوب می دانم مهربانی را بر من تمام کردی و طعم مادری را به من چشاندی

خدایا تو خوب می دانی انسان بودن ، ادم بودن ، مادر بودن چقدرررررررررررررررررررررر سخت است ...
خدایا خوب می دانم که در این راه رهایم نمی کنی ، می خواهم انسان باشم ، ادم باشم ، مادر باشم ،

توانایی ، صبر و عشق را در من بی نهایت کن پروردگارم

پسر زیبایم را به تو می سپارم ، در این دنیای پر از ناپاکی

+ نوشته شده در شنبه 12 بهمن1392ساعت 9 توسط شیما |

      خدایا شکرت که من رو لیاقت مادر شدن عطا کردی
 
هیچ لذتی تو زندگی مادر بودن نیست حالا می فهمم که خدا با اون جبروتش  چرا انسان رو آفرید
 
پسر عزیز ۶۲ ماهه شده و روزهای پر کنجکاوی رو می گذرونه هر روزش قابل مقایسه با روزهای قبلش نیست
 
عزیزترینم هر روز سرعت فهم مسائل و پردازش اونها و نتیجه گیریش بیشتر می شه
 
 
                               

 
واما تازگی ها که نشان از مراحل تازه رشدش می ده رفتارهای عاشقانه اش و محبت کردن هاش که نشون می ده خیلی عاطفی من خیلی از خدا خواستم پسرم معنی عشق و محبت و رو بفهمه و از اون پسرای با احساس باشه خدا جونم برا اینم ممنونم
 

پسر عزیزم

تا دیروز نبودی ولی حس بودنت به من شوق زیستن بخشید

به دنیا آمدی و دنیای من شدی و بهترین صدا تپش قلب توست و بودنت تنها دلیل بودنم

۱۸۶۰ روزه که زندگیمون رنگ دیگه ای داره ، خوردنمون - خوابیدنمون - خندیدنمون -

گریه کردنمون - سفر کردنمون - مهمونی رفتنمون - حرف زدنمون و ...  همه وهمه

با وجودپرنده بهشتی ام تغییر کرده و برامون زیباتر و شیرین تر شده خدایا شکرت

 

+ نوشته شده در شنبه 21 دی1392ساعت 8 توسط شیما |

                                           

                                               آدم برفی های باغ خاله نفیس    

پنج سالگی سن متفاوتی است انسان را بگونه ای دیگر می کند اخلاقیات متفاوت فهم تازه دنیایی جدید

مثلا چیزی که تا به حال اتفاق نیفتاده بود

دیشب مامان شما شام درست کردی خیلی خوشمزه است

من: نه

پس شما چکار کردی

من: داشتم خونه رو تمیز می کردم بابا زحمت کشید

ممنونم از هردو تون

این جملات نشان دهنده فهم جدیدی از زندگی است

عزیز ترینم آنقدر زیبایی و مهربان که نمی دانم چگونه شکر گزار خدا باشم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 دی1392ساعت 14 توسط شیما |

                                       

          

 

این روزا حال و هوا هرچه بارونیه اما دل من مثل 5 سال پیش این وقتا بهاریه
وای هرچی با خودم مرور می کنم خاطرات شیرین زایمان رو سیر نمی شم تصمیم داشتم چیز جدیدی بنویسم اما هیچی مثل مرور این خاطره بهم حال نمی ده 
 
                                              
                                     به دنياي ما خوش آمدي


                  پسرم، تاج سرم،  همه زندگيم : به دنياي ما خوش آمدي
 
پسرم  ۲۷۳ روز در بطن من جاي داشتي ...با من نفس كشيدي ، از من تغذيه كردي ، با من حركت كردي، در من رشد كردي و خلاصه با من زندگي كردي....
 
و در ساعت ۱۵.۴۰ روز دوشنبه ۲۰ آبان 1387 خورشيدي برابر با ۱۱ ذی القعده  1429 قمري و مصادف با ۱۰ نوامبر 2008  میلادی، با قد ۵۱ سانتی متر وزن ۳ کیلو ۶۵۰ گرم و دور سر ۳۹ سانتی متر  فرشته زميني من بالهاي آسمانيت را جمع كردي و به دنياي دو نفره من و پدرت رنگ تازه اي بخشيدي .
                                          
چقدر لحظه ديدارت شيرين بود ...
و چقدر تا رسيدن به اين لحظه ، ماه ها و هفته ها و روزها و دقيقه ها و ثانيه ها را شمرده بودم ...
هنگامي كه براي آخرين بار، در اتاق عمل دستم را بر شكمم گذاشتم تا با تو و دوران جنينيت خداحافظي كنم ، تنها آرزويم را كه سلامتي تو بود بار ديگر از خداي مهربانمان خواستم و ديگر هيچ نشنيدم ...
                                          
 
چشمانم را كه باز كردم مرد سبز پوشي كنارم ايستاده بود .حالم را پرسيد وبعداز اين كه مطمئن شد  حالم خوبه دستور انتقالم را به اتاق بيمارستان داد.
 
