
انقدر دلم می خواست زودتر بنویسم علیرضا چه شیطونیهایی یاد گرفته که نگو
اول از همه دوتا دندون بالا ش هم در اومد ولی بیقراری و کم خوراکیش منو کشته اما انقدر جیگر شده هرچی می بینه می خواد گاز بگیره دندوناشم آنقدر تیزه که فرو می ره حسابی![]()
دوم جیگر مامان دست می گیره بلند می شه بعد و چند قدمی البته با تلو تلو خوردن
می ره اما نمی دونید هی زمین می خوره مخصوصا با سرش همه خونه رو مناسب سازی کردم همه سرامیکا رو پوشوندم چیزای رو میزو بردشتم خلاصه خونمون شده مسجد
حالا از شیطونیها یا دلبریهای جدید پسری بگم
پسر چشم سیاه مامان (البته به قول یه دختر خانم تو پارک) آنقدر سریع ارتباط برقرار می کنه
که نگو واقعا بچه خبر نگاره
البته نمی دونم چرا با دخترا
خیلی بیشتر بعدم فورا ناز می می کنه با یه لبخند دو دندونی دلبرانه که نگو جراعت نمی کنم ببرمش پارک در خونمون از خونه بیرون نرفته دخترا می ریزن دور کالسکه اش و اونم براشون قه قه می زنه و دالی دالی می کنه خلاصه میوه فروش محله گفته با مغازم عوضش می کنم .
بازی کردنش با آریا ( پسر عمش ۴ ساله که هر دو شون روزها پیش مامان بزرگن ) دیدنیه اگه بتونم فیلمشو می زارم این دو وروجک یاد گرفتن تا فرصت بدست می ارن آریا می ره در حموم بازمی کنه علیرضا گامبوله کنان می ره تو و زیر دوش و آریا آب سرد و باز می کنه و باهم آب بازی می کنن.
دعوا کردنا شون
سر کتاب قصه اسباب بازی دیدنیه پسری که من فکر می کردم حقش ضایه می شه همچی از پس آریا بر می اد که نگو تا بعضی وقتا کتک هم به آریا می زنه ![]()
خلاصه پسری آنقدر جیگر شده و تو دل برو که تقریبا همه اس ام اس هام مال اون شده از اقصی نقاط
علیرضا تازگیها فهمیده چیزی به اسم تاب در زندگی وجود داره به همین خاطر هروقت می ریم پارک صدای همه در می اد و پایین نمی اد
روز تولدم با روز زن یکی شده روزن بر همه مادرا مبارک .
من امسال یه مادر واقعی ام باورم نمی شه




جون جونم با یک دندونو گامبوله بدو ۲۱۰ روزه یا هفت ماهه شد
جیگر پسرم مثل قند شیرین شده ببین

عروسکم هفت ماهگیت مبارک
دیروز مامان فیروزه گل محمدی برای به به خریده بود و می گفت در اولین بهار زندگیش اگه توی این گلها غلط بزنه دیگه بوی بهار می گیره و حساسیت نمی شه
این پسری هم شکمو از خوشحالی نمی دونست چکار کنه هی خودشو غلط می داد و مشت می کرد تو گلها و قاق و قوق می کرد
این دو روز که تعطیل بود هرچند بابایی سرکار بود اما عصرا می اومد ما هم دیروز رفتیم بیرون طاقبستان علیرضا تا دیروز تا می نشست تو ماشین می خوابید اما دیروز انگار یه چیزی کشف کرده بود و اونهم بوق بود همش می خواست بوق بزنه دیگه مگه دست از فرمان ماشین بر می داشت
خیلی وقت بود می خواستم یه مطلبی متفاوت بنویسم اما وقت نمی شد همش شده کار کار این انتخابات م تموم نمی شه ما خبر نگارا راحت شیم ![]()
چند روز پیش داشتم پیش خودم فکر می کردم که چقدر خوشبختم که خدا خیلی نعمت بهم داده شوهر خوب خانواده خوب مادر شوهر مهربون گل پسر ....اما من چقدر از خدا تشکر می کنم برای این نعمتها ![]()
دیروز که از سر کار رفتم خونه پسر جون که با مامان بزرگش کلی بازی کرده بود و من فکر می کردم خسته است و زود می خوابه منو گول زد یکم که بازی کردیم و خوابش گرفت من رفتم دوش بگیرم چند دقیقه طول نکشید که اومدم بیرون در حموم که باز کردم دیدم گل پسری تا در حموم گامبوله فرمودن بعد یکی از عروسکهاشو آورده بود و نشته بود داشت بازی می کرد و منتظر من بود از تعجب و خوشحالی که جون جونم نشست داشتم شاخ در می آوردم و خیلی هم ترسیده بودم اگه می رفت سمت در و رو به پله ها ....
