تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker

به به مامان
پسری با رو روکش راه می ره
اول بگو ماشااله

پسری که علاقه زیادی به پرواز کردن راه رفتن و حرکت و جنب و جوش داره بعد از اینکه گذاشتمنش تو رو روکش او یکم دنده عقب بعد رو به جلو با سرعت با لا حرکت کرد اونقدر ذوق شده بودیم که نگو

نزدیک یک کیلو قند تو دل من و بابایی آب شد

این روزا سعی می کنم بیشتر ببرمش پایین پیش مادر بزرگش تا بهش مانوس بشه آخه ۱۶ اردیبهشت باید برم سر کار

نمی دونم چطور با این مسئله کنار بیام

برای اولین با که گذاشتمش یک گریه زاری انداخته بود راه تا من رو دید ساکت شد مامان می گه از بوت می شناستت من که هر روز حموم می رم

نمی دونم چکار کنم اگه راه حلی به نظرتون می رسه بهم بگید


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 29 فروردین1388 و ساعت 11 |
پنج ماه شد قند وعسل مامان
این روز ها چقدر تند می گذره

تا چشم هم می زاری یک ماه می گذره آغاز تاریخ ما شده ۲۰ تولد علیرضا ۲۰ فروردین گل پسرم پنج ماهه شد خاله و مامان بزرگ و کلی مهمون واسه این روز مهم دعوت بودن خونمون 

انگار هر وقت ۲۰ می رسه این شازده باید نشون بده بزرگ شده عزیز دل مادر تو این شب یه حرفای جدیدی مثل دردردر یا صدای رگبار تفنگ از خودش در آورد و دستش رو گذاشت زیر چونش بعد از کمی گا مبوله دنده عقب که مهمونا رو هیجان انگیز کرد خلاصه مگه از بغل پایین می اومد .

یه اتفاق ...

قبل از ماهگرد پسری سر ظهر بردمش حموم هیچکس هم خونه نبود ما تو حموم بودیم که مامان فیروزه (مامان بزرگ )اومد در حموم  احوال پرسی و گفت کاری نداری رفت منم علیرضا رو شستم حوله شو پوشوندم خواستم بیام بیرون دیدم مامان نی در رو ناخود آگاه بسته ما تو حموم زندونی شده بودیم مامانی هم پایین در حال آشپزی خلاصه هرچی داد زدم صدامونشنید  پسری هم ترسید از صدای داد من به ذهنم رسید شیشه حموم رو بشکنم اما ترسیدم بریزه رو پسری خلاصه در رو با فشار و قدرت  که شده بود اندازه زور حسین رضا زادهتکون دادم از اونجا که محکم نبسته بود باز شد اما استرس شدیدی به من و پسری وارد شد

اونجا بود که فهمیدم مدیریت بحران یعنی چی


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 22 فروردین1388 و ساعت 19 |
سیزده به در و ملوسک مامان

 

 

شازده گل مامان ۱۳ به در امسال رو حسابی هیجان انگیز کرد

امسال که نزدیک یه ۵۰ نفری از فامیلهای بابایی بامون بودن سیزدهبه در خوبی بود رفتیم سمت روانسر و طبیعت زیبای کردستان

تواین روز اول همه سعی می کردند جایی رو انتخاب کنن برا نشستن که به به جونم راحت باشه  پسری اما باطر ذوقش از آب رودخانه و درخت و حیوانات  آفتاب سوخته شد و به قول باباش از اون پسرای سیاه جیگر

خلاصه کباب و رقص کردی بچه ها و عکس انداختن و گردش .... روز خیلی خوبی رو ساخت و اولین سزده به در علیرضا خان رو رقم زد

امسال وقت سبزه گره زدن افتادم یاد پارسال که هنگام گره زدن آرزو کردم بچم پسر باشه

کارهای جدید پسری

دیگه بادستش اشیارو برمی داره به قول مامان بزرگش راه شکمش رو پیدا کرده و همه چی رو به دهنش می زاره

تو روروکش که می زارم راحت وامیسته و دنده عقب پا می زنه و می ره

در تلاش برا گامبوله چرخ می زنه

بعد از حریره بادم و فرنی دیگه سوپ شروع کرده می خوره و خوشش می اد

فکر می کنم می خواد دندون در بیاره همه چی رو می سابونه به لثه اش

فعلا همینا رو یادم می اد

 


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 15 فروردین1388 و ساعت 12 |
روزهای عید و....
 

                     

تعطیلات عید خوش می گذره این پسر گلی که صفا می کنه عمه ها اومدن خلاصه از بغل           پایین نمی اد

امروز برای اولین بار عمه شیدا موهاشو کوتاه کرد نمی دونید چه ماه شده این جیگر مامان از کارو کاسبی عید و عیدی گرفتنها بگم پسری کارش خوبه اما کاسبی مامان امسال تخته کرده

پسر جون جدیدا دستاشوتا نزدیک مچ می کنه تو حلقش و با صدای بلند لیس میزنه

 

                       

 


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 8 فروردین1388 و ساعت 12 |
سال نو مبارک
 

                            

خدای مهربونم برای همه لطفهات در سال خوب ۱۳۷۸ ممنونم

در این سال به یاد ماندنی بهترین زیباییهای دنیا رو به من نشون دادی و من را لایق اسم زیبای مادر کردی 

چه آرامشی چه لطفی چه عشقی نمی دونم همه خوبیهای دنیا حالا می فهمم چرا بعضی چندین تا بچه می ارن "آخه این همه لذت  

سال جدید رو با یه عالمه آرزوی خوب برای همه بخصوص اونها که دوست دارن مامان بشن شروع می کنم با انرژی بسیا ر

علیرضا جان موقع سال تحویل خواب بود هر کاری کردم بلند نمی شد اما من براش خیلی دعا کردم  امیدوارم همکه سال خوبی داشته باشن

 

سال نو مبارک


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 1 فروردین1388 و ساعت 21 |