تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker

به به مامان
علیرضا در 11 ماهگی رونالدو می شود
درحال تدارک تولد برای پسری هستم البته تاخیر چند روزه ام به دلیل سرماخوردگی بود

 

پسر جونم امروز ۱۱ ماهه شد و به قول بابایی داره مرد می شه تازگیها یه دلبر یهایی از خودش بروز می ده که نگو یه توپ نارنجی داره از صبح تا شب فقط دوست داره فوتبال کنه البته این عشق وقتی شور بیشتری می گیره که تلویزیون هم فوتبال پخش کنه و یه سرو صدایی هم باشه دیگه بابایی و عموهاش می دونن باش فوتبال می کنن و جای قشنگشم وقتی گل می خوره طرف مقابلش که خوشحالی می کنه اونهم خوشحالی می کنه هرچی می گم پسری گل خوردی خوشحالی نداره نمی فهمه خلاصه پسری در ۱۱ ماهگی رونالدو شده

 

از کارهای دیگه عاشق موبایله می گیره اونهم سرو ته در گوشش و شروع می کنه به اده بده گفتن

تازگیها دندونهای جلوشالبته پایین شده ۴ تا و دیگه گاز می گیره

راستی اگه ایده قشنگ برا تولد دارین بهم بگین


+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه 21 مهر1388 و ساعت 4 |
دل مامان
 

 

 

 

پسر گلم وقتی سرکارم همش دلم پیش توه اینایم که اون بالا می بینی  دل منه که الان که سرکارم داره برای تو می تپه


+ نوشته شده توسط شیما در دوشنبه 6 مهر1388 و ساعت 8 |
عروسک مامان با دوستاش
                      Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic                                     

 

 

   

                       

        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                        Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic          


+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه 31 شهریور1388 و ساعت 15 |
ششمین سالگرد ازدواجمان مبارک
شش سال از روز پیمانمان برای با هم بودن گذشت و چه زود در کنار تو این سالها سپری شد

خداوند غنچه این نهال جوان را تا ماهی دیگر یک ساله می کند و چه زیباست جشن سه نفره ما

هرچند علیرضامعنی این جشن را نمی داند اما خوشحال است

پسر مامان شگفت زده امان کرد در این روز وانهم به این شکل که موبایل منو گرفت و در گوشش گذاشته بود و دده بده به زبان خودش داشت حرف می زد .


+ نوشته شده توسط شیما در جمعه 27 شهریور1388 و ساعت 7 |
گل پسرم 300 روزه شد
                    

                                   

پسر نازم خدا را شاکرم میلیاردها بار که تو را مایه آرامش و خوشبختی من قرار داد.

امروز گلم ۳۰۰ روزه شد پسری دیگه مرد شده واسه خودش نه واسه مامانش چون من همیشه بخاطر نداشتن برادر غصه داشتم اما خدا با دادن تو به غمهام پایان داد.

پسرکم می دونم روزی بزرگ می شی و مرد و این مطالب رو می خونی حتما پیش خودت می گی چه مامانی داشتم چقدر واسه من ذوق می کرده اره عزیزم اگر بدونی تو چه تحولی تو زندگی وجودم و همه و همه چیز بوجود آوردی این احساس لبریز از خوشبختی من را می فهمی

عزیزم شبها موقع خواب که عادت داری صورتم را ناز می کنی تا خوابت ببره مامان تو دلش دائم داره از خدا  تشکر می کنه 

احساس خوشبختی مهمترین و قشنگترین احساس در زندگیه که از وقتی خدا تو رو به ما هدیه داد من دائم آن را تجربه می کنم

دردانه مادر ۳۰۰ روز در کنار تو بودن و لحظه های شیرین رشد تو رو دیدن گذشت چه زود

جیگرم دوست دارم همش محکم بغلت کنم و لحظهای از آغوشم پایین نیایی

پسرم بابایی باتو  احساس غرور می کنه و اون احساسات شیرینش رو که فقط مخصوص توست با الفاظی که هرگز  کسی از بابایی نشنیده بیان می کنه

