خداوندا نمی دونم چطور شکرت را به جا بیارم و ازت تشکر کنم امروزا بود که دو سال پیش خدا به به عزیزم رو در وجودم قرار داد اون وقتا نمی دونستم که چه نعمتی داره به من می ده اما این روزا دارم می فهمم که بچه و پسری من بخصوص چه جیگریه و من چی دارم
درست ۲۱ بهمن ماه بود که که عشق شور شوق وهزار تا چیز خوب دیگه در دلم موج می زد اما نمی دونستم تویی

این اولین عکس تو در وجود مادره پسرم
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 7 توسط شیما
|


این تقویم ماه فوریه است که اولین و آخرین عکست رو زده
+
نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 9 توسط شیما
|

نترسید با با برا علیرضا زن نگرفتم
دیروز برای عمه مینا خواستگار اومد علیرضا که از دیروز تعجب می کرد این همه تمیزی و جابجایی وسائل رو روز خواستگاری چند تا سوتی داد البته گلم خیلی آقا بود ها ولی خوب علیرضاست دیگه
اول اینکه خیلی خوشش از لباسش اومده بود و مدام با بند شلوارش ور می رفت و لبخند می زد بعد هم که داماد اومد احوال پرسی کرد گل رو که دادبه عمه مینا آقا هوس بغل کرده بود و می خواست بره بغل داماد و بقول معروف گربه رو در حجله بکشه
منم اومدم احترام ویژه به آقا بزارم هنگام تعارف شیرینی گفتم بفرما آقا چشمتون روز بد نیاره ۱۰ تا نان شیرینی برداشت چشم مادر داماد ۱۰ تا شد داماد بهت زاده داشت می شمرد خلاصه نمی دودنید با انتقال آقا به آشپزخونه تاحدودی خرابکاری رو درست کردم
یکمی گذشت علیرضا خان چشمش به سبد گل اوفتاد اون که تازه یاد گرفته بگه گل حمله ور شد هر جا می زاشتمش در امان نبود بیچاره عمه مینا خودش کم استرس داشت این شاه پسر هم همش دسه گل به آب می داد.

+
نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 11 توسط شیما
|

خدایا هر روز که می گذره و پسرم بزرگتر میشه می فهمم اگر شبانه روز شکرت را کنم برا این نعمتی که به من دادی کمه
پسر گلم خیلی شیرین زبان شده شاهکارهایی انجام می ده که نگو همه چی باز می گردد از وقتی یادگرفته باز چیه هیچی دیگه بسته نمونده از ظرفهای حبوبات گرفته تادکلن بابایی و عرسکهاش هرچی می رسه دستش که دری داره فورا می گه باز به هیچ وجه هم از مواضعش نمی اد پایین کش پا این کلمه بالا یعنی کفش رو بکنید پای من بیچاره قورباغه نازنین یکی از عروسکهای پسری که کفشهای خوشگلی داره و راه می ره و آواز می خونه یه روز نشته بودیم دیدم کفش البته با پای قورباغه بیچاره را کنده حالا با چه زوری نمی دونم آورده به زور پاش کنه علیرضا در مدرسه یه دبستان کنار خونمونه که دخترانه است و بچه ها با لباسهای رنگی خوشکلی میان و می رن پسری هم همیشه یه ذوقی برا شلوغی می کنه که نگو آخرش پنج شنبه که خونه بودم بردمش وای نمی دونی تو حیاط این مدرسه از ذوق چه بدو بدویی می کرد من به زور به گرد پاش می رسیدم کلی خوشحالی کرد نمی اومد خونه "عکس بالا تو مدرسه است" . برقها روشن می شود از وقتی برق رو این گل پسر مامان یاد گرفته همه چراغها روشن باید باشه می دونم این با با برقی بیچاره از دستمون خیلی ناراحته یه عصر که خوابیده بودیم تا بیدار شد هوا کمی تاریک شده بود فورا گفت بر بر بدو بدو رفت از صندلی کشد بالا رفت رو عسلی چراغ روشن کرد من که هنوز خواب آلود بودم چشمام شده بودچهار تا جام خشکم زده بود . کلمات جدید پسری اََ اَ یعنی عمه آآ یعنی آریا بر یعنی برق هاپ هاپ یعنی سگ قان قا یعنی ماشین به به یعنی غذا مه مه یعنی پستانک می می یعنی شیشه شیر نم نم یعنی بیسکویت
+
نوشته شده در شنبه 3 بهمن1388ساعت 8 توسط شیما
|