در آن لحظه تنها چيزي كه دوست داشتم ببينم وبشنوم خبر سلامتي تو بود .
 
وقتي در آسانسور باز شد ومرا به بخش منتقل كردند ، اولين كسي را كه ديدم پدرت بود.
 
تمام اميدم و همراه هميشگي سختي ها وشادي هايم
 
مثل هميشه شيك و خوش لباس با دسته گلي پر از عشق 
                                       
به سمتم آمد و مرا با نگاههاي مهربان و لبهاي گرمش غرق بوسه كرد .
 
                                          
وقتي شادي پدرت را ديدم كمی آرام شدم ،


 
بعد مامان جوني را ديدم كه همه با خوشحالي نگاهم ميكردند. تمام نيرويم را جمع كردم ودر حالي كه گریه می کردم پرسيدم: .
 
بچم سالم است ؟؟؟
 
 
آه ه ه ه ه ه ه  ... چطور آن لحظه را  توصيف كنم كه در وصف نمی گنجد....
 
تمام درد ها ورنجهايم ، تمام سختي هايي كه تا آن زمان كشيده بودم به ناگاه از بين رفتند.
 
دردهايم خوب شدند. اما اشكهايم هنوز جاري بودن و اين بار از شوق ديدارت بود
 
آنقدر آن لحظات شيرين بود كه هربار به آن فكر ميكنم تمام وجودم را شادي وصف ناپذيري پر ميكند.
 
همان لحظه  خدايم رااز اينكه كودكي سالم عطايم كرده ، شكر كردم.
 
مامان جوني به من يادآوري ميكرد كه آرزوهايم را از خدا بخواهم.
 
من در آن لحظه هيچ آرزويي براي خودم نداشتم .
 
گويي با ديدنت به تمام خواسته هايم رسيده ام.
 
به ياد كساني افتادم كه از من التماس دعا داشتند . به ياد دوستانم كه فرزندي ندارند.
 
 در دلم زمزمه كردم :خداوندا به حق اين لحظه و به خاطر معصوميت كودكم به تمام آنهايي كه فرزندي ندارند ودر آرزويش هستند كودكي سالم عطا كن از جمله  مریسام عزيزم.  وفا  مهربانم .نسترن و نيلوفر و همه آنهايي كه نامشان را نميدانم.
 
براي سلامتي بيماران و مادراني كه نگران بار شيشه ايشان هستند دعا كردم تا به سلامت بارشان را بر زمين بگذارند.
 
و براي همه آنهايي كه حاجتي دارند تا هر چه زودتر جاجتشان روا شود.
 
بعد پرستار تو را بر سينه ام گذاشت تا شيره جانم را تقديمت كنم و تو با آن دهان كوچك و لبهاي نازك شروع به مكيدن كردي.
 
نه!!! نميتوانم احساسم را از شادي آن لحظات بر روي وب منتقل كنم.
 
چگونه ميشود اين لحظات را توصيف كرد ؟؟؟
 
اين لحظات را بايد زندگي كرد! بايد تجربه كرد ! بايد احساس كرد!
 
دلم مي خواست در آن لحظه زمان با يستد و من براي هميشه در آن لحظه بمانم.
 
پدرت كه بعد از آن شوك بهتر شده بود .بالاي سرم آمد . من وتو را در آغوشش گرفت                                        و
هر دو به خاطر لطف وعنايت خداوند به خودمان گريستيم و او را شكر گفتيم.
 
رضا عزيزم ، پدر شده بود!
 
همسرم ، نام پدر برازنده توست .
 
ميوه عشقمان به دستهاي پدرانه ات محتاج است و من به مهرباني هاي مردانه ات!
هميشه با ما بمان ...

عزیزم تولد مبارک..

       عمر من تولدت مبارک..

                 مهربونم تولدت مبارک..

                          قشنگم تولد مبارک..

                               گلم تولدت مبارک..

