تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker

به به مامان
وقتی آمدم این پست را بزنید
                          به دنياي ما خوش آمدي

                       

 پسرم، تاج سرم،  همه زندگيم : به دنياي ما خوش آمدي

 

پسرم  ۲۷۳ روز در بطن من جاي داشتي ...با من نفس كشيدي ، از من تغذيه كردي ، با من حركت كردي، در من رشد كردي و خلاصه با من زندگي كردي....

 

و در ساعت ۱۵.۴۰ روز دوشنبه ۲۰ آبان 1387 خورشيدي برابر با ۱۱ ذی القعده  1429 قمري و مصادف با ۱۰ نوامبر 2008  میلادی، با قد ۵۱ سانتی متر وزن ۳ کیلو ۶۵۰ گرم و دور سر ۳۹ سانتی متر  فرشته زميني من بالهاي آسمانيت را جمع كردي و به دنياي دو نفره من و پدرت رنگ تازه اي بخشيدي .

                                          

چقدر لحظه ديدارت شيرين بود ...

و چقدر تا رسيدن به اين لحظه ، ماه ها و هفته ها و روزها و دقيقه ها و ثانيه ها را شمرده بودم ...

هنگامي كه براي آخرين بار، در اتاق عمل دستم را بر شكمم گذاشتم تا با تو و دوران جنينيت خداحافظي كنم ، تنها آرزويم را كه سلامتي تو بود بار ديگر از خداي مهربانمان خواستم و ديگر هيچ نشنيدم ...

                                          

 

چشمانم را كه باز كردم مرد سبز پوشي كنارم ايستاده بود .حالم را پرسيد وبعداز اين كه مطمئن شد  حالم خوبه دستور انتقالم را به اتاق بيمارستان داد.

 

در آن لحظه تنها چيزي كه دوست داشتم ببينم وبشنوم خبر سلامتي تو بود .

 

وقتي در آسانسور باز شد ومرا به بخش منتقل كردند ، اولين كسي را كه ديدم پدرت بود.

 

تمام اميدم و همراه هميشگي سختي ها وشادي هايم

 

مثل هميشه شيك و خوش لباس با دسته گلي پر از عشق 

                                       

به سمتم آمد و مرا با نگاههاي مهربان و لبهاي گرمش غرق بوسه كرد .

 

                                          

وقتي شادي پدرت را ديدم كمی آرام شدم ،

 

بعد مامان جوني را ديدم كه همه با خوشحالي نگاهم ميكردند. تمام نيرويم را جمع كردم ودر حالي كه ميگريستم ، پرسيدم: .

 

كودكم سالم است ؟؟؟

 

 

آه ه ه ه ه ه ه  ... چگونه آن لحظه را  توصيف كنم كه در وصف نگنجد....

 

تمام درد ها ورنجهايم ، تمام سختي هايي كه تا آن زمان كشيده بودم به ناگاه از بين رفتند.

 

دردهايم خوب شدند. اما اشكهايم هنوز جاري بودن و اين بار از شوق ديدارت بود

 

آنقدر آن لحظات شيرين بود كه هربار به آن فكر ميكنم تمام وجودم را شادي وصف ناپذيري پر ميكند.

 

همان لحظه  خدايم رااز اينكه كودكي سالم عطايم كرده ، شكر كردم.

 

مامان جوني به من يادآوري ميكرد كه آرزوهايم را از خدا بخواهم.

 

من در آن لحظه هيچ آرزويي براي خودم نداشتم .

 

گويي با ديدنت به تمام خواسته هايم رسيده ام.

 

به ياد كساني افتادم كه از من التماس دعا داشتند . به ياد دوستانم كه فرزندي ندارند.

 

 در دلم زمزمه كردم :خداوندا به حق اين لحظه و به خاطر معصوميت كودكم به تمام آنهايي كه فرزندي ندارند ودر آرزويش هستند كودكي سالم عطا كن از جمله  مریسام عزيزم.  وفا  مهربانم .نسترن و نيلوفر و همه آنهايي كه نامشان را نميدانم.

 

براي سلامتي بيماران و مادراني كه نگران بار شيشه ايشان هستند دعا كردم تا به سلامت بارشان را بر زمين بگذارند.

 

و براي همه آنهايي كه حاجتي دارند تا هر چه زودتر جاجتشان روا شود.

 

بعد پرستار تو را بر سينه ام گذاشت تا شيره جانم را تقديمت كنم و تو با آن دهان كوچك و لبهاي نازك شروع به مكيدن كردي.

 

نه!!! نميتوانم احساسم را از شادي آن لحظات بر روي وب منتقل كنم.

 

چگونه ميشود اين لحظات را توصيف كرد ؟؟؟

 

اين لحظات را بايد زندگي كرد! بايد تجربه كرد ! بايد احساس كرد!