نازنینم وجود تو فقط خونه ما رو پر جنب و جوش نکرده بلکه خونه مامان جون اینها هم اینطوریه  همه از تو و شیرین کاریهات می گن که هر لحظه چیزی به آن افزوده می شه   

 

                                                 


+ نوشته شده توسط شیما در یکشنبه 15 شهریور1388 و ساعت 12 |
شیرینکاریهای جدید پسری
اول بگم غنچه دلم بوس یاد گرفته  آنچنان شیرین بوس می کنه البته با دهن کاملا باز و آب فراوان ولی خوشمزه ترین بوس دنیاست

پسری دیگه را افتادنش تکمیل شده از این طرف اتاق به اون طف می ره واسه خودشم ذوق می کنه شدید

عزیز دل مامان چند کلمه ای مانند به به البته فقط به یه چیز می گه به به و اون هم عصرها که از خواب بلند می شه یه محصول جدید کاله به اسم ماست بستنی بهش می دم خیلی دوست داره

دیگه معنی بیا، برو، نکن، گریه کردن خندیدن خوشحالی رو هم می دونه 

پروژه در حال آموزش نشستن روی لگن است که فعلا موفق شدم مثل صندلی فقط بشینانمش و با هم دست بزنیم و آواز بخونیم  که البته یه مشکل است اونهم اینه که بعد از بلند شدن کاسه لگن را در می اره مثل لیوان سر می کشه ومن برای آینده که قراره جیش بکنه تو لگن نگرانم

خلاصه بازیها هم فقط هنوز دالی و پیدا کردن مامان از زیر ملافه است در این زمینه اعتراف کنم فرصت نکردم باش بیشتر کار کنم . چند تا عکس هم از باشگاه سوار کاری که چند وقت پیش رفتیم دارم که براتون تو پست بعدی می زارم آخه پست بعد ویژه است اگه گفتین چرا؟؟؟؟ 

 


+ نوشته شده توسط شیما در دوشنبه 9 شهریور1388 و ساعت 10 |
اشک پسرم ریخت
عسلکم مدتهاست می خوام از کارای خوشگلت بنویسم  کار زیادم نمی زاره

عزیزدلم امروز برای اولین بار وقتی داشتم می اومدم سر کار همین که گذاشتمت بغل مامان فیروزه و اومدم دوریم رو احساس کردی بیدار شدی وشروع به گریه کردی دلم از خودش تنگ بود تنگ تر هم شد اشکهامون هنگام محکم بغل کردنت قاطی شد  صورت هردو مون خیس شد .

مادر فکر می کنم وارد دوران جدیدی شدی که این چیزا رو می فهمیی

جون جون دلم  چند روزیه علاوه بر وایسادنات دستات رو ول می کنی و چند قدمی راه می ره جیگر ممامان در آخرین باری که دکترت چکاب کرد گفت : وزنت ۱۰ کیلوه و قد ۷۸ سانت شده دور سرت هم ۴۵ شده

بای بای خوشگلت شکل جدیدی گرفته 

 


+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه 27 مرداد1388 و ساعت 13 |
جیگر مامان 10 ماهه شد

                                    

 

                                     

چه شور انگیزه لحظه های رشد تو عزیزم هر روز یک کار جدید انجام می دی

علیرضا خان همزمان با ماه دهم در حرکتی محیر العقول بای بای می کنه و چند قدم بدون کمکی راه میره

وای نمی دونی چه حالی داره وقتی اینطور حرکت بزرگی انجام می ده  نمی دونم وقتی بدوه حرف بزنه چه کیفی براش می کنم 

عروسکم این چند روزه خیلی داره خوش می گذرونه عمه ها اومدن و هفته آینده عقد عمو مهدیه  به به  عزیز دلم برا اولین با رفته آرایشگاه شده عین مردا مخصوصا پشت گردنش

خلاصه خوردنی شده حسابی

                              


+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه 20 مرداد1388 و ساعت 7 |
فدای اون مرواریدا

+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 17 مرداد1388 و ساعت 13 |
قند وعسلم در راستای سفرهای تابستانی با هیات همراه وارد استان لرستان شد

پسری در دومین سفر زندگیش به خرم آباد رفت و از قلعه فلک و افلاک بازدید کرد

 