وای خدا ممنونم که به مواظبش بودی
جیگر مادر پس از دندون در آوردن
آخ نمی دونید این مروارید سفید چه جیگره پسرم نمی دونید چند روز گذشته رو چه مبارزه ای کرد تا این جیگر بیرون زد اما از وقتی این یه ذره بیرون زده دیگه همش دنبال گاز گرفتنه هرچی برسه با سعی فراوان می خواد دندونش رو بهش بسابه
عزیز دل مادر چه آهنگ قشنگی داره صدای چق چق لیوان با اون دندون خوشگلت
از اولش خود صبح براتون می گم ساعت شش و نیم از خواب بیدار می شم اول سراغ غذای پسری می رم وبعد آب میوه براش می گیرم وسایلاشو عین فر فره حاضر می کنم از غذا که بگم علیرضا الان فرنی بادام و پسته و حریره بادام سوپ پوره سیب زمینی آب میوه موز بیسکویت مادر ... می خوره وسایلای پسری که حاضر شد خودم حاضر می شم و ۷و ده دقیقه حرکت می کنیم علیرضا پیش عمه ج.نش و آریا می زارم بعدم ظهرا دو نیم می رم دنبالش حالا چند تا عکس از پسری می زارم
وقتی پسری در مسابقات فرمول یک شرکت می کند
چه بگم از کار م که این مدتی که نبودم متلاشی شده همه وسایلام کارای که باید انجام می دادم بی صاحب ............
اصلا فعلافرصت سر خاروندن ندارم اما سر فرصت می گم
بهبه فقط نخواست من برم سرکار چقدر برنامه ریزی کرده بودم .....
اما شنبه روز اول کار امید و.ارم مشکلی پیش نیاد
شنبه چند تا عکس می گذارم
چند روزیه موقع شیر دادنت به چشمات خیره می شم و محکم تر از همیشه بغلت می کنم احساس دلتنگی عجیبی بهم دست می ده چکار کنم دارم دیونه می شم که ۱۰ روز دیگه باید برم سر کار لعنت به این کار ![]()
همش خودم رو دل داری می دم که من اولین مادر شاغل نیستم که بچم رو تنها می زارم اما بازم خیلی غمگینم ![]()
خدا می دون چطور دارم روزهامو می گذرونم هرچند فکر می کنم داره به مادر بزرگش عادت می کنه اما جدایی برای من سخته ۷ ساعت نبینمش ![]()
دارم کم کم غذای جامد بهش می دم که بخوره اما ....
پسری که علاقه زیادی به پرواز کردن راه رفتن و حرکت و جنب و جوش داره بعد از اینکه گذاشتمنش تو رو روکش او یکم دنده عقب بعد رو به جلو با سرعت با لا حرکت کرد اونقدر ذوق شده بودیم که نگو![]()
نزدیک یک کیلو قند تو دل من و بابایی آب شد
این روزا سعی می کنم بیشتر ببرمش پایین پیش مادر بزرگش تا بهش مانوس بشه آخه ۱۶ اردیبهشت باید برم سر کار ![]()
نمی دونم چطور با این مسئله کنار بیام ![]()
برای اولین با که گذاشتمش یک گریه زاری انداخته بود راه تا من رو دید ساکت شد مامان می گه از بوت می شناستت من که هر روز حموم می رم![]()
نمی دونم چکار کنم اگه راه حلی به نظرتون می رسه بهم بگید
تا چشم هم می زاری یک ماه می گذره آغاز تاریخ ما شده ۲۰ تولد علیرضا ۲۰ فروردین گل پسرم پنج ماهه شد خاله و مامان بزرگ و کلی مهمون واسه این روز مهم دعوت بودن خونمون
انگار هر وقت ۲۰ می رسه این شازده باید نشون بده بزرگ شده عزیز دل مادر تو این شب یه حرفای جدیدی مثل دردردر یا صدای رگبار تفنگ از خودش در آورد و دستش رو گذاشت زیر چونش بعد از کمی گا مبوله دنده عقب که مهمونا رو هیجان انگیز کرد خلاصه مگه از بغل پایین می اومد .
یه اتفاق ...
