تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker

به به مامان
به به جونم واسه مامانی دعا کن
چند روزه ورم کردم راه رفتن برام سخت شده

دیروز که یه استرس شدید بهم وارد شد به به جونم خوب مثل همیشه که شلوغه تکون نمی خورد  اعصابم ریخته بود بهم و نگران بودم خیلی سخت بود نهار که خوردم شروع به حرکت کرد اما نه مثل همیشه

خدا جونم این هلو زندگیمو به تو سپردم خودت سلامتیش رو برام تضمین کن

امروز عصر می خوام برم دکتر برام دعا کنید

به به عزیزم  جیگر مادر می دونی با این نازی که می کنی چقدر منو نگران می کنی عسلم مامان و بابا بی صبرانه منتظرت هستند و می خوان هرچه زود تر تو رو ببینن

پس مواظب خودت باش Throwing Flowers First Date Blowing A Kiss Boy Delivering Flowers


+ نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه 30 مرداد1387 و ساعت 13 |
به به ناز مامان 27 هفته شد
هرچند این هفته  هفته خیلی سختی  برای من بود اما با فکر کردن به این که به به جونم داره بزرگ می شه و بزودی می بینمش همه خستگی هام در می ره

                                                 

به به جیگر مامان عسل من می دونه چقدر خونه کشی سخت بود اما یه خوبی که داشت اتاق پسر من بزرگتر از خونه قبله و خوشکل تر امکانش هست که بچینمش  

 

دیروز مامان جون خاله و طیب عزیزم اومدن همه خونه رو شستن و تمیز کردن و چیدن بیچاره ها هلاک شدن اما فقط بخار به به جونم که مبادا من کاری انجام بدم و شاخ شمشاد مامان اذیت بشه

راستی انقدر خسته ام که یادم رفت بگم پری روز عروسی  Wedding محدث جون بود وای عروس نگو یه تیکه ماه لباس فوق العاده خوشگل

بگذریم به به من تو این هفته دیگه خیلی بزرگتر شده رفتاراش هم مردانه تر شده می دونید چرا چون

كودك شما دارد همه رحم شما را پر مي كند!  در اين هفته او حدود 900 گرم وزن دارد و طول بدن او نيز 36.5 سانتي متر است . او اكنون مي تواند چشمان خود را باز و بسته كند 

 و در زمانهاي مشخصي مي خوابد و بيدار مي شود.  

 او مي تواند انگشتهايش را نيز بمكد. هرچند ريه هاي او هنوز كاملا رشد نكرده است، اما در صورتي كه در اين زمان بطور اتفاقي نارس به دنيا بيايد، با كمك دستگاه ريه او قادر خواهد بود تنفس را انجام دهد.

 

 به حركتهاي ريتميك و منظم كودك خود دقت كنيد Bouncing
زيرا نشانه سكسكه هايي هستند كه از اين به بعد ممكن است به طور معمول رخ دهند. معمولا هر بار سكسكه كودك تنها چند لحظه طول خواهد كشيد و در نتيجه براي او آزاردهنده نخواهد بود؛ پس از احساس اين حركات لذت ببريد! با رشد بيشتر بافت مغز اكنون مغز كودك شما بسيار فعال است. فكر مي كنيد او به چه چيز فكر مي كند؟! جون واسه فکر کردنش

 


+ نوشته شده توسط شیما در دوشنبه 28 مرداد1387 و ساعت 8 |
اولین سکسکه به به جون در دل مامان

قربون اون تکون خوردنش برم ا- ۲-۳-۴-۵-۶-۷-۸-۹

فدای اون روی ماهش پسر گلم نوش جون

الان سرکارم صبحانه شیر با خرما خوردم  انگار به به به ساخته چند دقیقه ای که داره برای اولین بار سکسکه می کنه چه حس با حالیه جون

                                        

