تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers
به به مامان
درباره وبلاگ

بابایی و مامانی من از سال 81 با هم آشنا شدن و سال ۱۳82 با هم زندگی مشترک زیبایی رو ساختن من علیرضا امیدمادرو بابا هستم که 20 آبان زندگی زیبای آنها را قشنگ تر از همیشه کردم و مامان به امید روزی که من این وبلاگ را از آنها تحویل بگیرم و خودم توی این وبلاگ بنویسم آن رو برام درست کردن تا خاطراتم را از قبل از تولدم داشته باشم.
پیوندهای روزانه

به به مامان
خاطرات من و کودکم
یکشنبه 24 خرداد1388 :: 8 ::  نويسنده : شیما       
                                  Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic           

 

 روز تولدم با روز زن یکی شده روزن بر همه مادرا مبارک .

من امسال یه مادر واقعی ام باورم نمی شه

                             Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic          



چهارشنبه 20 خرداد1388 :: 8 ::  نويسنده : شیما       
 

                

جون جونم با یک دندونو گامبوله بدو ۲۱۰ روزه یا هفت ماهه شد

جیگر پسرم مثل قند شیرین شده ببین

                                            

 

                                عروسکم هفت ماهگیت مبارک



شنبه 16 خرداد1388 :: 10 ::  نويسنده : شیما       
این روزا انقدر این به به هر روز مراسم داره که نمی دونید این مامان بزرگ یه چیزایی بلده خلاصه ما هم که پایه جشن و شلوغ بازیم

دیروز مامان فیروزه گل محمدی برای به به خریده بود و می گفت در اولین بهار زندگیش اگه توی این گلها غلط بزنه دیگه بوی بهار می گیره و حساسیت نمی شه

این پسری هم شکمو از خوشحالی نمی دونست چکار کنه هی خودشو غلط می داد و مشت می کرد تو گلها و قاق و قوق می کرد

 

گل پسر مامان

 

 

 

پسری در حال تماشا تلویزیون

           

 

                             

 

 

این دو روز که تعطیل بود هرچند بابایی سرکار بود اما عصرا می اومد ما هم دیروز رفتیم بیرون طاقبستان علیرضا تا دیروز تا می نشست تو ماشین می خوابید اما دیروز انگار یه چیزی کشف کرده بود و اونهم بوق بود همش می خواست بوق بزنه دیگه مگه دست از فرمان ماشین بر می داشت

پسری راننده می شود











چهارشنبه 13 خرداد1388 :: 8 ::  نويسنده : شیما       
                                    

 

خیلی وقت بود می خواستم یه مطلبی متفاوت بنویسم اما  وقت نمی   شد  همش شده کار کار این انتخابات م تموم نمی شه ما خبر نگارا راحت شیم

چند روز پیش داشتم پیش خودم فکر می کردم که چقدر خوشبختم که خدا خیلی نعمت بهم داده شوهر خوب خانواده خوب مادر شوهر مهربون گل پسر ....اما من چقدر از خدا تشکر می کنم برای این نعمتها

دیروز که از سر کار رفتم خونه پسر جون که با مامان بزرگش کلی بازی کرده بود و من فکر می کردم خسته است و زود می خوابه منو گول زد یکم که بازی کردیم و خوابش گرفت من رفتم دوش بگیرم چند دقیقه طول نکشید که اومدم بیرون در حموم که باز کردم دیدم گل پسری تا در حموم گامبوله فرمودن بعد یکی از عروسکهاشو آورده بود و نشته بود داشت بازی می کرد و منتظر من بود  از تعجب و خوشحالی که جون جونم نشست داشتم شاخ در می آوردم و خیلی هم ترسیده بودم اگه می رفت سمت در و رو به پله ها ....

وای خدا ممنونم که به مواظبش بودی











شنبه 9 خرداد1388 :: 9 ::  نويسنده : شیما       
پس از مدتها تلاش بلاخره دندون به به مادر بیرون زد

جیگر مادر پس از دندون در آوردن

آخ نمی دونید این مروارید سفید چه جیگره پسرم نمی دونید چند روز گذشته رو چه مبارزه ای کرد تا این جیگر بیرون زد اما از وقتی این یه ذره بیرون زده دیگه همش دنبال گاز گرفتنه هرچی برسه با سعی فراوان می خواد دندونش رو بهش بسابه

عزیز دل مادر چه آهنگ قشنگی داره صدای چق چق لیوان با اون دندون خوشگلت