قبل از ماهگرد پسری سر ظهر بردمش حموم هیچکس هم خونه نبود ما تو حموم بودیم که مامان فیروزه (مامان بزرگ )اومد در حموم احوال پرسی و گفت کاری نداری رفت منم علیرضا رو شستم حوله شو پوشوندم خواستم بیام بیرون دیدم مامان نی در رو ناخود آگاه بسته ما تو حموم زندونی شده بودیم مامانی هم پایین در حال آشپزی خلاصه هرچی داد زدم صدامونشنید پسری هم ترسید از صدای داد من به ذهنم رسید شیشه حموم رو بشکنم اما ترسیدم بریزه رو پسری خلاصه در رو با فشار و قدرت که شده بود اندازه زور حسین رضا زادهتکون دادم از اونجا که محکم نبسته بود باز شد اما استرس شدیدی به من و پسری وارد شد![]()
اونجا بود که فهمیدم مدیریت بحران یعنی چی






شازده گل مامان ۱۳ به در امسال رو حسابی هیجان انگیز کرد ![]()
امسال که نزدیک یه ۵۰ نفری از فامیلهای بابایی بامون بودن سیزدهبه در خوبی بود رفتیم سمت روانسر و طبیعت زیبای کردستان
تواین روز اول همه سعی می کردند جایی رو انتخاب کنن برا نشستن که به به جونم راحت باشه پسری اما باطر ذوقش از آب رودخانه و درخت و حیوانات آفتاب سوخته شد و به قول باباش از اون پسرای سیاه جیگر
خلاصه کباب و رقص کردی بچه ها و عکس انداختن و گردش .... روز خیلی خوبی رو ساخت و اولین سزده به در علیرضا خان رو رقم زد
امسال وقت سبزه گره زدن افتادم یاد پارسال که هنگام گره زدن آرزو کردم بچم پسر
باشه![]()
کارهای جدید پسری
دیگه بادستش اشیارو برمی داره به قول مامان بزرگش راه شکمش رو پیدا کرده و همه چی رو به دهنش می زاره
تو روروکش که می زارم راحت وامیسته و دنده عقب پا می زنه و می ره
در تلاش برا گامبوله چرخ می زنه
بعد از حریره بادم و فرنی دیگه سوپ شروع کرده می خوره و خوشش می اد
فکر می کنم می خواد دندون در بیاره همه چی رو می سابونه به لثه اش
فعلا همینا رو یادم می اد

تعطیلات عید خوش می گذره این پسر گلی که صفا می کنه عمه ها اومدن خلاصه از بغل
پایین نمی اد
امروز برای اولین بار عمه شیدا موهاشو کوتاه کرد نمی دونید چه ماه شده این جیگر مامان از کارو کاسبی عید و عیدی گرفتنها بگم پسری کارش خوبه اما کاسبی مامان امسال تخته کرده ![]()
پسر جون جدیدا دستاشوتا نزدیک مچ می کنه تو حلقش و با صدای بلند لیس میزنه ![]()


خدای مهربونم برای همه لطفهات در سال خوب ۱۳۷۸ ممنونم
در این سال به یاد ماندنی بهترین زیباییهای دنیا رو به من نشون دادی و من را لایق اسم زیبای مادر کردی
چه آرامشی چه لطفی چه عشقی نمی دونم همه خوبیهای دنیا حالا می فهمم چرا بعضی چندین تا بچه می ارن "آخه این همه لذت
سال جدید رو با یه عالمه آرزوی خوب برای همه بخصوص اونها که دوست دارن مامان بشن شروع می کنم با انرژی بسیا ر
علیرضا جان موقع سال تحویل خواب بود هر کاری کردم بلند نمی شد اما من براش خیلی دعا کردم امیدوارم همکه سال خوبی داشته باشن
سال نو مبارک
نه نترسین این اولین جملوبلاگه تو ارسال این وقتا که جواب آزمایش گرفتم چه حالی داد دیشب چهارشنبه سوری بود یاد پارسال افتادم که روز قبلش فهمیدم و چقدر مواظب خودم بودم نترسم
پارسال به به اندازه نصف عدس امسال ۷ کیلو ۷۵۰ گرم با قد ۷۰ سانت
خدا جونم نمی دونم چطور ازت تشکر کنم به خاطر این همه لطف خوبی مهربونی که تو این یک ساله در حقم کردی الان احساس خوشبخت ترین زن دنیا رو دارم ![]()
علیرضا جونم چیزای جدیدی بلد شده با باش رو می شن
زور می زنه تا بلند شه بشینه
نسبت به پستونک و شیشه اش عکس العمل و ابراز خوشحالی می کنه
عکسهای کتاب قصه رو ساعتها نگاه می کنه باشو قوقی حرف می زنه
واکسن چهار ماهگی زده ÷سری بیحاله کمی تب داره دیشب اصلا نخوابیدم مواظب گل سرخ زندگیم بودم
همش تو فکرم امسال باید زیبا ترین هفت سین رو بچینم تا سه تایی جشن بگیریم
تو این چند وقت گذشته علیرضا فرق زیادی کرده انگار هرچه بزرگتر می شه روند تغییراتش سریعتر می شه
اولین تغییری که خیلی محسوسه اینه که یاد گرفته صداش می کنی برمی گرده نگات می کنه این شده بازی من
جون جون پسرم خجالتی بودن و بغض کردن رو یاد گرفته هرچی میگم بچه خبر نگار که خجالتی نمی شه حالیش نمی شه بعضی از غریبه ها رو که می بینه لب و لوچه شو بالا می اندازه و شروع می کنه به غر زدن
تازگی دیگه مدت بیشتری رو شکمش می مونه و تلاش می کنه گامبوله بره به رنگها نقاشی ها و تصاویر و لباس شاد هم عکس العمل نشون می ده
می خوامن برم براش کتاب قصه بخرم اما وقت نمی کنم .