                                           جون من تولدت مبارک.

                                                     امید من تولدت مبارک..

                                                              زندگیه من تولدت مبارک..!!

+ نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1392ساعت 8 توسط شیما |

                      

بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک

ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک

تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز

از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا

يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

يکي به نيت تو يکي از طرف من

الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم

به خاطر و جودت به افتخار بودن

تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي

با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي

ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس

تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس

تا تو هستي و چشمات بهونه س واسه خوندن

همين شعر و ترانه تو دنياي ما زندس

واسه تولد تو بايد دنيا رو اورد

ستاره رو سرت ريخت تو رو تا اسمون برد

اينا يه يادگاري توي خاطره هاته

ولي به شوق امروز مي شه کلي قسم خورد

تولدت عزيزم پراز ستاره بارون

پر از باد کنک و شوق ،پر از اينه و شمعدون

الهي که هميشه واسه تبريک امروز

بيان يه عالم عاشق ،بياد هزار تا مهمون

 

                                              

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1392ساعت 7 توسط شیما |

                           

از چی تو بگم گل من؟آخه من که هر روز از عشق تو پر می شم.گاهی اوقات

فکر می کنم که ۵۹ماه پیش من چطوری زندگی می کردم؟ به چی دلخوش

بودم؟یعنی چه چیزهایی منو خوشحالم می کرد؟یعنی من وقتی از غصه پر می

شدم باچی آروم می شدم؟

 با چی دلم رو از هر چیزی که آزارم می داد آروم می کردم؟وقتی ناملایمت های

زندگی منو به ستوه می آورد به چه امیدی دوباره به زندگی ادامه می دادم و

کلی چیزهای دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پسر قشنگ من

وقتی ۲۰ماهت تموم شد مجبور شدم که تو رو مهد بزارم واقعا ازت ممنونم که نهایت همکاری رو با مامانت کردی و مثل یه

پسر تمام عیار نزاشتی من سختی زیادی بکشم

غنچه گلم تو اونقدر مغروری که  باورش  هنوز هم  برام محاله .

وقتی بی قرار می شدی با بوس کردن من خودتو خالی می کردی ولی اصلا

لب باز نکردی و این بیشتر منو سوزوند...........خیلی برای من دیدن نگاه های

تو سخت بود..

الان که این پست رو برای تو می نویسم ماهها از اون روز ها می گذره و

خدا رو شکر می کنم

اولا: تو رو دارم

دوما :تو رو با این غرور قشنگت دارم

سوما :دیگه تو هم اذیت نمی شی  و عادت کردی

عاشقتم عشق من

همیشه سبز باش وسبز بمون

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1392ساعت 9 توسط شیما |


                                      
دیشب رفته بودیم خیابان علیرضا به باباش می گه امروز دلار اومده پایین چه همه چی خوب شده
من متعجب فکر کردم همین طوری یه حرف الکی شنیده می گه
گفتم عزیزم چی خوب شد مگه دلار چیه بیاد پایین
با یه شکلی که خنگی مگه نمی دونی گفت: پوله خارجیه دیگه اگه ارزون بشه من بیشتر می تونم چیز بخرم
من و باباش دهنمون چهار طاق باز موند

جل الخالق ما تو این سن فرق 10 تومنی و 100 تومنی نمی فهمیدیم این ا تحلیل اقتصادی  می کنن
  
جل الخالق از تحلیل های پسر 4و نیم ساله ام 

دیشب رفته بودیم خیابان علیرضا به باباش می گه امروز دلار اومده پایین چه همه چی خوب شده 
من متعجب فکر کردم همین طوری یه حرف الکی شنیده می گه 
گفتم عزیزم چی خوب شد مگه دلار چیه بیاد پایین 
با یه شکلی که خنگی مگه نمی دونی گفت:  پوله خارجیه دیگه اگه ارزون بشه من بیشتر می تونم چیز بخرم 
من و باباش دهنمون چهار طاق باز موند 

جل الخالق ما تو این سن فرق 10 تومنی و 100 تومنی نمی فهمیدیم این ا تحلیل اقتصادی می کنن

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1392ساعت 8 توسط شیما |

 

                                              

ده سال پیش چنین روزی من با عشقم هم پیمان شدم و به هم قول دادیم که تا آخرین لحظه با هم باشیم

                                                          

                                     امروز اینجا  من با تمام وجودم فریاد میزنم

                                                          و

                                             با تمام احساسم  بهت می گم

 

