
|
درباره وبلاگ ![]() بابایی و مامانی من از سال 81 با هم آشنا شدن و سال ۱۳82 با هم زندگی مشترک زیبایی رو ساختن من علیرضا امیدمادرو بابا هستم که 20 آبان زندگی زیبای آنها را قشنگ تر از همیشه کردم و مامان به امید روزی که من این وبلاگ را از آنها تحویل بگیرم و خودم توی این وبلاگ بنویسم آن رو برام درست کردن تا خاطراتم را از قبل از تولدم داشته باشم. پيوندها |
به به مامان
خاطرات من و کودکم
سه شنبه 29 بهمن1387 :: 12 :: نويسنده : شیما
دو روزه علیرضا یاد گرفته غلط بزنه و برگرده بار اول انقدر ترسیدم که نه حد داشت نه حساب آخه افتاده بود رو دستش و گریه می کرد گفتم حتما بلایی سرش اومده خلاصه وقتی درستش کردم دیدم دوباره تلاش می کنه فهمیدم یه مرحله جدیده رشده با این کارش شده تفریح جدید خانواده شبها همه می زارنش وسط اتاق و تلاشش رو می بینن و قربان صدقش می رن واقعا شیرینه این کارش .
چیز جدیدی که حدود یک هفته است یاد گرفته وقتی می بینه کسی وایساده اول با لبخند برا اینکه دل به دست بیاره نگاه می کنه بعد تا نزدیک کمرش رو از زمین با زور زیاد بلند می کنه و می خواد که بغلش کنیم . این پسره شعبده باز هم شده در یه حرکت پستانکش رو می بره زیر پتوش ما باید دنبالش بگردیم چون کسی فکر نمی کنه این کار رو کرده باشه اما دستش برام دیگه رو شده .
وقتی می خوابه دلم براش تنگ می شه نمی دونم چطوری می تونم اردیبهشت بزارمش و برم سر کار یکشنبه 20 بهمن1387 :: 23 :: نويسنده : شیما
یه خبر خوب شازده امروز سه ماهه شد دیشب فقط وقت کردم متن بالا رو بنویسم آخه مهمون داشتیم و سرم شلوغ بود ماهگرد سه ماهگی به به رو جشن گرفتیم از صبح که بلند شدم اول یه کیک خوشمزه پختم بعد شروع به غذا پختن کردم خلاصه خیلی خوش گذشت عمه ها و مامان بزرگ اینا و همه جمع بودیم دیروز علیرضا رو گذاشتم رو تشک بازی ببینم چه عکس العملی انجام می ده اول با تعجب خلاصه حرکاتش انقدر جالب بود که بعد غصه خوردم چرا فیلم نگرفتم شنبه 19 بهمن1387 :: 12 :: نويسنده : شیما
دیشب تولد مهدی بود تنها پسرخاله به به که مادرزنش با شکوه فراوان و دعوت از همه براش گرفته بود .
به به بعد از اینکه وارد تولد شد و تزئینات پر زرق و برق را دید سر ذوق آمده بود و آواز می خوند .
نمی دونستم که این چیزا رو می فهمه و دوست داره الهی مامان قربونت بشه . دیشب داشتم فکر می کردم که پارسال این وقتا بود که خدا به به رو به ما هدیه کرد وای خدا چه شورو حال و چه احساسی ناگفتنیه وقتی جواب آزمایش رو گرفتم به بابایی زنگ زدم البته این خاطره فکر کنم در اولین پست وبللاگ هست اما هر بار یاد آوریش چقدر برام شیرینه اون موقع فکر نمی کردم بچه اینه و زندگی مشترک رو اینقدر دگرگون می کنه . خدایا پروردگارا بخاطر همه لطف هات ازت ممنونم و همیشه قدر دان آنها هستم .
سه شنبه 15 بهمن1387 :: 13 :: نويسنده : شیما
مشکل پی پی نکردن شازده به مسئله روز خانواده تبدیل شد و روزی چندین تلفن داشتم که کرد یا نه خلاصه پس از درمانهای مختلف آخرش با چرب کردن مشگل حل شد و همه جشن گرفتیم
الان هم علیرضا خان سرو حال و خنده کنان داره تلویزیون می بینه نمی دونم این نیم وجبی چه علاقه ای به تلویزیون داره مخصوصا برنامه ۹۰ وقتی این فردوسی پور حرف می زنه فکر می کنه با اونه همش براش قاقو می کنه می ترسم نکنه فوتبالیست بشه
آخه همین باباش اهل فوتباله برا ۷ پشتم کافی دیگه پسرم نه
راستی ازهمه ممنونم که برام راه حل فرستادن نمی دونم دوستای گلم دوست دارم تا اردیبهشت که مرخصی دارم و کامل پیش بچه هستم آموزشها شو شروع کنم اما نمی دونم باید چی کار کنم اگه سایتی کتابی چیزی بلدید بهم بگید شنبه 12 بهمن1387 :: 20 :: نويسنده : شیما
فکر می کنم آدم تا مادر نشه معنای عشق و درک نمی کنه و نمی فهمه دوست داشتن یعنی چی
می خوام تو این پست از خدا جونم تشکر کنم بخاطر همه زیبایی هایی که داره بهم نشون می ده اول از همه که خیلی خیلی لذت بخشه شیر خوردن و مکیدن شیره جون که در همون حال بهبه دستت رو محکم فشار می ده و تو چشمات نگاه می کنه و یه جورایی با ت حرف می زنه بنظر این قشنگترین چیز تو زندگی تازگی ها خنده های بی دندون پسری بد جوری دل بری می کنه دو روزه داریم تمرین داالی می کنینم اونم صبحا وقتی پنپرزش رو عوض می کنم . دیروز یادگرفت که پاهاشو نگاه کنه انگار تازه فهمیده چزی اون پایینا تکون می خوره و براش جالبه اگه تونستم و مشکل حل شد عکسشو می زارم . بعضی وقتیا که علیرضا مامان بزرگ ش رو می بینه و اونهم باعشق خاصی باش حرف می زنه شروع می کنه به آقو گفتن و انگار داره با مادری درد و دل می کنه منم احساس می کنم داره از من شکایت می کنه بخاطر ناشی گری هام . یه مشگل تازه که پیش اومده کمی ذهنمو مشغول کرده به پسری تازگی ها آخر شب شیر کمکی می دیم چون فکر میب کنم کامل سیر نمی شه الان سه روزه پی پی نکرده البته دلش رو با روغن زیتون چرب کردم اما اثر نداشت و اون هم زور می زنه اگه تا فردا خوب نشه باید ببرمش دکتر راستی اگه شما راه حلی دارید بهم بگید از خاله عسل و سام از بردیا جون لیلی و محمد سعید و همه برای کامنت ها ممنونم
سه شنبه 8 بهمن1387 :: 17 :: نويسنده : شیما
چند شبی پسر گلی مامان سر ساعت میخوابه و بیدار می شه
این پسر جیگر مامان که دو روزه پی ی نکرده دیشب تا صبح خر خر می کرد و زور می زد اگه کسی نمی دونست علیرضاست فکر می کرد یه پیر مرد خوابیده تو جاش یه هفته است که عسل مامان موقعی که شیر می خوره تو چشمای مامان رو خیره می شه و لبخند می زنه و با نگاه عاشقانش بام حرف می زنه امروز صبح رفته حمام البته بعد از یه هفته الان هم طبق معمول بیهوش از ظهر خوابیده
|
||