                                

البته ببخشید از بینندگان محترم که آب از دهن به به راه گرفته آخه در حال خوردن بستنی بود و این عکس رو ازش گرفتن و از بیرون افتادن ناف این بابایی هنوز یاد نگرفته این نی نی رو درست بغل کنه

توجه شما عزیزان را به دو مروارید جلو لب علیرضا خان جلب می کنم که دقت و چشم مسلح نیاز دارد


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 10 مرداد1388 و ساعت 12 |
پسر نازم 260روزشه و کلی دلبری

ای پسر قشنگ ومهربونم

                    میخوام تورو روی پاهام بشونم

میخوام برات شونه کنم موهاتو

                               دل نداره طاقت گریه هاتو

 بعد بابا مرد خونه تویی تو

                         قشنگ وناز ویک دونه تویی تو

قربون ناز وخنده وادات شم

                    دلم میخواد از صبح تا شب فدات شم

با خنده هات دلم آروم میگیره

                       چشمام توی چشمای تو اسیره

وقتی که خوابی خونه سوت وکوره

                      بیدار میشی خونه یه پارچه شوره

                  

        علیرضا جون مامانی الان  ۲۶۰روز از تولدت میگذره

                  

دیگه میتونی بلندشی وایسی  با دست گرفتن دور خونه رو بزنی

وقتی چیزی میخوای بخوری اسرار داری که دست خودت باشه یه ذره ازش میخوری بقیه اش و میریزی روی زمین یا روی لباست

 یاد گرفتی در کمد و کابینتو بازکنی و یه چیزی برداری

 در چاه آشپزخونه رو برداری و هرچیزی تودستته اون تو بندازی

 زیر چادر یا یه تیکه پارچه پنهون میشی تا مادنبالت بگردیم

 

خلاصه خیلی چیزا یادگرفتی با همین کارات روز به روز خودتو عزیزتر میکنی برای همین وقتی که خوابی دلم برات تنگ میشه دوست دارم زودتربیدار شی

 

                                                                                                                                                                

              

 


+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه 6 مرداد1388 و ساعت 13 |
عزیز دلم هشت ماهه شد
پسر مامان هشت ماهه شد

خدا یا شکرت

پسری در چند روز گذشته که تعطیلات بود به همراه خاندان پدری به سفری چند روزه و ییلاقی در یکی از روستاهای اطراف سد سلیمانشاه به مشاهده مظاهر طبیعت پرداخت .

ذوق کردنش برای گاو و گوسفند زرد آلو و گردو درخت و رودخانه و سد و خلاصه همه چی دیدنی بود

یه چیز دیگه ام بگم اما به کسی نگید ها  اولین مسافرت به به به این روستا  بود که کمی جیگرم رو بقیه مسخره می کردند اما واقعا تو آموزشش موثر بود

آنقدر اشتهاش اومده بود سر جاش که نگو خوب می خوابید تا می رفتیم تو باغ غش  میکرد .

                             

هوای خنک و دلنشین صدای گنجشک و مرغ و خروس واقعاآدم رو سرو حال می اره

                                

                        

 


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 20 تیر1388 و ساعت 9 |
شیطنتهای جدید به به مامان
 اولش آخی  تونستم چیزی بنویسم  بعد از این همه کار

انقدر دلم می خواست زودتر بنویسم علیرضا چه شیطونیهایی یاد گرفته که نگو

اول از همه دوتا دندون بالا ش هم در اومد ولی بیقراری و کم خوراکیش منو کشته  اما انقدر جیگر شده هرچی می بینه می خواد گاز بگیره دندوناشم آنقدر تیزه که فرو می ره حسابی

دوم جیگر مامان دست می گیره بلند می شه بعد و چند قدمی البته با تلو تلو خوردن می ره اما  نمی دونید هی زمین می خوره مخصوصا با سرش همه خونه رو مناسب سازی کردم همه سرامیکا رو پوشوندم چیزای رو میزو بردشتم خلاصه خونمون شده مسجد

حالا از شیطونیها یا دلبریهای جدید پسری بگم

پسر چشم سیاه مامان (البته به قول یه دختر خانم تو پارک) آنقدر سریع ارتباط برقرار می کنه که نگو واقعا بچه خبر نگاره البته نمی دونم چرا با دخترا خیلی بیشتر  بعدم فورا ناز می می کنه با یه لبخند دو دندونی دلبرانه که نگو  جراعت نمی کنم ببرمش پارک در خونمون از خونه بیرون نرفته دخترا می ریزن دور کالسکه اش و اونم براشون قه قه می زنه و دالی دالی می کنه خلاصه میوه فروش محله گفته با مغازم عوضش می کنم .

