تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker

به به مامان
هفته 32 آغاز می شود

سلام .... خوب می خوام از هفته 32 بگم SmileyCentral.com

توی این هفته تمام 5 حس نی نی ها حسابی کار می کنه ...

ناخنهای پاهشون کاملا شکل گرفته و موهای سرشون داره رشد می کنه SmileyCentral.com

در اين هفته و هفته هاي آخر شنوايي كودك ارتباط كاملي با دنياي بيرون از رحم برقرار مي كند
در ميان صداهاي خارجي او به صداي مادر عادت كرده و پس از تولد با شنيدن صداي مادر, وي را تشخيص مي دهدSmileyCentral.com

تازه می دونستین که ما نی نی گولوها با شنیدن صدای مامان یا بابامون قلبمون تندتر می زنه !؟!؟!؟ SmileyCentral.comSmileyCentral.com

مامانای عزیز از این هفته به بعد باید دو هفته یک بار برن پیش دکتر .

در این هفته رحم تقریبا 5 اینچ معادل با 12.5 سانتی متر بالای ناف قرار داره ....SmileyCentral.com یعنی تقریبا چسبیده به دنده ها ... بهتره که آب زیاد بخورن و غذا هم در وعده های کوچک خورده شود که دچار سوء هاضمه نشن

از این هفته به بعد تعداد تکونهای نی نی روز به روز بیشتر می شه SmileyCentral.com

بیشتر چین و چروکها از روی چهره نی نی ها حذف می شه

و وزنشون حدودا 1800 گرم و قدشون 39 سانتی متر هستش

جون جون مادر عسلم  عروسکم حالم دیگه خوب خوب شده و باید جبران اون یه هفته ناز نکشیدن رو بکنم که حوصله نداشتم ماهکم بابایی دیشب خیلی احوالت رو می پرسید

عزیزم الان ماه رمضان و امشب شب قدره فردا هم تعطیله من برات خیلی دعا کردم تو هم برای مامان و بابا دعا کن

 

جوجوی گلم،همه هی می‌پرسن این به به اسم دار نشد؟ . چرا می شه

تکون‌هات هم که دیگه محشرن. تا می‌بینم یه ذره ساکتی قلقلکت می‌دم تو هم شروع می‌کنی به تکون خوردن.

قربونت بشم که وقتی تلویزیون فیلم کونگ فو نشون می‌ده احساساتی می‌شه شروع می‌کنی به لنگ و لگد.

تازه کشف کردم که خربزه ه هم خیلی دوست داری چون وقتی  می‌خورم بعدش تا یه یک ساعتی برام شیرجه می‌ری.

فکر کنم وقتی دنیا بیای دلم برای این تکون‌هات خیلی تنگ بشه. بعضی وقتها که اون دست و پای کوچولوت رو قشنگ حس می‌کنم به بابایی می‌گم بیا یه دقیقه بریم بیمارستان درش بیاریم من یه چند تا ماچ حسابی بکنمش و یه ذره فشارش بعد دوباره بذاریمش سر جاش.

خلاصه دآآش این عشقت داره ما رو بیچاره می‌کنه. ما خودمون خرابتیم، دیگه شوما نمی‌خواد خیلی قر و قمیش بیای تو دل من، که ما همین جوری داغونتیم. با مرام دیگه این دل ما رو اینقدر تیکه تیکه نکون.

 


+ نوشته شده توسط شیما در یکشنبه 31 شهریور1387 و ساعت 13 |
31هفته شدم در سالگرد ازدواج مامان و بابا
                                       

 

                    ۲۷ شهریور پنجمین سالگرد ازدواجمونه

امسال خدا هم یه هدیه بهمون داده که با ارزش تر از همه کادوهایی که قراره بگیریم

                                   به به مامانه

 

که امروز ۳۱ هفته شده و دیگه چیزی نمونده که بیاد تو آغوش منتظر مامان و بابا که دیگه خیلی خیلی بی طاقت شدن و می خوان نازش کنن

پسر گلم  عزیزم می خواستم در این روز خوب از مراسم پنج سال پیش بگم اما هرچه می کنم فقط می خوام درباره تو باشه  راستی عزیزم چند روز دیگه می خوان مامان جون اینا وسایلاتو بیارن تا یه اتاق خوشگل برات بچینم که لیاقت تو رو داشته باشه

        بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

گله بهار زندگی من و بابا

امروز که وارد ۳۱ هفتگی شدی و

در اين هفته اندازه شما به حدود 40 سانتي متر رسيده است. وزنت  كمي بيشتر از 1360 گرم است و به زودي شاهد يك افزايش وزن ناگهاني خواهي بود.

 همچنين مي توانی سرت را از يك طرف به طرف ديگر بچرخانی. يك لايه چربي هم در زير پوستت  در حال جمع شدن است تا براي زندگي در خارج رحم آماده شوی، در نتيجه بازوها سرها و بدنت در حال بزرگتر شدن هستند.