                                                رضای عزیزم،همسر مهربانم

 

 من  عشق را با تو تجربه کردم، امید به زندگی را در تو آموختم ، محبت را در قلب تو یافتم با هر تپش قلبم میگویم دوستت دارم و چشمان همیشه عاشقم در انتظار توست

 از وقتی با هم هستیم ، روزها و روزها گذشته چه تلخ چه شیرین ، خدا را شاکرم که در تلخیها کنارم بودی و شادیها را به کامم شیرین تر کردی

  همه تلاش تو برای به ثمر رسیدن آرزویهای بزرگ و کوچک من و پسرم هست  و به حق تلاشت ستودنی است  .توی این 10  سال دیدم که چطور موهای مشکی قشنگت سفید شد و وقتی  به خاطر تشکر از تو گفتم چقدر موهات سفید شده در کمال تواضع و فروتنی فقط گفتی اینها همه اش تجربه است.
 

                                                 

رضاجونم یه دنیا توی دلم حرف دارم و برای تک تکشون میخوام ازت تشکر کنم

اکنون  که 10 سال از روز ازدواجمان می‌گذرد، هرگز، حتی برای لحظه‌ای، فکر نمی‌کنم که کاش هنوز مجرد بودم و کاش ازدواج نکرده بودم. مطمئنم که زندگی‌ام شیرین‌ترین روزهایش را گذرانده است .

 رضا جان آرزو می کنم در لحظه لحظه زندگی مشترکمان و در کنار پسر نازمون عاشقانه و صادقانه به پیوندی که بسته ایم تا ابد وفادار باشیم .

 

 همسفر زندگیم وجود نازنین تو بهانه زیستن است. تو زیباترین حضور عاشقانه در زندگی من هستی. عاشقانه و بی نهایت دوستت دارم، .

                                     

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1392ساعت 7 توسط شیما |

یه ماجرای خنده داری چند شب پیش  اتفاق افتاد که من و بابا یی کلی خندیدیم 

یه مدته علیرضا یه سره سرش تو یخچاله و هر چی می گم در یخچال زیاد باز نکن می گه می خوام انتخاب کنم

خلاصه چون خودمم بچگی کاملا نصفش تو یخچال بودم زیاد بهش گیر نمی دم اما از بیرون آمدیم یخچال صدای غیر

متعارفی می داد انگار داشت ناله می کرد  علیرضا هم طبق معمول وایساده بود تو در یخچال و داشت انتخاب می

کرد منم به بابایی گفتم باید یه محافظ یخچال بخریم تا خراب نشده که پسری در یخچال و بست و عصبانی رفت تو

 اتاقش بعد از کمی صدای گریش بلند شد منو می گی دلم سوخت گفتم حتما گرسنشه چیزی پیدا نکرده رفتم

 سراغش که از خندم بابایی اومد تو اتاق حا لا به این دیالوگ توجه کنید

 

من: پسرم چی شد گرسنه ای الان شام درست می کنم

علیرضا:نه ناراحتم

من چرا عزیزم مگه چی شده فدات شم

علیرضا : می خواین یکی رو بیارین مواظب یخچال باشه من نتونم درشو با ز کنم

من متعجب نه چطور عزیزم مگه می شه یکی رو استخدام کنم مواظب یخچال باشه

علیرضا خودت الان گفتی یه محافظ یخچال بگیریم

من

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1392ساعت 14 توسط شیما |

شیرینی زندگیم برای تو می نویسم که 58 ماهه شدی

 چند روزیه مهد کودک پسرم رو بعد از سه سال عوض کردم استرس زیادی داشتم احساس می کردم شاید سخت باشد بعد از آن همه دلبستگی به مهد قدیم الان مهد جدید رو بپذیره اما روحیه پسری هم مث خودم دوستدار تغییر و به خوبی قبول کرد و کنار آمد .