+
نوشته شده در یکشنبه 20 دی1388ساعت 8 توسط شیما
|

اول یک جمله که همش می خوام بگم اما....
خدا یا ازت خیلی ممنونم ............ شیرینیهای سری هزار برابر شده علیرضا خان امروز رسما ۱۴ ماهه شدند البته کارها و رفتاراشون .. سری تازگیها علاقه زیادی به بند بازی پیدا کرده و دائما در حال بالا رفتن از صندلی و مبل و میزو تخت خلاصه هرچی که ارتفاع داشته با شه حتی عروسک خرسیش چند روز پیش داشتم تو آشپزخونه ظرف می شستم دیدم هی هن و هنو می کنه که از صندلی بره بالا گفتم حتما می خواد بشینه تو صندلی غذاش و چیزی بخوره اما چند ثانیه بعد گفت ماما با خنده وقتی برگشتم روی میز آشپزخونه وایساده بود و دستاشو باز کرده بو درست مثل جک تو فیلم تایتانیک نمی دونستم دیدن ۱۰ سال پیش یه فیلم انقدر می تونه روی یه بچه در ۱۰ سال بعد تاثیر بزاره خلاصه پسری دیروز تولد آریا پسر عمه اش بود و قر همچی اومده بود تو کمرش که نگو یه دقیقه نشست همش فقط می خواست جلو استریو ها که صداش اونجا بلند تر بود وایسه و خودشو تکون بده جیگر مامان چند روزیه چند تا کلمه جدید مثل صدای سگ و گاو رو یاد گرفته و البته به عشقش آریا هم می گه آآ چند روز پیش عمو که داشته ماشینشو تمیز می کرده علیرضا هم با خودش می بره تو حیاط تا بازی کنه پسری هم تا عمو سر گرمه زنجیر آیفون رو می کشه و در باز می شه و فرار به تو کوچه می گن با آنچنان سرعتی رو به سر کوچه می دویده که عمو به زور گرفته بودش تغییراتش هر روز بعد از یک سالگیش شگفت زده ام کرده از خدا می خوام خودش نگهدارش باشه تمبر یادبود ۱۴ ماهگی پسری
+
نوشته شده در یکشنبه 20 دی1388ساعت 7 توسط شیما
|

عاشورا حسینی رو تسلیت عرض می کنم
برای این چند روز تعطیلات و مراسم عاشورا رفتیم تهران هرشب یه هیات خوب می رفتیم پسری یه حالی می کرد با مراسم سینه زنی و نوحه تو این چند شب آقا علیرضا سینه زدن یاد گرفته و با آنچنان شوری سینه می زد که نگو یه شال سیاه مخصوص هیات انداخته بود همه مردا هیات می گرفتنش بغل باش عکس می انداختن
+
نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 13 توسط شیما
|

پسرکم این اولین شب یلدای توست که در کانون گرم خانواده هستی عزیزم امشب همه خونه مامان بزرگ هستند و همه فامیل دعوتن مطمئنا خوش می گذره یلدا یعنی یادمان باشد: که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن بگیریم. یلدا مبارک
+
نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 11 توسط شیما
|