بازی کردنش با آریا ( پسر عمش ۴ ساله که هر دو شون روزها پیش مامان بزرگن ) دیدنیه اگه بتونم فیلمشو می زارم  این دو وروجک یاد گرفتن تا فرصت بدست می ارن آریا می ره در حموم بازمی کنه علیرضا گامبوله کنان می ره تو و زیر دوش و آریا آب سرد و باز می کنه و باهم آب بازی می کنن.

دعوا کردنا شون سر کتاب قصه اسباب بازی دیدنیه پسری که من فکر می کردم حقش ضایه می شه همچی از پس آریا بر می اد که نگو تا بعضی وقتا کتک هم   به آریا می زنه

خلاصه پسری آنقدر جیگر شده و تو دل برو که تقریبا همه اس ام اس هام مال اون شده از اقصی نقاط


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 13 تیر1388 و ساعت 8 |
اولین بهار زندگیت مبارک
پسر گلم اولین بهار زندگیت مبارک امیدوارم همیشه روزگارت و دلت بهاری باشه

علیرضا تازگیها فهمیده چیزی به اسم تاب در زندگی وجود داره به همین خاطر  هروقت می ریم پارک صدای همه در می اد و پایین نمی اد

                                       


+ نوشته شده توسط شیما در دوشنبه 1 تیر1388 و ساعت 8 |
اولین روز مادر که من مادر واقعی ام
                                  Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic           

 

 روز تولدم با روز زن یکی شده روزن بر همه مادرا مبارک .

من امسال یه مادر واقعی ام باورم نمی شه

                             Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic          


+ نوشته شده توسط شیما در یکشنبه 24 خرداد1388 و ساعت 8 |
پسرجونم 210 روزه شد
 

                

جون جونم با یک دندونو گامبوله بدو ۲۱۰ روزه یا هفت ماهه شد

جیگر پسرم مثل قند شیرین شده ببین

                                            

 

                                عروسکم هفت ماهگیت مبارک


+ نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه 20 خرداد1388 و ساعت 8 |
مراسم گلریزان به به
این روزا انقدر این به به هر روز مراسم داره که نمی دونید این مامان بزرگ یه چیزایی بلده خلاصه ما هم که پایه جشن و شلوغ بازیم

دیروز مامان فیروزه گل محمدی برای به به خریده بود و می گفت در اولین بهار زندگیش اگه توی این گلها غلط بزنه دیگه بوی بهار می گیره و حساسیت نمی شه

این پسری هم شکمو از خوشحالی نمی دونست چکار کنه هی خودشو غلط می داد و مشت می کرد تو گلها و قاق و قوق می کرد

 

گل پسر مامان

 

 

 

پسری در حال تماشا تلویزیون

           

 

                             

 

 

این دو روز که تعطیل بود هرچند بابایی سرکار بود اما عصرا می اومد ما هم دیروز رفتیم بیرون طاقبستان علیرضا تا دیروز تا می نشست تو ماشین می خوابید اما دیروز انگار یه چیزی کشف کرده بود و اونهم بوق بود همش می خواست بوق بزنه دیگه مگه دست از فرمان ماشین بر می داشت

پسری راننده می شود










+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 16 خرداد1388 و ساعت 10 |
حکایت تعجب من
                                    

 

خیلی وقت بود می خواستم یه مطلبی متفاوت بنویسم اما  وقت نمی   شد  همش شده کار کار این انتخابات م تموم نمی شه ما خبر نگارا راحت شیم