        جون من فدای اون برو بازوی جیگرت بشم مادر

عزیزم می خوام یه چند جمله ای هم به حالت رمز برات بنویسم تا بدونی الان مادر چه حالی داره

گلم هنوز اون کهیرا روی پوستمه و شبها به زور می خوابم آخر شب حتما باید دوش بگیرم و م... و شا...بزنم  تا کمی التیام از خارش پیدا کنم

جون دل مادر تحمل اینها همه بخاطر توه تویی که می دونم فردا قدر شب نخوابیدنهام رو می دونی و درک می کنی که شب تا صبح خارش بدن بیدارت نگه داره صبح هم بیای سرکار یعنی سختی

عسلم دیشب آنقدر کف پام دانه زده بود که هیچی التیامش نمی داد و دیگه طاقتم طاق شد و ساعت ۵ صبح افتادم گریه اما با بایی و دلداریها و همراهی ها و مهربونی های اون خوبم کرد و کمی بهترم الان که اومدم سرکار


+ نوشته شده توسط شیما در دوشنبه 25 شهریور1387 و ساعت 9 |
من بهترم
چند روزیه بیماری سختی دچار شدم اسم علمیش پاپی دردیه یه یک درصد مادران باردار در جهان به آن دچار می شوند

و من هم از آنجا که جز خاص ها هستم دچار شدم یعنی اینکه دکتر گفت مادران پسرانی که گروه خونی آنها با والدین متفاوت هستند دچار این مریضی می شن وای خیلی سخته همه بدنم دانه های قرمز درآورده و مانند کهیر می خاره و قرمز شده آنقدر زشت شدم که خودم حالم بهم می خوره خودم رو می بینم البته اونهایی که طب قدیمی سرشون می شه می گن این بخاط گرمی هایی که خوردم و پسر هم طبعش گرمه اینطور شدم آخه هفته قبل فسنجون، بادنجون،عسل و پسته و گردو ...خوردم بعد دیگه بیچاره شدم و شب تا صبح کارم خاروندن شده

 

دکتر با احتیاط برام آمپول بتامتازون داده اونم ۶ تا ۴ میلی با شربت پرو متازینهر هشت ساعت یک قاشق

خیلی می ترسم این دارو ها رو مصرف می کنم اما ناچارام روزگارم سیاه شده

بمیره به به جونم این چند روزه خیلی اذیت شده اصلا دیگه فرصت ناز کردنشو نداشتم چون خیلی خیلی بی حوصلم وخارش دارم   

 

 


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 23 شهریور1387 و ساعت 9 |
هجوم بیماریها خدا یا کمک
وای دارم می میرم از یک طرف گوشم که خیلی اذیتم می کنه و دارم قطره گلیسیرین می ریزم که شستشوش بدم از طرفی هم از دیروز شکمم پشت زانوم و زیر بغلم یه دانه هایی زده و به شدت می خواره حوصلم سر رفته و خیلی ناراحتم برام دعا کنید می گن این از عوارض بارداریه که سه ماه آخر به سراغ آدم می اد نمی دونم هر چی عوارض حاملگیه باید به سر من بیاد

تازه شکمم که داره هی روز به روز بزرگتر می شه همه پوستش قاچ قاچ شده و نمی دونید چه وضعیه

به به جونم نمی خواستم تو وبلاگت چیزای غصه دار بنویسم اما گفتم بدونی به این راحتیا به دنیا نیومدی   دیشب مامان بیچاره تا صبح نخوابید و همش خودش و می خواراند و در حال شستشو دادن و چرب کردن بود

وجدانن حالا دارم می فهمم مادر بودن سخته


+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه 19 شهریور1387 و ساعت 11 |
30 هفته شدم ها باورتون می شه
امروز که فهمیدم ۲۱۰ روزمه و  ۳۰ هفته شدم یه جورایی احساس بزرگی کردم اما مامان بیچاره گوشش کیپ شده و دکتر گفته باید شستشوش بده خیلی شنوایش کم شده و اذیته

مامان جونم می دونه اگه بودم و بزرگتر بودم کمکش می کردم نازش می کردم و به جای همه بی تفاوتی های بابایی در مقابل مریضی دیگران و اینکه فکر می کنه همه خودشون رو لوس می کنن من ناز مامانمو می کشیدم تا زودتر خوب بشه 

می دونید اگه سزارین بشه مامان ۷ هفته دیگه تو بغلشم اگه که طبیعی زایمان کنه ۱۰ هفته دیگه خلاصه خیلی زود می گذره و من تو بغل منتظر مامانم

 

نی نی سایت می گه من تو این هفته :

كمي بيشتر از 39.3 سانتي متر شدم  و وزنم حدود 1350 گرم مي باشد. مايع آمنيوتيك اطرافم اكنون حدود 700 گرم است اما با گذشت زمان  رشد كردم و حجم بيشتري از رحم را به خود اختصاص خواهم داد و در نتيجه حجم مايع آمنيوتيك اطرافم کاهش خواهد يافت.