جیگر مامان یه حرکاتی رو تازگیها یاد گرفته که مامان بزرگش معتقده دقیقا عین باباشه
اما تغییرات به به مامان آنقدر سریعه و تند که بعضی وقتا نمی رسم به یاداشت کردن اون مثلا جدیدا خوابش می اد می ره تو تابش تا بخوابه یا شبها موقع خواب خودش رو به من می چسبونه و باید نازش کنم مثل یه گربه ملوس تا بخوابه از رفتارهای اجتماعیش که بگم هرچی بخواد باید بهش بدی واگر نه خودش رو رو زمین ولو می کنه و مثلا قهر می کنه تو خونه خودمونیم تا صدای عمه و عمو رو می شنوه از بالا فورا می ره پشت در و به در می کوبه که بیاید من می خوام بیام پایین دیشب عروسی رفتیم این چند روزه که پسر عمه ها اومده بودن و همش می زدن و می رقصیدن پسری هم کمی قر دادن یاد گرفته و دیشب با ارکتر مراسم کلی نی نای نای کرد و حسابی قر داد تا ارکستر هم وا می ساد نفسی تازه کنه فورا می گفت اه یعنی چرا نمی خونه یه پاپیون صورتی هم زده بود که همه لپاشو می کشیدن عکسشو می زارم برا تون خلاصه علیرضا خان از بعد از یک سالگی حسابی هر روز داره تغییرات جدیدی از خودش در می کنه
+
نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 7 توسط شیما
|

پسرکم دیروز بدترین روز دنیا بود عصر دیروز ماشین تعمییر گاه بود و من کمی دیر تر از هر روز رسیدم خونه اما وقتی رسیدم پسرکم لخت روی پای عمه داشت غر غر می کرد همین که دیدمش آریا گفت علیرضا با چای سوخت با این حرف جیگرم تا ته سوخت وسوزش رو احساس کردم بطوری که فورا دماغم تیر کشیدو چشمام پر اشک شد . علیرضا هم ساکت شده بود اما همین که منو دید می خواست برام تعریف کنه به قول خودش بوف شده گریه ای شروع کرد که نگو عسلم عمرم عشقم چایی ریخته بود رو پاش و پوست ساق پاش کمی بلند شده بود این اولین حادثه تلخ زندگیش بود وای چقدر کنترل خودم سخت بود جلو مادر شوهرم که ناراحت بود ازینکه نتونسته از پسرم خوب مواظبت کنه فورا حاضر شدیم بردیمش بیمارستان عزیز دلم گریه ای می کرد که جیگر همه رو کباب کرد چند تا تاول زده بود دکتر شستشوش داد و پانسمانش کرد یه مسکن براش زد عزیدلم هم مثل همیشه صبور رانه تحمل کرد اومدیم خونه خوابش برد و شب بیدار شد دیگه دردش نمی کرد اما خیلی شکلش دل خراشه پوست بعضی جا هاش رفته الهی مادرت بمیره برا اون پات خدایا همه بچه ها را از حوادث خودت مصون کن
مامان برات بمیره
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 8 توسط شیما
|

امروز عزیز دلم واکسن یک سالگی ش زد
جونم عمرم دیگه مرد شده اینبار فقط دو پانیه گریه کرد بعد مثل مردا مقام به قربون صدقه رفتن های من گوش می کرد امروز می خوام دو عکس از گلم براتون بزارم یکی
۳۰ آبان ۱۳۸۷