عشق شیرینم هر لحظه زندگیم خدا رو شکر می کنم برای اینکه زنده ام و دوباره در کنار تو بابایی هستم و می تونم روزی رو داشته باشم در کنار عشقم  عزیزم من و بابایی پنج سال برای داشتن تو فکر کردیم کتاب خوندیم و.... تا امروز بتونیم به سوالات تو پاسخ بدیم

 نازنینم

 برای تو که با اومدنت شیرین ترین احساسی به من دادی که تا به حال تجربه اش نکرده بودم

برای تو  ای پسرم که مجموع تمامی احساسات مادرانه وعاشقانه منی

برای تو که پر وبال گرفتنت و دیدن اموخته های اکتسابی و غریزیت لذتی دارد وصف نشدنی

برای تو که مشعل دار زندگیمون شدی 

دیروز با توحرف میزدم وبا اون چشمهای زیبات منو نگاه میکردی و گوش میکردی به تک تک حرفهام

وای پسرم تو بزرگ شدی   

بزرگ مرد کوچکم هزاران هزار بار شیرین تر از پیش هستی

 

+ نوشته شده در جمعه 15 شهریور1392ساعت 14 توسط شیما |

دیشب من و پسری قبل از خواب تو تراس داشتیم باهم حرف می زدیم که به جا های جالبی رسید

علیرضا: مامان شما من رو چقدر دوست داری

من : مامان نگاه کن این آسمون چقدر بزرگه و ستاره ها چقدر دورن من اندازه بزرگی اسمون دوست دارم

علیرضا :وای چقدر

من :بوس بوس

علیرضا: مامان کدون برنامه کودک بود دستش بلند بود به آسمون می رسید

من :کاراگاه گجت

علیرضا: مامان دست خدا به آسمون می رسه

من :عزیزم خدا که دست نداره 

علیرضا:پس چی داره

من :عزیزم خدا آدم نیست

علیرضا : پس چیه ؟؟

من : مامان شما هوا رو می بینی

علیرضا:نه

من : اما دیدی همه جا هست  وقتا چه قدرتی داره یا شما که من رو می دوست داری دوست داشتن و عشق رو می بینی  اما هست

علیرضا: مامان خدا چند کفگیر برنج می خوره انقدر زور داره

من : عزیزم گفتم که خدا آدم نیست که غذا بخوره

علیرضا: خدا از زورش به من می ده

من اره فدات شم

علیرضا: در حال خواب رفتن مامان خدا چیه اگه ادم نیست ولی زور داره 

من :خوشگلم بخواب بزرگ شی می فهمی

علیرضا :

 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1392ساعت 11 توسط شیما |

 

                  

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی با تو گرم هستم  ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست


ای جان من پسرک 57 ماههمن ،مهربانی و محبتهایت، عشق این روزهایت،امیدی است برای خوشبختی فردایت میدانم همیشه همینگونه که هستی نخواهی ماند، روزی عشمان را تقسیم خواهی کرد  تقسیمی شیرین چرا که من بهتر درک می کنم تو بزرگ شده ای 

هوای تو را میخواهم  هر لحظه که از من دوری،امواجی از یاد تو را میخواهم در دریای خاطره های به یادماندنی همنفسمی، ای که با تو یک نفس عاشقم همزبانمی، ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویم

زندگی را خیلی دوست دارم عصرها وقتی بعد از یک صبح تا عصر دوری خودت را در بغلم جا می کنی و می گویی "مامان فشار مهربونی می دی "این آخر لذت های زندگیست و این را در چشمان تو می خوانم

چه با شوق میخوانم چشمانت را و چه عاشقانه می گیری دستهایم را. 

چقدر قلبت زیباست... وقتی شبها در دعا خواندنت از خدا برای پدر مادرت شکر می کنی و چه کله قندی در دل من و بابایی آب می شود مگر عشق چیست ؟

چه بی انتهاست قصر عشق تو و من چه خوشبختم از اینکه اینجا هستم ، در کنار تو
تویی که برایم از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر.

                          

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1392ساعت 13 توسط شیما |

 

                                                        

پسر جونم همش دنبال شغل پیدا کردن برا آیندش همه وسایل و اسباب بازیهای دکتری نجاری پلیس موسیقی  خانه سازی  آشپزی رانندگی همه رو داره و در حال امتحان کردن همه شغلهاست

دیشب با عزمی راسخ اومد و گفت ماما من شغلم رو پیدا کردم

منم با خوشحالی تمام به استقبال شغل آینده پسرم رفتم و پرسیدم عزیزم چکار ه می خوای بشی

پسری با اعتماد نفس کامل بچه دزد منم میگی انگار یه پارچ آب یخ ریختن رو سرم کمی طول کشید تا خودمو جمع کردم بعد از ش پرسیدم عزیزم هدفت از انتخاب این شغل چیه  اونم با استدلال کاملا موجه آخه بچه هایی که تنها هستن می ان تو کوچه رو ببرم تا باهم بریم شهر بازی پارک سینما بهشون خوش بگذرونم و آخرم براشون بستنی بخرم تا دیگه نیان تو کوچه بعد می ارمشون آخر شب در خونشون .

