
|
درباره وبلاگ ![]() بابایی و مامانی من از سال 81 با هم آشنا شدن و سال ۱۳82 با هم زندگی مشترک زیبایی رو ساختن من علیرضا امیدمادرو بابا هستم که 20 آبان زندگی زیبای آنها را قشنگ تر از همیشه کردم و مامان به امید روزی که من این وبلاگ را از آنها تحویل بگیرم و خودم توی این وبلاگ بنویسم آن رو برام درست کردن تا خاطراتم را از قبل از تولدم داشته باشم. پيوندها |
به به مامان
خاطرات من و کودکم
بالاخره بعد از مدتها موفق شدم بنویسم این کار دیگه بعدشم مامان تازه به دوران رسیده از اولش خود صبح براتون می گم ساعت شش و نیم از خواب بیدار می شم اول سراغ غذای پسری می رم وبعد آب میوه براش می گیرم وسایلاشو عین فر فره حاضر می کنم از غذا که بگم علیرضا الان فرنی بادام و پسته و حریره بادام سوپ پوره سیب زمینی آب میوه موز بیسکویت مادر ... می خوره وسایلای پسری که حاضر شد خودم حاضر می شم و ۷و ده دقیقه حرکت می کنیم علیرضا پیش عمه ج.نش و آریا می زارم بعدم ظهرا دو نیم می رم دنبالش حالا چند تا عکس از پسری می زارم وقتی پسری در مسابقات فرمول یک شرکت می کند یکشنبه 20 اردیبهشت1388 :: 18 :: نويسنده : شیما
چه بگم از غم جدایی که نگو
چه بگم از کار م که این مدتی که نبودم متلاشی شده همه وسایلام کارای که باید انجام می دادم بی صاحب ............ اصلا فعلافرصت سر خاروندن ندارم اما سر فرصت می گم پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 :: 16 :: نويسنده : شیما
دیروز قرار بود اولین روز کار باشه اما انگار علیرضا فهمیده بود شب تب کرد و شیر نمی خورد ما هم ندید بدید تا صبح نخوابیدیم صبح بردیمش دکتر گفت هیچی نیست همین که رسیدیم خونه تب قطع شد مریضی تموم شد
بهبه فقط نخواست من برم سرکار چقدر برنامه ریزی کرده بودم ..... اما شنبه روز اول کار امید و.ارم مشکلی پیش نیاد شنبه چند تا عکس می گذارم شنبه 5 اردیبهشت1388 :: 14 :: نويسنده : شیما
الهی مادر فدای اون چشمای مهربونت بشه چطور بزارمت جا و برم سر کار چند روزیه موقع شیر دادنت به چشمات خیره می شم و محکم تر از همیشه بغلت می کنم احساس دلتنگی عجیبی بهم دست می ده چکار کنم دارم دیونه می شم که ۱۰ روز دیگه باید برم سر کار لعنت به این کار همش خودم رو دل داری می دم که من اولین مادر شاغل نیستم که بچم رو تنها می زارم اما بازم خیلی غمگینم خدا می دون چطور دارم روزهامو می گذرونم هرچند فکر می کنم داره به مادر بزرگش عادت می کنه اما جدایی برای من سخته ۷ ساعت نبینمش
دارم کم کم غذای جامد بهش می دم که بخوره اما ....
|
||