۳۰ آبان ۱۳۸۸

+
نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 14 توسط شیما
|
















+
نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 13 توسط شیما
|

جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست... جشن تو شروع زیبای تموم شادیاس.. جشن تو طلوع یک روزه مقدسه برام.. وقت شکر گذاریه بسوی درگاه خداست... عزیزم تولد مبارک.. عمر من تولدت مبارک.. مهربونم تولدت مبارک.. قشنگم تولد مبارک.. گلم تولدت مبارک.. جون من تولدت مبارک. امید من تولدت مبارک.. زندگیه من تولدت مبارک..!!
خدا رو به خاطر اینکه با آمدن تو به زندگیمون انرژی بخشیده شکر میکنم می خوام امروز از حال و هوای پارسال این وقتا بگم وقتی یادم می افته قند تو دلم آب می شه همه می گن زایمان خیلی سخته ولی بنظر من خیلی شیرینه اگه نگین چه رو داره هنوز علیرضا یه سالشه می گم من بازم می خوام دوست امروز از اولش یعنی ساعت ۷ صبح روز ۲۰ آبان ۱۳۸۷ رو براتون تعریف کنم صبح زود بیدار شدم و همه جارو مرتب کرده بودم آرامش و شعف زیادی تو دلم بود اما از آنجایی که گرسنم بود رفتم سر یخچال دیس میوه که چیده بودم ،کرم کارامل درست کرده بودم ژله ریخته بودم خلاصه کلی تدارک دیده بودم برای شوهری خواستم ناخنک بزنم افتاد یادم عمل دارم نمی تونم چیزی بخورم خلاصه لباسامو پوشیدم و رفتم تو اتاق به به دوربین روشن کردم و آخرین حرفاموزدم باش خیلی با حال بود اومد پایین با پدر شوهرم اینها خدا حافظی کنم دیدم عجب ۷ صبحی همه بلند شدن اسفند و منقل و صدقه و قرآن و آب و گل حاضر کرده بودن منتظر من بودن با سلام و صلوات راهی بیمارستان شدم همین که وارد ورودی شدم خواهری مادر نشسته بودن تو لابی منتظر مامان که دیدم پریدم بغلش نمی دونم انگار یه جورایی بغلش را خیلی دوست داشتم اصلا اون روز عشق از هر نوعیش تو دلم فوران می زد. مامان گفت وسایلت رو بردم تو اتاقت آخه روز قبل اومدیم بیمارستان اتاق خصوصی گرفتم و دیگه رزو و معلوم بود. من راهی بخش زایمان شدم همه لباسه و وسایلم را خواهری برد اتاق جالبی بود مبله با ۲۰ زن که شکمهاشون بزرگ و یه لباسهای زرد پوشیده بودن همه تعریفهایی می کردن هر چند دقیقه هم یکی رو برا تست صدای قلب جنین میبردن اتاق بغل و هر ۴۵ دقیقه هم یکی دکترش می اومد می رفت عمل اون روز که روز تولد امام رضا بود تلویزیون برنامه شادی داشت ومن هم لم داده بودم رو مبل و نگاه می کردم ساعت ۲ بود رفت قدم زدم تو راهرو از پنجره با با رو دیدم که با یه جعبه شیرینی از آسانسو اومد بیرون بنده خدا فکر می کرد الان نوش رو می بینه من حدودا ساعت ۱۵ دکترم اومد رفتم صدای قلب بچم رو شنید سند برام زدن و یه فرمی رو پر کردم و وارد اتاق عمل شدم . چه جا ی جالبی بود دکترای خوش اخلاق و با مزه چند تا تخت عمل هم تو اتاق بود بغلی داشتن شکمشو می دوختن اون بغل تری داشتن دماغش رو عمل می کردن خلاصه یه نگاهی به مه جا انداختم و خوابیدم رو تخت دکتر بیهوشی یه آمپول زد تو نخاعم و کم کم سر شدم بعد دکتر شروع کرد گفت شیما جون چه کارهای گفتم خبرنگار همین که گفتم همه ریختم رو سرم سوال پیچم کردن چرا نمی گید احم...دی گند زده و... هزار تا سئال سیاسی داشتم می گفتم که ما هم دولتی هستیم نمی تونیم نقد کنیم که دکتر گفت وای شیما دوقلو منو می گی گفتم این شکم گنده معلوم بو د دو قلو بعد دکتر خندید سر به سرم می زاشت یه دفعه دکتر بیهوشیه گفت:چه دختر نازی دلم غش کرد آخه من پسر ارزو داشتم دوباره خندیدن خلاصه در همین گیرو دار بودم که صدای بچه اومد دلم داشت تاپتاپ می زد همش می گفتم ببینمش نگاه ساعت کردمچهار بیست دقیقه کم بود . اول گفتم سالمه دکتر گفت اره الحمدالله بعدم گفتم خوشگله دکتر گفت پسر خوشگلی برا چشه فهمیدم زیاد قشنگ نیست تمیزش کردن گذاشتنش رو سینم چه لحظه ا ی بود وصف نشدنی تا حالا همچین حسی نداشتم حتی وقتی که اوج عاشقی بودم پسرم خیلی ناز و خوشگل بود اما آنچنان گریه بلندی می کرد اتا ق رو گذاشته بود رو سرش خلاصه یه بیست دقیقه ای بعدشم ساکشن کردن و دوختن من راهی ریکاوری شدم ۱۰ دقیقه موندم بردنم بیرون از در که رفتم بیرون شوهری با خواهری بیرون منتظرم بودن شوهری با لبخند گفت خدا رو شکر خوبی منو می گی سرو حال انگار نه انگار زایمان کردم فقط خوابیده بودم رو تخت با همه احوال پرسی مثل اینکه برنده المیک اومدم به وطن خوشحال رفتم تو اتاق خدایی دردم نداشتم سر بودم خواهری گفت ماشاله چه بچت قد بلنده و تپل با نمکه خلاصه وارد اتاق شدم چه اتاق خوشکلی غرق گل آخه می دونن من گل دوست دارم چند دقیقه بعد به به مامان رو آوردن وای چه لحظه ای بود سرشار از عشق شدم آنقدر نازک ولطف و زیبا که نگو شرو ع کردم به شیر دادن .... کم کم دردم شروع شد دکتر اومد برام مسکن زد خوب شدم خلاصه شب مامان فیروزه و خواهری پیشم وایسادن منم شارژ و دردم نداشتم اون بیچاره ها خسته خوابشون می اومد منم همش حرف می زدم تا صبح نخوابیدم دلم داشت قند توش آب می شد بعضی وقتام با شوهری اس ام اس بازی می کردم علیرضا هم تا صبح خوابید سرو حال سرو حال این بود ماجرای زایمان من که هیچ وقت لحظه لحظه آن رو فراموش نمی کنم امید زندگانیم تولدت مبارک راستی یه تولد گرفت برا پسری عکس ها شو می زارم منتظر باشید 