 

دلم مي خواست در آن لحظه زمان با يستد و من براي هميشه در آن لحظه بمانم.

 

پدرت كه بعد از آن شوك بهتر شده بود .بالاي سرم آمد . من وتو را در آغوشش گرفت                                        و

هر دو به خاطر لطف وعنايت خداوند به خودمان گريستيم و او را شكر گفتيم.

 

رضا عزيزم ، پدر شده بود!

 

همسرم ، نام پدر برازنده توست .

 

ميوه عشقمان به دستهاي پدرانه ات محتاج است و من به مهرباني هاي مردانه ات!

هميشه با ما بمان ...

                     Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic          

 


+ نوشته شده توسط شیما در سه شنبه 21 آبان1387 و ساعت 15 |
آخرین مطلب در قبل از به دنیا آمدن به به
دیگه چیزی نمونده و فقط چند روز دیگه و این روزها چقدر بی طاقت شدیم و منتظر!

                                             

دیروز دکتر رفته بودیم و  همه چیز خوب بود و  سونو آخر را دادم دکتر گفت حدودا ۳کیلو ۱۰۰ گرم وزنشه الهی مادر قربون اون وزنت بشه و خدا را شکر خوب همه چیز خوب بود قند خون نداشتم .

 فکر می کنم این شازده ناناز ما  ما دوست داره زودتربیاد دنیا آخه تقصیر خودمه ازبس از همه چی واسش تعریف کردم دوست داره زود تر ببینه و به مهمونی تو  دل مامان  خاتمه بده

دکتر یکشنبه هفته آینده ۱۹ آبانماه را برای بدنیا آوردن به به جونم تعیین کرده خیلی وقت خوبیه تولد امام رضا (ع) که من این پسر خوشگلمو از اون خواستم .

 

امروز آخرین روزیه که دیگه می ام سر کار و می تونم بنویسم البته به دوستای عزیزم قول می دم طیب عزیز خواهر زاده گلم هر از چند گاهی زحمت  نوشتن خبر جدید از به به رو بکشه

راستی از همه دوستای عزیز وبلاگی هم ممنونم و انتظار دارم که تو این مدتی که نیستم منو  با نظرات خودشون خوشحال کنن

نمی دونم دلم نمی اد این پست رو ببندم دوست دارم یه حرفای آخری هم با به به جونم و همسری بزنم

 

حرفهایی با همسری

عزیزم ۹ ما انتظار قشنگمون برای به دنیا آمدن به به تمام شد دیگه پدر شدی و خدا رو شکر پدر کسی فرزندی که خیلی دوست داشتی پسر باشه  تو این ماهها عزیزم می دنم چه شبهایی پا به پای من نخوابیدی و البته دورا دور مواظب من و به به بودی و به من کمک کردی خیلی وقتا منو تحمل کردی ولی عزیزم این صبوری شیرین حاصلش هفته آینده بغل کردن یه پسر گل شیرین و نازه که یه دنیا می ارزه  می دونم چقدر دوسش داری اما مثل همیشه که محبتت رو به دیگران شدیدا ابراز نمی کنی می گی پر رو می شه نسبت به اون نمی تونی اینطور باشی دوست دارم اولین لحظه ای که به به رو می بینی ببینمت که چه عکس العملی نشون می دی 

 

حرفهایی با به به نازم

عزیز دل مادر سالها انتظار مامان و بابا  رو پایان دادی و خدا تو فرشته کوچک رو برای خوشبختی بیشتر ما به خونه عشقمون هدیه داد تا سکوت روزهای یکنواخت زندگی شکسته شود به خنده های نازت و خدا می دونه تو این ۹ ماه که منظر تو بودیم چقدر لحظه ها را شماریم و خودمون رو آماده کردیم برای اوندن گلمون عزیزم الان که این مطلب رو برات می می نویسم یک هفته منده بیای دنیا مروز آخرین یکشنبه جنینی توست هفته آینده این وقتا دیگه تو بغل مامان و بابایی  


+ نوشته شده توسط شیما در یکشنبه 12 آبان1387 و ساعت 15 |
به به مژگان جونم اومد دنیا

 

 

 

 

تبریک تبریک به به دوست عزیزم مژگان به سلامتی اومد دنیا یه دختر جیگر و ناز که واقعا خواستنیه

مژی عزیزم می گفت که زایمان سخت نیست و منتظر واقعه بدی نباش تازه آنقدر لذت بخشه وقتی برای اولین بار نی نی رو می بینی

 امیدوارم زایمان برای من و دوستانم هم همینطور باشه که مژی عزیزم می گفت باشه

راستی امروز و دیروز همش تو آزمایشگاه بودم برام دعا کنید دکتر به اضافه وزنم مشکوکه وخدا کنه چیزی نباشه این دم آخری

               

 

                            


+ نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه 9 آبان1387 و ساعت 10 |
37هفته شدی عزیزم
پسر مادر

امروز ۳۷ هفته شدی و چیزی دیگه نمونده به اومدنت عزیزم من منتظرم

نازنين ام : امروز وارد هفته 37 عمرت شدي!!!