چند روز پیش داشتم پیش خودم فکر می کردم که چقدر خوشبختم که خدا خیلی نعمت بهم داده شوهر خوب خانواده خوب مادر شوهر مهربون گل پسر ....اما من چقدر از خدا تشکر می کنم برای این نعمتها

دیروز که از سر کار رفتم خونه پسر جون که با مامان بزرگش کلی بازی کرده بود و من فکر می کردم خسته است و زود می خوابه منو گول زد یکم که بازی کردیم و خوابش گرفت من رفتم دوش بگیرم چند دقیقه طول نکشید که اومدم بیرون در حموم که باز کردم دیدم گل پسری تا در حموم گامبوله فرمودن بعد یکی از عروسکهاشو آورده بود و نشته بود داشت بازی می کرد و منتظر من بود  از تعجب و خوشحالی که جون جونم نشست داشتم شاخ در می آوردم و خیلی هم ترسیده بودم اگه می رفت سمت در و رو به پله ها ....

وای خدا ممنونم که به مواظبش بودی










+ نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه 13 خرداد1388 و ساعت 8 |
بالاخره دندون به به در آمد
پس از مدتها تلاش بلاخره دندون به به مادر بیرون زد

جیگر مادر پس از دندون در آوردن

آخ نمی دونید این مروارید سفید چه جیگره پسرم نمی دونید چند روز گذشته رو چه مبارزه ای کرد تا این جیگر بیرون زد اما از وقتی این یه ذره بیرون زده دیگه همش دنبال گاز گرفتنه هرچی برسه با سعی فراوان می خواد دندونش رو بهش بسابه

عزیز دل مادر چه آهنگ قشنگی داره صدای چق چق لیوان با اون دندون خوشگلت 

 


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 9 خرداد1388 و ساعت 9 |
عکس پسری
بالاخره بعد از مدتها موفق شدم بنویسم این کار دیگه بعدشم مامان تازه به دوران رسیده

از اولش خود صبح  براتون می گم ساعت شش و نیم از خواب بیدار می شم اول سراغ غذای پسری می رم وبعد آب میوه براش می گیرم وسایلاشو عین فر فره حاضر می کنم  از غذا که بگم علیرضا الان فرنی بادام و پسته و حریره بادام  سوپ  پوره سیب زمینی  آب میوه موز بیسکویت مادر  ... می خوره وسایلای پسری که حاضر شد خودم حاضر می شم و ۷و ده دقیقه حرکت می کنیم علیرضا پیش عمه ج.نش و آریا می زارم بعدم ظهرا دو نیم می رم دنبالش حالا چند تا عکس از پسری می زارم

علیرضا دی جی در ۱۷۰ روزگی

وقتی پسری در مسابقات فرمول یک شرکت می کند

جون جون مادر در حال لوس شدن

با شخصیت ترین پسر دنیا


+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه 29 اردیبهشت1388 و ساعت 7 |
بالاخره رفتم سر کار
چه بگم از غم جدایی که نگو

چه بگم از کار م که این مدتی که نبودم متلاشی شده همه وسایلام کارای که باید انجام می  دادم بی صاحب ............

اصلا فعلافرصت سر خاروندن ندارم اما سر فرصت می گم


+ نوشته شده توسط شیما در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 و ساعت 18 |
به به نذاشت اولین روز کارم برم سر کار
دیروز قرار بود اولین روز کار باشه اما انگار علیرضا فهمیده بود شب تب کرد و شیر نمی خورد ما هم ندید بدید تا صبح نخوابیدیم صبح بردیمش دکتر گفت هیچی نیست همین که رسیدیم خونه تب قطع شد مریضی تموم شد

بهبه فقط نخواست من برم سرکار چقدر برنامه ریزی کرده بودم .....