![]()

![]()
![]()
![]()
![]()


+
نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 9 توسط شیما
|

درحال تدارک تولد برای پسری هستم البته تاخیر چند روزه ام به دلیل سرماخوردگی بود
پسر جونم امروز ۱۱ ماهه شد و به قول بابایی داره مرد می شه تازگیها یه دلبر یهایی از خودش بروز می ده که نگو یه توپ نارنجی داره از صبح تا شب فقط دوست داره فوتبال کنه البته این عشق وقتی شور بیشتری می گیره که تلویزیون هم فوتبال پخش کنه و یه سرو صدایی هم باشه دیگه بابایی و عموهاش می دونن باش فوتبال می کنن و جای قشنگشم وقتی گل می خوره طرف مقابلش که خوشحالی می کنه اونهم خوشحالی می کنه هرچی می گم پسری گل خوردی خوشحالی نداره نمی فهمه خلاصه پسری در ۱۱ ماهگی رونالدو شده
از کارهای دیگه عاشق موبایله می گیره اونهم سرو ته در گوشش و شروع می کنه به اده بده گفتن
تازگیها دندونهای جلوشالبته پایین شده ۴ تا و دیگه گاز می گیره
راستی اگه ایده قشنگ برا تولد دارین بهم بگین
+
نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 4 توسط شیما
|




پسر گلم وقتی سرکارم همش دلم پیش توه اینایم که اون بالا می بینی دل منه که الان که سرکارم داره برای تو می تپه
+
نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 8 توسط شیما
|

+
نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 15 توسط شیما
|

شش سال از روز پیمانمان برای با هم بودن گذشت و چه زود در کنار تو این سالها سپری شد
خداوند غنچه این نهال جوان را تا ماهی دیگر یک ساله می کند و چه زیباست جشن سه نفره ما
هرچند علیرضامعنی این جشن را نمی داند اما خوشحال است
پسر مامان شگفت زده امان کرد در این روز وانهم به این شکل که موبایل منو گرفت و در گوشش گذاشته بود و دده بده به زبان خودش داشت حرف می زد .
+
نوشته شده در جمعه 27 شهریور1388ساعت 7 توسط شیما
|