 چشمانم باز و بسته مي شوند، من قادرم بين تاريكي و روشنايي تمايز قائل شوم و حتي مي توانم حركت يك منبع نور را به سمت عقب و جلو دنبال كنم.

 

این رو می دونستید :

هنگامي كه متولد می شوم  چشمانم بيشتر طول روز بسته نگه مي دارم. هنگامي كه چشمانش را باز مي كنم مي توانم به تغييرات نور واكنش نشان دهم. اما ميزان دقت بيناييم 20/1 (يك بيستم) است، يعني فقط اشيائي را دقيقا تشخيص مي دهم كه تنها چند سانتي متر با صورتم فاصله داشته باشند.


+ نوشته شده توسط شیما در دوشنبه 18 شهریور1387 و ساعت 9 |
۲۹ هفته شدم دوستان

وزن جیگر مامان شازده کوچلوم تو این هفته  حدود 1100 گرم و اندازه او كمي بيشتر از 38 سانتي متر است.

 ماهيچه ها و ريه او به رشد خود ادامه مي دهند و سر او بزرگتر مي شود تا با مغز در حال رشد او (كه در حال ساختن ميلياردها سلول عصبي است) هماهنگ شود.جون واسه مغزش خوب بزرگ شی ها باید انیشتن بشی مامان

 با اين سرعت بالاي رشد نبايد تعجب كرد كه نيازهاي غذايي كودك شما در اين سه ماهه به حداكثر مقدار خود مي رسند.

 براي اينكه نيازهاي غذايي خود و كودكتان را به خوبي تامين كنيد، به مقادير زيادي پروتئين، ويتامين C، اسيد فوليك، آهن و كلسيم نياز داريد. اسكلت كودك شما در حال محكم شدن است و به همين دليل بدن او هر روز حدود به 200 ميلي گرم كلسيم نياز دارد.جونم چشم کلسیم می خورم تا استخونات مردنه و قوی شه مثل رضا زاده شاید پهلوان شدی

۲۹ هفتگی به به مامان با آغاز ماه مبارک رمضان مصادف شده هرچند خیلی دوست دارم روزه بگیرم اما نمی شه خوب ولی آرزو می کنم نگرفتن روزه باعث نشه حال و هوای معنوی این ماه رو از دست بدم برام دعا کنید بتونم از فیضهای معنوی استفاده کنم .

 


+ نوشته شده توسط شیما در دوشنبه 11 شهریور1387 و ساعت 12 |
200روزگیم مبارک
درید رید درید رید دیریر دیددددید (وای خوندنش چه سخت شد) این همون آهنگ خوشحالیه که ماشین عروس با بوقش می زنه Emoticon

من امروز ۲۰۰ روزه که خدا تو دل مامانی جا داده تو این روزا که خیلی زود گذشت مامانی چه صفایی واسه خودش کرد از اون روزی که جواب آزمایش رو گرفت و نیم ساعت تو مطب دکتر گریه خوشحالی می کرد تا اون روزی که جواب سونو رو گرفت و فهمید که من پسرم  

خلاصه همش ۸۰ روز اونهم حداکثر مونده که من بیام و مامانم اون طور که قول بهم داده بغلم کنه و بوسم کنه نازم کنه

تازه مامان و بابایی یه اسم خوشگل برام انتخاب کردن که بعدا می گم چیه آخه میخوان تو یه پست بزارنش مسابقه و جایزه بدن به برنده ها   منتظر پست جدید باشین


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 9 شهریور1387 و ساعت 8 |
28هفته شدم همه بدونید
جون و دل مامان امروز ۲۸ هفته شد وای خدای من ۱۲ هفته مونده بیاد بغلم بوسش کنم نازش کنم

خدا جونم ممنون از این همه شیرینی که برای این عسل تو دلم گذاشتی

 این هفته شازده پسرم ۹۱۰ گرم شده جون مردی شده واسه خودش نا نازم ۳۷ سانت قد داره قربون اون قد و بالاش که بقول کردا می خواد با لا برز بشه

خوشگل من الان موژه داره و می تونه چشماشو بازو بسته کنه به سمت هر نور ممتد و شديدي كه از بيرون رحم بتابد برگرده

 

امروز وارد ماه هفتم شدم


+ نوشته شده توسط شیما در دوشنبه 4 شهریور1387 و ساعت 7 |
صدای قلب به به
دیروز رفتم دکتر صدای قلب به به جونم رو ضبط کردم

فداش بشم با این قلب کوچلوش که واسه مامانی می تپه

http://www.easyul.com/dl/4010/001_A_023.dvf.html


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 2 شهریور1387 و ساعت 14 |