وای امان از این سفت شدن و شل شدن چند روزه شل شده و شکمش روان کار می کنه نمی دونم چکار ش کنم
خلاصه پسری آنقدر شیرین شده که واقعا قند و عسله ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
می
چیز جدیدی که حدود یک هفته است یاد گرفته وقتی می بینه کسی وایساده اول با لبخند برا اینکه دل به دست بیاره نگاه می کنه بعد تا نزدیک کمرش رو از زمین با زور زیاد بلند می کنه و می خواد که بغلش کنیم .
این پسره شعبده باز هم شده در یه حرکت پستانکش رو می بره زیر پتوش ما باید دنبالش بگردیم چون کسی فکر نمی کنه این کار رو کرده باشه اما دستش برام دیگه رو شده .![]()
![]()
![]()
![]()
وقتی می خوابه دلم براش تنگ می شه نمی دونم چطوری می تونم اردیبهشت بزارمش و برم سر کار ![]()
![]()
دیشب فقط وقت کردم متن بالا رو بنویسم آخه مهمون داشتیم و سرم شلوغ بود ماهگرد سه ماهگی به به رو جشن گرفتیم از صبح که بلند شدم اول یه کیک خوشمزه پختم بعد شروع به غذا پختن کردم خلاصه خیلی خوش گذشت عمه ها و مامان بزرگ اینا و همه جمع بودیم
دیروز علیرضا رو گذاشتم رو تشک بازی ببینم چه عکس العملی انجام می ده اول با تعجب
به خش خشه ها نگاه می کرد می خواست ببینه این صدا ها از کجا می اد بعد خیره رنگها شده بود و بعد ذوق کرد
خلاصه حرکاتش انقدر جالب بود که بعد غصه خوردم چرا فیلم نگرفتم
به به بعد از اینکه وارد تولد شد و تزئینات پر زرق و برق را دید سر ذوق آمده بود و آواز می خوند .




نمی دونستم که این چیزا رو می فهمه و دوست داره الهی مامان قربونت بشه .
دیشب داشتم فکر می کردم که پارسال این وقتا بود که خدا به به رو به ما هدیه کرد وای خدا چه شورو حال و چه احساسی ناگفتنیه وقتی جواب آزمایش رو گرفتم به بابایی زنگ زدم البته این خاطره فکر کنم در اولین پست وبللاگ هست اما هر بار یاد آوریش چقدر برام شیرینه اون موقع فکر نمی کردم بچه اینه و زندگی مشترک رو اینقدر دگرگون می کنه .
خدایا پروردگارا بخاطر همه لطف هات ازت ممنونم و همیشه قدر دان آنها هستم .


الان هم علیرضا خان سرو حال و خنده کنان داره تلویزیون می بینه
نمی دونم این نیم وجبی چه علاقه ای به تلویزیون داره مخصوصا برنامه ۹۰ وقتی این فردوسی پور حرف می زنه فکر می کنه با اونه همش براش قاقو می کنه می ترسم نکنه فوتبالیست بشه
آخه همین باباش اهل فوتباله برا ۷ پشتم کافی دیگه پسرم نه
راستی ازهمه ممنونم که برام راه حل فرستادن
نمی دونم دوستای گلم دوست دارم تا اردیبهشت که مرخصی دارم و کامل پیش بچه هستم آموزشها شو شروع کنم اما نمی دونم باید چی کار کنم اگه سایتی کتابی چیزی بلدید بهم بگید
می خوام تو این پست از خدا جونم تشکر کنم بخاطر همه زیبایی هایی که داره بهم نشون می ده ![]()
![]()
![]()
اول از همه که خیلی خیلی لذت بخشه شیر خوردن و مکیدن شیره جون که در همون حال بهبه دستت رو محکم فشار می ده و تو چشمات نگاه می کنه و یه جورایی با ت حرف می زنه بنظر این قشنگترین چیز تو زندگی
تازگی ها خنده های بی دندون پسری بد جوری دل بری می کنه دو روزه داریم تمرین داالی می کنینم اونم صبحا وقتی پنپرزش رو عوض می کنم .