پسر نازم خدا را شاکرم میلیاردها بار که تو را مایه آرامش و خوشبختی من قرار داد.
امروز گلم ۳۰۰ روزه شد پسری دیگه مرد شده واسه خودش نه واسه مامانش چون من همیشه بخاطر نداشتن برادر غصه داشتم اما خدا با دادن تو به غمهام پایان داد.
پسرکم می دونم روزی بزرگ می شی و مرد و این مطالب رو می خونی حتما پیش خودت می گی چه مامانی داشتم چقدر واسه من ذوق می کرده اره عزیزم اگر بدونی تو چه تحولی تو زندگی وجودم و همه و همه چیز بوجود آوردی این احساس لبریز از خوشبختی من را می فهمی
عزیزم شبها موقع خواب که عادت داری صورتم را ناز می کنی تا خوابت ببره مامان تو دلش دائم داره از خدا تشکر می کنه
احساس خوشبختی مهمترین و قشنگترین احساس در زندگیه که از وقتی خدا تو رو به ما هدیه داد من دائم آن را تجربه می کنم
دردانه مادر ۳۰۰ روز در کنار تو بودن و لحظه های شیرین رشد تو رو دیدن گذشت چه زود
جیگرم دوست دارم همش محکم بغلت کنم و لحظهای از آغوشم پایین نیایی
پسرم بابایی باتو احساس غرور می کنه و اون احساسات شیرینش رو که فقط مخصوص توست با الفاظی که هرگز کسی از بابایی نشنیده بیان می کنه
نازنینم وجود تو فقط خونه ما رو پر جنب و جوش نکرده بلکه خونه مامان جون اینها هم اینطوریه همه از تو و شیرین کاریهات می گن که هر لحظه چیزی به آن افزوده می شه
+
نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 12 توسط شیما
|

اول بگم غنچه دلم بوس یاد گرفته آنچنان شیرین بوس می کنه البته با دهن کاملا باز و آب فراوان ولی خوشمزه ترین بوس دنیاست
پسری دیگه را افتادنش تکمیل شده از این طرف اتاق به اون طف می ره واسه خودشم ذوق می کنه شدید
عزیز دل مامان چند کلمه ای مانند به به البته فقط به یه چیز می گه به به و اون هم عصرها که از خواب بلند می شه یه محصول جدید کاله به اسم ماست بستنی بهش می دم خیلی دوست داره
دیگه معنی بیا، برو، نکن، گریه کردن خندیدن خوشحالی رو هم می دونه
پروژه در حال آموزش نشستن روی لگن است که فعلا موفق شدم مثل صندلی فقط بشینانمش و با هم دست بزنیم و آواز بخونیم که البته یه مشکل است اونهم اینه که بعد از بلند شدن کاسه لگن را در می اره مثل لیوان سر می کشه ومن برای آینده که قراره جیش بکنه تو لگن نگرانم
خلاصه بازیها هم فقط هنوز دالی و پیدا کردن مامان از زیر ملافه است در این زمینه اعتراف کنم فرصت نکردم باش بیشتر کار کنم . چند تا عکس هم از باشگاه سوار کاری که چند وقت پیش رفتیم دارم که براتون تو پست بعدی می زارم آخه پست بعد ویژه است اگه گفتین چرا؟؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 10 توسط شیما
|

عسلکم مدتهاست می خوام از کارای خوشگلت بنویسم کار زیادم نمی زاره
عزیزدلم امروز برای اولین بار وقتی داشتم می اومدم سر کار همین که گذاشتمت بغل مامان فیروزه و اومدم دوریم رو احساس کردی بیدار شدی وشروع به گریه کردی دلم از خودش تنگ بود تنگ تر هم شد اشکهامون هنگام محکم بغل کردنت قاطی شد صورت هردو مون خیس شد .
مادر فکر می کنم وارد دوران جدیدی شدی که این چیزا رو می فهمیی ![]()
جون جون دلم چند روزیه علاوه بر وایسادنات دستات رو ول می کنی و چند قدمی راه می ره جیگر ممامان در آخرین باری که دکترت چکاب کرد گفت : وزنت ۱۰ کیلوه و قد ۷۸ سانت شده دور سرت هم ۴۵ شده
بای بای خوشگلت شکل جدیدی گرفته
+
نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 13 توسط شیما
|