اما شنبه روز اول کار امید و.ارم مشکلی پیش نیاد

شنبه چند تا عکس می گذارم


+ نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 و ساعت 16 |
روزهای سختی رو می گذرونم مادر
الهی مادر فدای اون چشمای مهربونت بشه چطور بزارمت جا و برم سر کار

چند روزیه موقع شیر دادنت به چشمات خیره می شم و محکم تر از همیشه بغلت می کنم احساس دلتنگی عجیبی بهم دست می ده چکار کنم دارم دیونه می شم که ۱۰ روز دیگه باید برم سر کار لعنت به این کار

همش خودم رو دل داری می دم که من اولین مادر شاغل نیستم  که بچم رو تنها می زارم اما بازم خیلی غمگینم

خدا می دون چطور دارم روزهامو می گذرونم هرچند فکر می کنم داره به مادر بزرگش عادت می کنه اما جدایی برای من سخته ۷ ساعت نبینمش

 

دارم کم کم غذای جامد بهش می دم که بخوره اما ....

 


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 5 اردیبهشت1388 و ساعت 14 |
پسری با رو روکش راه می ره
اول بگو ماشااله

پسری که علاقه زیادی به پرواز کردن راه رفتن و حرکت و جنب و جوش داره بعد از اینکه گذاشتمنش تو رو روکش او یکم دنده عقب بعد رو به جلو با سرعت با لا حرکت کرد اونقدر ذوق شده بودیم که نگو

نزدیک یک کیلو قند تو دل من و بابایی آب شد

این روزا سعی می کنم بیشتر ببرمش پایین پیش مادر بزرگش تا بهش مانوس بشه آخه ۱۶ اردیبهشت باید برم سر کار

نمی دونم چطور با این مسئله کنار بیام

برای اولین با که گذاشتمش یک گریه زاری انداخته بود راه تا من رو دید ساکت شد مامان می گه از بوت می شناستت من که هر روز حموم می رم

نمی دونم چکار کنم اگه راه حلی به نظرتون می رسه بهم بگید


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 29 فروردین1388 و ساعت 11 |
پنج ماه شد قند وعسل مامان
این روز ها چقدر تند می گذره

تا چشم هم می زاری یک ماه می گذره آغاز تاریخ ما شده ۲۰ تولد علیرضا ۲۰ فروردین گل پسرم پنج ماهه شد خاله و مامان بزرگ و کلی مهمون واسه این روز مهم دعوت بودن خونمون 

انگار هر وقت ۲۰ می رسه این شازده باید نشون بده بزرگ شده عزیز دل مادر تو این شب یه حرفای جدیدی مثل دردردر یا صدای رگبار تفنگ از خودش در آورد و دستش رو گذاشت زیر چونش بعد از کمی گا مبوله دنده عقب که مهمونا رو هیجان انگیز کرد خلاصه مگه از بغل پایین می اومد .

یه اتفاق ...

قبل از ماهگرد پسری سر ظهر بردمش حموم هیچکس هم خونه نبود ما تو حموم بودیم که مامان فیروزه (مامان بزرگ )اومد در حموم  احوال پرسی و گفت کاری نداری رفت منم علیرضا رو شستم حوله شو پوشوندم خواستم بیام بیرون دیدم مامان نی در رو ناخود آگاه بسته ما تو حموم زندونی شده بودیم مامانی هم پایین در حال آشپزی خلاصه هرچی داد زدم صدامونشنید  پسری هم ترسید از صدای داد من به ذهنم رسید شیشه حموم رو بشکنم اما ترسیدم بریزه رو پسری خلاصه در رو با فشار و قدرت  که شده بود اندازه زور حسین رضا زادهتکون دادم از اونجا که محکم نبسته بود باز شد اما استرس شدیدی به من و پسری وارد شد

اونجا بود که فهمیدم مدیریت بحران یعنی چی


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 22 فروردین1388 و ساعت 19 |
سیزده به در و ملوسک مامان

 

 

شازده گل مامان ۱۳ به در امسال رو حسابی هیجان انگیز کرد

امسال که نزدیک یه ۵۰ نفری از فامیلهای بابایی بامون بودن سیزدهبه در خوبی بود رفتیم سمت روانسر و طبیعت زیبای کردستان

تواین روز اول همه سعی می کردند جایی رو انتخاب کنن برا نشستن که به به جونم راحت باشه  پسری اما باطر ذوقش از آب رودخانه و درخت و حیوانات  آفتاب سوخته شد و به قول باباش از اون پسرای سیاه جیگر

خلاصه کباب و رقص کردی بچه ها و عکس انداختن و گردش .... روز خیلی خوبی رو ساخت و اولین سزده به در علیرضا خان رو رقم زد