جوجوی مامان داره تکونهایی می خوره به قول دوستم انگار رستم تو شکمته با این بزرگی

چه حالی می ده این حس جدید نمی دونم از خوشحالی چی بگم لغت برای بیان  احساس کم آوردم

حسابشو بکن یه جیگری مثل این به به تو شکمم داره سکسکه می کنه بخورمش

 


+ نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه 24 مرداد1387 و ساعت 9 |
جشن 26 هفتگی وسط اسباب کشی خیلی با حاله نه
قالب جدید وبلاگ مبارک

ببین یکی از این دوستا چیزی گفت باشه

خوب به دل نمی گیرم چون امروز یه روز خوبه و می خوام شب یه جشن دو نه سه نفره با بابایی و به به بگیرم آگه گفتین  ..............

                       

خوب به به ۱۰۰ روز دیگه میاد دنیا و امروز ۲۶ هفته شد  والبته شکم مامانی هم خیلی خیلی بزرگ تر از قبل دیگه فکر نمی کنم کسی باشه که ندونه به به تو شکممه

اوناییم که نمی دونم فردا شب که مراسم تجلیل از .. واستاندار می خواد بهمون شام بده حتما موقع گرفتن کادوم می فهممن فقط خدا کنه عکس نگیرن

هرچند مادر شدن افتخاره اما چون من و بابایی همکاریم او یکم خجالت می کشه    

کم کم دارم وسایل خونه رو جمع می کنم که بریم یه جای جدید اما خیلی مواظم بهم فشار نیاد

راستی شنبه هفته بعد عروسی محدث خاله هستیم عروس ۱۶ ساله که می دونم خیلی خوش می گذره هرچند روز قبلش اسباب کشی دارم اما بی خیال این آخرین خواهر زادعروسمه باید سعی کنم بهم خوش بگذره


+ نوشته شده توسط شیما در دوشنبه 21 مرداد1387 و ساعت 13 |
25 هفته شدم
هر روز که به روز شمار پایان انتظارم نگاه می کنم خوشحال تر می شم چون روزا خیلی زود می گذرن

         

          امروز ۲۵ هفته شدم     

                

این یعنی دارم بزرگتر می شم و مامانی و بابایی باید زود زود منتظر دیدن من باشن

خدای بزرگم چه دوران شگفت انگیزی این دوران بارداری چند روزه تا چیزی می خورم شاید کمتر از پنج دقیقه به به مامان عکس العمل نشون می ده  دیشب که خوابیده بودم چون سمت چپ می خوابم رفته بود کنار دنده هام و فشار می داد شکمم که رو زمین می افته هنگام خوام یه چیز نرمی فشار می اره احساس با حالیه همش تو خواب مواظم پیچ نخورم له شه جیگر مامان

راستی یه خبر جدید با لاخره با صاحب خونه به تفاهم نرسیدیم و باید ظرف دوهفته آینده بریم  قرار شد ه بریم طبقه بالای خونه بابایی که تازه ساختن جای خیلی خوبیه تازه کرایه خونه هم نمی دیم  بعدشم من که مرخصی زایمانم تمام بشه اردیبهشت  به به جونم رو می زارم پیش مامان جون و صبها نمی خواد به به رو از خواب بیدار کنم

خیلی مزایای دیگه داره اما یه سختی هم داره و اون اسباب کشی که من طاقتم نمی گیره حداقل  تو دکوراسیون خونه دخالت نکنم  این عامل باعث شده همه فامیلا نگران باشن همش بهم زنگ بزنن بگن تو دست نزنی ها  می دونم باید کار نکنم و مراقب باشم اما خدا کنه طاقتم بگیره

می دونید تو هفته ۲۵ به به جونم چطوره

اندازه  به به از سر تا پاشنه پا حدود 34.3 سانتي متر شده است. وزن او (كه حدود 680 گرم است) خيلي زياد به نظر نمي رسد اما او به زودي كمي بافت چربي مي آورد و قيافه باريك و نحيف او تغيير خواهد كرد، پوست نسبتا چروكيده او صاف مي شود و شباهت او به يك نوزاد كامل بيشتر و بيشتر خواهد شد. احتمالا اكنون مي توان موهاي او را ديد كه هم رنگ و هم حالت گرفته اند، هر چند كه رنگ و حالت موهاي او ممكن است بعد از تولد تغيير كنند.