چه شور انگیزه لحظه های رشد تو عزیزم هر روز یک کار جدید انجام می دی علیرضا خان همزمان با ماه دهم در حرکتی محیر العقول بای بای می کنه و چند قدم بدون کمکی راه میره وای نمی دونی چه حالی داره وقتی اینطور حرکت بزرگی انجام می ده نمی دونم وقتی بدوه حرف بزنه چه کیفی براش می کنم عروسکم این چند روزه خیلی داره خوش می گذرونه عمه ها اومدن و هفته آینده عقد عمو مهدیه به به عزیز دلم برا اولین با رفته آرایشگاه شده عین مردا مخصوصا پشت گردنش خلاصه خوردنی شده حسابی 








+
نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 7 توسط شیما
|


+
نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 13 توسط شیما
|

قند وعسلم در راستای سفرهای تابستانی با هیات همراه وارد استان لرستان شد
پسری در دومین سفر زندگیش به خرم آباد رفت و از قلعه فلک و افلاک بازدید کرد

البته ببخشید از بینندگان محترم که آب از دهن به به راه گرفته آخه در حال خوردن بستنی بود و این عکس رو ازش گرفتن و از بیرون افتادن ناف این بابایی هنوز یاد نگرفته این نی نی رو درست بغل کنه
توجه شما عزیزان را به دو مروارید جلو لب علیرضا خان جلب می کنم که دقت و چشم مسلح نیاز دارد
+
نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 12 توسط شیما
|

ای پسر قشنگ ومهربونم
میخوام تورو روی پاهام بشونم
میخوام برات شونه کنم موهاتو
دل نداره طاقت گریه هاتو
بعد بابا مرد خونه تویی تو
قشنگ وناز ویک دونه تویی تو
قربون ناز وخنده وادات شم
دلم میخواد از صبح تا شب فدات شم
با خنده هات دلم آروم میگیره
چشمام توی چشمای تو اسیره
وقتی که خوابی خونه سوت وکوره
بیدار میشی خونه یه پارچه شوره

علیرضا جون مامانی الان ۲۶۰روز از تولدت میگذره

دیگه میتونی بلندشی وایسی با دست گرفتن دور خونه رو بزنی
وقتی چیزی میخوای بخوری اسرار داری که دست خودت باشه یه ذره ازش میخوری بقیه اش و میریزی روی زمین یا روی لباست
یاد گرفتی در کمد و کابینتو بازکنی و یه چیزی برداری![]()
در چاه آشپزخونه رو برداری و هرچیزی تودستته اون تو بندازی![]()
زیر چادر یا یه تیکه پارچه پنهون میشی تا مادنبالت بگردیم![]()
خلاصه خیلی چیزا یادگرفتی با همین کارات روز به روز خودتو عزیزتر میکنی برای همین وقتی که خوابی دلم برات تنگ میشه دوست دارم زودتربیدار شی
+
نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 13 توسط شیما
|

پسر مامان هشت ماهه شد
خدا یا شکرت پسری در چند روز گذشته که تعطیلات بود به همراه خاندان پدری به سفری چند روزه و ییلاقی در یکی از روستاهای اطراف سد سلیمانشاه به مشاهده مظاهر طبیعت پرداخت . ذوق کردنش برای گاو و گوسفند زرد آلو و گردو درخت و رودخانه و سد و خلاصه همه چی دیدنی بود یه چیز دیگه ام بگم اما به کسی نگید ها اولین مسافرت به به به این روستا بود که کمی جیگرم رو بقیه مسخره می کردند اما واقعا تو آموزشش موثر بود آنقدر اشتهاش اومده بود سر جاش که نگو خوب می خوابید تا می رفتیم تو باغ غش میکرد . هوای خنک و دلنشین صدای گنجشک و مرغ و خروس واقعاآدم رو سرو حال می اره
+
نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 9 توسط شیما
|

