
از اولش خود صبح براتون می گم ساعت شش و نیم از خواب بیدار می شم اول سراغ غذای پسری می رم وبعد آب میوه براش می گیرم وسایلاشو عین فر فره حاضر می کنم از غذا که بگم علیرضا الان فرنی بادام و پسته و حریره بادام سوپ پوره سیب زمینی آب میوه موز بیسکویت مادر ... می خوره وسایلای پسری که حاضر شد خودم حاضر می شم و ۷و ده دقیقه حرکت می کنیم علیرضا پیش عمه ج.نش و آریا می زارم بعدم ظهرا دو نیم می رم دنبالش حالا چند تا عکس از پسری می زارم
وقتی پسری در مسابقات فرمول یک شرکت می کند
چه بگم از کار م که این مدتی که نبودم متلاشی شده همه وسایلام کارای که باید انجام می دادم بی صاحب ............
اصلا فعلافرصت سر خاروندن ندارم اما سر فرصت می گم
بهبه فقط نخواست من برم سرکار چقدر برنامه ریزی کرده بودم .....
اما شنبه روز اول کار امید و.ارم مشکلی پیش نیاد
شنبه چند تا عکس می گذارم
چند روزیه موقع شیر دادنت به چشمات خیره می شم و محکم تر از همیشه بغلت می کنم احساس دلتنگی عجیبی بهم دست می ده چکار کنم دارم دیونه می شم که ۱۰ روز دیگه باید برم سر کار لعنت به این کار ![]()
همش خودم رو دل داری می دم که من اولین مادر شاغل نیستم که بچم رو تنها می زارم اما بازم خیلی غمگینم ![]()
خدا می دون چطور دارم روزهامو می گذرونم هرچند فکر می کنم داره به مادر بزرگش عادت می کنه اما جدایی برای من سخته ۷ ساعت نبینمش ![]()
دارم کم کم غذای جامد بهش می دم که بخوره اما ....