امسال وقت سبزه گره زدن افتادم یاد پارسال که هنگام گره زدن آرزو کردم بچم پسر باشه

کارهای جدید پسری

دیگه بادستش اشیارو برمی داره به قول مامان بزرگش راه شکمش رو پیدا کرده و همه چی رو به دهنش می زاره

تو روروکش که می زارم راحت وامیسته و دنده عقب پا می زنه و می ره

در تلاش برا گامبوله چرخ می زنه

بعد از حریره بادم و فرنی دیگه سوپ شروع کرده می خوره و خوشش می اد

فکر می کنم می خواد دندون در بیاره همه چی رو می سابونه به لثه اش

فعلا همینا رو یادم می اد

 


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 15 فروردین1388 و ساعت 12 |
روزهای عید و....
 

                     

تعطیلات عید خوش می گذره این پسر گلی که صفا می کنه عمه ها اومدن خلاصه از بغل           پایین نمی اد

امروز برای اولین بار عمه شیدا موهاشو کوتاه کرد نمی دونید چه ماه شده این جیگر مامان از کارو کاسبی عید و عیدی گرفتنها بگم پسری کارش خوبه اما کاسبی مامان امسال تخته کرده

پسر جون جدیدا دستاشوتا نزدیک مچ می کنه تو حلقش و با صدای بلند لیس میزنه

 

                       

 


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 8 فروردین1388 و ساعت 12 |
سال نو مبارک
 

                            

خدای مهربونم برای همه لطفهات در سال خوب ۱۳۷۸ ممنونم

در این سال به یاد ماندنی بهترین زیباییهای دنیا رو به من نشون دادی و من را لایق اسم زیبای مادر کردی 

چه آرامشی چه لطفی چه عشقی نمی دونم همه خوبیهای دنیا حالا می فهمم چرا بعضی چندین تا بچه می ارن "آخه این همه لذت  

سال جدید رو با یه عالمه آرزوی خوب برای همه بخصوص اونها که دوست دارن مامان بشن شروع می کنم با انرژی بسیا ر

علیرضا جان موقع سال تحویل خواب بود هر کاری کردم بلند نمی شد اما من براش خیلی دعا کردم  امیدوارم همکه سال خوبی داشته باشن

 

سال نو مبارک


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 1 فروردین1388 و ساعت 21 |
واکسن چهار ماهگی زده ÷سری بیحاله
دیروز خانم دکتر گفتمن نی نی دارم یه نی نی اندازه نصف نصف عدس

نه نترسین این اولین جملوبلاگه تو ارسال این وقتا که جواب آزمایش گرفتم چه حالی داد دیشب چهارشنبه سوری بود یاد پارسال افتادم که روز قبلش فهمیدم و چقدر مواظب خودم بودم نترسم

پارسال به به اندازه نصف عدس امسال ۷ کیلو ۷۵۰ گرم با قد ۷۰ سانت

خدا جونم نمی دونم چطور ازت تشکر کنم به خاطر این همه لطف خوبی مهربونی که تو این یک ساله در حقم کردی الان احساس خوشبخت ترین زن دنیا رو دارم

علیرضا جونم چیزای جدیدی بلد شده با باش رو می شن

زور می زنه تا بلند شه بشینه

نسبت به پستونک و شیشه اش عکس العمل و ابراز خوشحالی می کنه

عکسهای کتاب قصه رو ساعتها نگاه می کنه باشو قوقی حرف می زنه

واکسن چهار ماهگی زده ÷سری بیحاله کمی تب داره دیشب اصلا نخوابیدم مواظب گل سرخ زندگیم بودم

همش تو فکرم امسال باید زیبا ترین هفت سین رو بچینم تا سه تایی جشن بگیریم


+ نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه 28 اسفند1387 و ساعت 11 |
شازده چهار ماه شد
امروز ۲۰ اسفند بود و ماهگرد چهارم علیرضا جونم علیرضا حالادیگه کاملا برمی گرده و دستاشو از زیرش در می اره و بلند می خنده
+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه 20 اسفند1387 و ساعت 18 |