اولش آخی تونستم چیزی بنویسم بعد از این همه کار
انقدر دلم می خواست زودتر بنویسم علیرضا چه شیطونیهایی یاد گرفته که نگو اول از همه دوتا دندون بالا ش هم در اومد ولی بیقراری و کم خوراکیش منو کشته اما انقدر جیگر شده هرچی می بینه می خواد گاز بگیره دندوناشم آنقدر تیزه که فرو می ره حسابی دوم جیگر مامان دست می گیره بلند می شه بعد و چند قدمی البته با تلو تلو خوردن حالا از شیطونیها یا دلبریهای جدید پسری بگم پسر چشم سیاه مامان (البته به قول یه دختر خانم تو پارک) آنقدر سریع ارتباط برقرار می کنه بازی کردنش با آریا ( پسر عمش ۴ ساله که هر دو شون روزها پیش مامان بزرگن ) دیدنیه اگه بتونم فیلمشو می زارم این دو وروجک یاد گرفتن تا فرصت بدست می ارن آریا می ره در حموم بازمی کنه علیرضا گامبوله کنان می ره تو و زیر دوش و آریا آب سرد و باز می کنه و باهم آب بازی می کنن. دعوا کردنا شون خلاصه پسری آنقدر جیگر شده و تو دل برو که تقریبا همه اس ام اس هام مال اون شده از اقصی نقاط ![]()
می ره اما نمی دونید هی زمین می خوره مخصوصا با سرش همه خونه رو مناسب سازی کردم همه سرامیکا رو پوشوندم چیزای رو میزو بردشتم خلاصه خونمون شده مسجد
که نگو واقعا بچه خبر نگاره
البته نمی دونم چرا با دخترا
خیلی بیشتر بعدم فورا ناز می می کنه با یه لبخند دو دندونی دلبرانه که نگو جراعت نمی کنم ببرمش پارک در خونمون از خونه بیرون نرفته دخترا می ریزن دور کالسکه اش و اونم براشون قه قه می زنه و دالی دالی می کنه خلاصه میوه فروش محله گفته با مغازم عوضش می کنم .
سر کتاب قصه اسباب بازی دیدنیه پسری که من فکر می کردم حقش ضایه می شه همچی از پس آریا بر می اد که نگو تا بعضی وقتا کتک هم به آریا می زنه ![]()
+
نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 8 توسط شیما
|

پسر گلم اولین بهار زندگیت مبارک امیدوارم همیشه روزگارت و دلت بهاری باشه
علیرضا تازگیها فهمیده چیزی به اسم تاب در زندگی وجود داره به همین خاطر هروقت می ریم پارک صدای همه در می اد و پایین نمی اد
+
نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 8 توسط شیما
|

+
نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 8 توسط شیما
|





جون جونم با یک دندونو گامبوله بدو ۲۱۰ روزه یا هفت ماهه شد
جیگر پسرم مثل قند شیرین شده ببین

عروسکم هفت ماهگیت مبارک
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 8 توسط شیما
|

این روزا انقدر این به به هر روز مراسم داره که نمی دونید این مامان بزرگ یه چیزایی بلده خلاصه ما هم که پایه جشن و شلوغ بازیم
دیروز مامان فیروزه گل محمدی برای به به خریده بود و می گفت در اولین بهار زندگیش اگه توی این گلها غلط بزنه دیگه بوی بهار می گیره و حساسیت نمی شه
این پسری هم شکمو از خوشحالی نمی دونست چکار کنه هی خودشو غلط می داد و مشت می کرد تو گلها و قاق و قوق می کرد
این دو روز که تعطیل بود هرچند بابایی سرکار بود اما عصرا می اومد ما هم دیروز رفتیم بیرون طاقبستان علیرضا تا دیروز تا می نشست تو ماشین می خوابید اما دیروز انگار یه چیزی کشف کرده بود و اونهم بوق بود همش می خواست بوق بزنه دیگه مگه دست از فرمان ماشین بر می داشت
+
نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 10 توسط شیما
|