مامان جون بچه دزدی که نیست یه جور شرکت که برای خوش گذروندن به بچه هاس

پسری نه مامان بچه وقتی بدونن من بچه دزدم می ترسن دیگه نمی ان تو کوچه

نتیجه اخلاقی : کلی فکر کردم که چرا پسرم می خواد بشه بچه دزد به این نتیجه رسیدم که هر روز که بچه ها رو می بینه تو کوچه خوشن  و من اجازه نمی دم بره با اونها بازی کنه  می خواد به من بفهمونه که بچه دزد بد نیست و خطر نداره بزار من برم تو کوچه

 

خدایش آموزش غیر مستقیم و دیدی این وروجک عقلش به کجا ها می رسه.....

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1392ساعت 13 توسط شیما |

پسرجونم 55 ماهه شد

عزیزترینم چند و قته وارد مسائل فلسفی و عرفانی شده هر لحظه بزرگتر شدنش رو می بینم و از خدا برای لحظه لحظه زندگیم با او تشکر می کنم

عزیزترینم چند و قتیه که همش می پرسه این گل ها رو کی درست کرده شهرو کی درست کرده کی جاده ها رو گذاشته ............

منم همش بهش سعی می کردم کار اداره ها رو یادش بدم که شهرداری این کارا رو می کنه و... تا اینکه یه روز پرسید خدا بزرگه یعنی چقدر بزرگه من گفتم خیلی عزیزم  همه گل ها درختا  غذا ها میوه ها دریا ها کوه ها و... خدا آفریده برای ما انسانها تا خوشحال باشیم بعد کمی فکر کردو بلند گفت وای مامان یعنی خدا از شهرداری هم بزرگتره؟؟؟

منو می گی اول خندم گرفته بود بعد واقعا نمی دونستم چی بگم به این پسر مجور شدم بگم اره عزیزم خدا شهرداری هم درست کرده تا وا بهتر زندگی کنیم .

 

+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1392ساعت 15 توسط شیما |

            

          اول اینکه جیگر مامان عسل من امروز ۵۴ ماهه شد

 

 

چند وقت پیش عروسی پسر دایی شوهرم بود و پسری خیلی جو عروسی و خوانندگی و خلاصه مراسم گرفتش تا جایی که ارگ خرید و منم هر روز عروس شدم و اون داماد مراسم برگزار می کنیم

دیروز عروس رو پاگشا کردیم دوباره هوای عروسی کمی تو خونمون داغ شد علیرضا کلی رفته بود تو فکر

پرسید

علیرضا:مامان من کی و با چه کسی ازدواج می کنم

من :هروقت بزرگ شدی رفتی دانشگاه  بعد رفتی سرکار

علیرضا :خوب کی می رم سرکار

من :عزیزم باید مرد بشی

علرضا :کمی من و من کردو با نگرانی آخه خوب من سواد ندارم که هنوز ت ا برم دانشگاه بعد برم سرکار ...

من :خوب عزیزم بابایی هم اول رفت دانشگاه بعد سر کار و بعد منو انتخاب کرد..

علرضا که کمی رفته بو تو فکر مامان یه خوراکی بهم می دی

من: عزیزم الان وقت خوابه

علیرضا :خوب منم اصلا دانشگاه نمی رم که بعد سرکار برم و بعد ازدواج کنم همش می خوام یه مرد غمگین تنها باشم تا همه دلشون بسوزه

من :

 

                                    

+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1392ساعت 8 توسط شیما |

قشنگ ترینم امروز ۵۳ ماهه شدی و آقا تر از قبل  پسرم بعضی وقتها گیج می مانم که من با یک آقا سرو کار دارم

یا با یک بچه ۵/۴ ساله می گویند این نسل آی کیو بالایی دارند اما نه اینها همه قدرت خداست من همیشه

خوشحال بودم که مادری تحصیل کرده ام و از بیشتر مادران اطرافم اطلا عاتم نسبتا بیشتر است و می توانم جواب

سوالات فرزندم را بدم اما انگار این یک تصور بود

خدا می خواهد با قدرت نمایی بگوید هرچه خودت را مجهز کنی من تو را متعجب خواهم ساخت با شگفتی آفرینی

ای شگفتی زندگیم تو را به خدا که آفریننده توست می سپارم تا خود نگهدار تو باشد

                                             

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1392ساعت 11 توسط شیما |