+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه 15 مرداد1387 و ساعت 8 |
فوران احساسات مادرانه
چند وقتیه با افزایش زیاد حرکت به به جونم یه جورایی شدم  مهربان تر ملوس تر با احساس تر زیبا بین تر .....

احساسات مادرانه ام فوران کرده  نمی دونید چقدر شیرینه وقتی مشغول  دنیایی ناکهان تکونی در دلت که تشعشات آن شکمت رو تکون می ده تو را به طرف موجودی جیگر جلب می کنه کسی که حاضری براش همه وجودت رو بدی

واقعا مادر شدن نعمتیه چون خیلی انسان تغییر مثبت می کنه راستی یه چیزی بهشت کم کم داره می ره زیر پام ها جدیدا دعاهام آنقدر زود می گیره

بگذریم شازده گل پسر مامان  خیلی شکموه تا چیزی می خورم مخصوصا شکلات فورا شروع به پشتک وارو زدن می کنه و نشون می ده که در حال تغذیه شدنه

خیلی دوست دارم بیشتر در باره حالاتم و به به جونم بنویسم شاید در آینده هر روز چند خطی بنویسم  


+ نوشته شده توسط شیما در یکشنبه 13 مرداد1387 و ساعت 13 |
من مشهدی به به هستم
سلام به همه دوستای گلم

بعداز یک هفته ایرانگردی اومدم امروز ۲۴ هفته شدم والبته مشهدی خدا را شکر مشهد خیلی خوش گذشت با فراهم شدن وسایل و امکانات بسیار آسان

رفتنه با هواپیما با پرواز خیلی خوبی رفتم و برگشت هم با قطار تند رو اومدم تهران بعد رفتم عروسی خواهر زادم و بعد با ماشین خواهر زادم اومدم کرمانشاه

جای همه خالی برای همه دعا کردم خیلی زیارت چسبید به به جونم مشهدی شد

فعلا زیاد وقت ندارم براتون  تعریف کنم اما در آینده می نویسم


+ نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه 10 مرداد1387 و ساعت 8 |
23 هفته شدم
امروز ۱۶۲ روزمه و ۱۱۸ روز دیگه مونده تا در آغوش منتظر مامانی جا بگیرم

این هفته هفته خوبیه برام می دونم زیارت مشهد، عقد طبیب جون ،خریدهای فسقیلی .... مامان نازم چقدر کار داره

دیشب به به جون آنقدر تکون خورد که نگو نمی دونم جاش خیلی بزرگه یا خیلی شیطونه که از این کارا می کنه

قربون اون تکوناش که مامان رو می اندازه یاد بچگیاش که سوار چرخ و فلک می شد و یه دفعه تو دلش خالی می شد

به به جونم تو این هفته

29.2 سانتي متر و وزن او بيش از 450 گرم است. پوست او قرمز و چروك خورده است. رگهاي خوني در ريه او در حال رشد هستند تا او را براي تنفس آماده كنند. او عمل بلعيدن را انجام مي دهد اما در اغلب كودكان اولين خروج مدفوع پس از تولد صورت مي گيرد.

 

 صداهاي بلند (از قبيل صداي پارس سگ يا جاروبرقي) در داخل رحم شنيده مي شوند اما كودك شما را آزرده نمي كنند و حتي موجب آشنايي او با اين صداها نيز مي شوند به نحوي كه او پس از زايمان از اين صداها نخواهد ترسيد.


+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه 1 مرداد1387 و ساعت 8 |