تبريك! شما كامل شدي و از اين به بعد قادري كه به زندگي در خارج رحم ادامه بدي

ديگه تا روز آغاز چيزي نمونده !بعضي روزا كه تكونات كم ميشه من خيلي نگرانت ميشم .

خدايي نكرده اين روزايه آخر بلايي سرت نياد ! نفسم ، زندگيم وتك تك حركاتم به خاطر توئه. اگه تو نباشي ، خوب حتما منم نيستم ديگه! پس اين روزاي آخر خيلي مواظب خودت باش.

تا امروز از دوستاي آسمونيت كه قرار بود  دنيا بيان، 5 تاشون دنيا اومدن.

 

تو جزء آخرين نيني هايي هستي كه آبان دنيا مياي. حتما جدايي از دوستات خيلي سخته! اما عزيزم : من اينجا در انتظارت هستم ، پس مامان رو زياد تنها نذار.

 

وقتي به مامان جوني ميگم تكونات كم شده. بهم ميگه خوب داره وسايلشو جمع وجور ميكنه ، وقت نداره تكون بخوره !!!!!!!!!

 

يا ميگه ، چون بهش ميگن بايد از اين جا بري ناراحت ميشه وقهر ميكنه وتكون نميخوره!!!!

 

خلاصه همش يجوري داره كاراي نوه اش رو توجيه ميكنه!!!!

 

راستي ديروز رفتم آرايشگاه تا قبل از اومدنت يه صفايي به موهام بدم!!!

جون جونم رفتم دکتر گفت تاریخ زایمان طبیعی ۲۸ آبان و سزارین ۲۰ آبان که هردوشون فوق العاده است ۲۰ که میلاد امام رضا ع و ۲۸ که تولد بابایی

                      منتظرتیم وخیلی دوستت داریم

 

                                   


+ نوشته شده توسط شیما در دوشنبه 6 آبان1387 و ساعت 7 |
منتظرم عزیزم
         

           به به جونم امروز ۲۵۵ روزه شدی

۲۵روز دیگه  شاید م کمتر از این سفر ۹ ماهه باقی مانده و چه لحظه های را با همدیگر سپری کردیم و کم کم داریم به مقصد می رسیم

 امروز یاد روزی افتادم که فهمیدم یک زندگی در وجودم دارم . یک فرشته ناز که هستی بخش مهربان به ما ارزانی داشته تا خوشبختی ما را کامل کند. چقدر هیجانزده شدم !نمی دونستم چکار کنم تو مطب دکتر گریه افتادم و بعد به بابایی زنگ زدم البته پستش هست اما لحظه هایی بود فراموش نشدنی درست ۲۹ اسفند

 اون شب تا صبح بیدار بودم برای مهمون کوچولو از این دنیا .شادیها خوبیها.زیباییهاو ... گفتم. بابا و مامانی را معرفی کردم و از خالق مهربون براش گفتم هر آنچه که یادم می آمد براش می گفتم تا اینکه صبح شد 

 

 اولین باری که دیدیمت و صدای قلبت هستندSmileyCentral.com و را شنیدیم وای خدای من این موجود کوچولو توی دل من است؟ این ضربان قلب واقعی است ! دستها و پاها و یک کله کوچولو و ناز داره و زندگی را شروع کرده و فقط چند گرم است! دکتر هم از گریه شادی و ذوق من داشت به گریه می افتاد چقدر شیطون بودی همش پشتک و وارو می زدی

                                 Bouncing

 

 

بعد از چند روز در ۱۸ هفتگیت که دیدیمت فهمیدیم که یک پسری همونی که من و بابایی از خدا خیلی خواهش کردیم تا پسر شی  عکست رو تو پست خرداد ماه 

 

 روزها و ماهها را با هم بودیم و روز به روز توی قلبمون بیشتر و بیشتر جای خودت را باز کردی .

بهار و تابستان را دلچسب تر از همیشه با هم گذراندیم  و امروز به  به پاییز رنگارنگ رسیدیم و پاییز عاشقانه که ماه تولد تو و بابایی است

سعی دارم تو رو هم روز تولد بابایی به دنیا بیارم اما باید عجله نکنی تا این اتفاق با شکوه و زیبا بیفته


+ نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه 1 آبان1387 و ساعت 8 |