دیروز یادگرفت که پاهاشو نگاه کنه انگار تازه فهمیده چزی اون پایینا تکون می خوره و براش جالبه اگه تونستم و مشکل حل شد عکسشو می زارم .
بعضی وقتیا که علیرضا مامان بزرگ ش رو می بینه و اونهم باعشق خاصی باش حرف می زنه شروع می کنه به آقو گفتن و انگار داره با مادری درد و دل می کنه منم احساس می کنم داره از من شکایت می کنه بخاطر ناشی گری هام .
یه مشگل تازه که پیش اومده کمی ذهنمو مشغول کرده به پسری تازگی ها آخر شب شیر کمکی می دیم چون فکر میب کنم کامل سیر نمی شه الان سه روزه پی پی نکرده البته دلش رو با روغن زیتون چرب کردم اما اثر نداشت و اون هم زور می زنه اگه تا فردا خوب نشه باید ببرمش دکتر
راستی اگه شما راه حلی دارید بهم بگید ![]()
از خاله عسل و سام از بردیا جون لیلی و محمد سعید و همه برای کامنت ها ممنونم
این پسر جیگر مامان که دو روزه پی ی نکرده دیشب تا صبح خر خر می کرد و زور می زد اگه کسی نمی دونست علیرضاست فکر می کرد یه پیر مرد خوابیده تو جاش
یه هفته است که عسل مامان موقعی که شیر می خوره تو چشمای مامان رو خیره می شه و لبخند می زنه و با نگاه عاشقانش بام حرف می زنه امروز صبح رفته حمام البته بعد از یه هفته ![]()
الان هم طبق معمول بیهوش از ظهر خوابیده ![]()
![]()
http://i43.tinypic.com/28s2c09.jpg
عزیز دل مادر خیلی کم گریه کرد در حالی که می دونم چقدر این عمل درد داره آخه می دونست که من نگرانم و ناراحت می شم اگه اشکاشو ببینم .جون جونم از وقتی اومده واقعا زندگیمون رو زیرو رو کرده به قول بابایی اگه می دونستیم بچه اینقدر شیرینه همان سال اول زندگی مشترکمون می اوردیم .
خلاصه علیرضا با بکارگیری راههای دلبری هم بیشتر توجه همه رو به خودش جلب می کنه زیزدلم صبح ها که باباش می خواد بره سر کار بیداره و با خندهای زیبا و شیرینش باعث می شه بابایی بیچاره یا هر روز دیر برسه یا با سرعت غیر مجاز رانندگی کنه تا سر کار و چندین بار زنگ بزنه تا عصر که می اد .
این شازده پسر ما که شب یلدا چهلمین روزش بود با اولین خنده ارادی خودش
شب یلدا به یاد ماندنی را برای همه بخاطر گذاشت .
جیگر مامان برنامه روزانه مشخصی داره هر روز و سر ساعات خاصی بیدار می شه شیر می خوره می خوابه والبته
بخش اصلی برنامش رو می زاره وقتی باباش می اد که قوقه وخندهاش شروع می شه .
وقتی می گم بهش عسل مامان واقعا عسله و شیرین .
خلاصه همه سرگرمی و شیرینی ما تو خونه شده علیرضا طوری که این ۶۸ روزه شاید ۱۰ بار از خونه بیرون رفته باشم همش سر گرمم .
وقتی خوابه تو بغلم میگیرمش و عاشقانه می بوسمش .
وقتی بیداره فشارش می دم به سینه هام و اون قهقه می خنده . خلاصه کلی خاطره از روزهای گذشته هست که باید برای گل پسرم بنویسم تا در آینده بدونه چه لطفی بوده که خدا به ما داده .
اگه عکس نزدم ساست آپلود عکس ندارم اگه دوستا برام یه آدرس بزارن عکساشو می زارم
![]()
![]()
![]()
![]()
اینها هم واسه عزیزم که عین گل خوابیده .