تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker

به به مامان
عزیز دلم هشت ماهه شد
پسر مامان هشت ماهه شد

خدا یا شکرت

پسری در چند روز گذشته که تعطیلات بود به همراه خاندان پدری به سفری چند روزه و ییلاقی در یکی از روستاهای اطراف سد سلیمانشاه به مشاهده مظاهر طبیعت پرداخت .

ذوق کردنش برای گاو و گوسفند زرد آلو و گردو درخت و رودخانه و سد و خلاصه همه چی دیدنی بود

یه چیز دیگه ام بگم اما به کسی نگید ها  اولین مسافرت به به به این روستا  بود که کمی جیگرم رو بقیه مسخره می کردند اما واقعا تو آموزشش موثر بود

آنقدر اشتهاش اومده بود سر جاش که نگو خوب می خوابید تا می رفتیم تو باغ غش  میکرد .

                             

هوای خنک و دلنشین صدای گنجشک و مرغ و خروس واقعاآدم رو سرو حال می اره

                                

                        

 


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 20 تیر1388 و ساعت 9 |
شیطنتهای جدید به به مامان
 اولش آخی  تونستم چیزی بنویسم  بعد از این همه کار

انقدر دلم می خواست زودتر بنویسم علیرضا چه شیطونیهایی یاد گرفته که نگو

اول از همه دوتا دندون بالا ش هم در اومد ولی بیقراری و کم خوراکیش منو کشته  اما انقدر جیگر شده هرچی می بینه می خواد گاز بگیره دندوناشم آنقدر تیزه که فرو می ره حسابی

دوم جیگر مامان دست می گیره بلند می شه بعد و چند قدمی البته با تلو تلو خوردن می ره اما  نمی دونید هی زمین می خوره مخصوصا با سرش همه خونه رو مناسب سازی کردم همه سرامیکا رو پوشوندم چیزای رو میزو بردشتم خلاصه خونمون شده مسجد

حالا از شیطونیها یا دلبریهای جدید پسری بگم

پسر چشم سیاه مامان (البته به قول یه دختر خانم تو پارک) آنقدر سریع ارتباط برقرار می کنه که نگو واقعا بچه خبر نگاره البته نمی دونم چرا با دخترا خیلی بیشتر  بعدم فورا ناز می می کنه با یه لبخند دو دندونی دلبرانه که نگو  جراعت نمی کنم ببرمش پارک در خونمون از خونه بیرون نرفته دخترا می ریزن دور کالسکه اش و اونم براشون قه قه می زنه و دالی دالی می کنه خلاصه میوه فروش محله گفته با مغازم عوضش می کنم .

بازی کردنش با آریا ( پسر عمش ۴ ساله که هر دو شون روزها پیش مامان بزرگن ) دیدنیه اگه بتونم فیلمشو می زارم  این دو وروجک یاد گرفتن تا فرصت بدست می ارن آریا می ره در حموم بازمی کنه علیرضا گامبوله کنان می ره تو و زیر دوش و آریا آب سرد و باز می کنه و باهم آب بازی می کنن.

دعوا کردنا شون سر کتاب قصه اسباب بازی دیدنیه پسری که من فکر می کردم حقش ضایه می شه همچی از پس آریا بر می اد که نگو تا بعضی وقتا کتک هم   به آریا می زنه

خلاصه پسری آنقدر جیگر شده و تو دل برو که تقریبا همه اس ام اس هام مال اون شده از اقصی نقاط


+ نوشته شده توسط شیما در شنبه 13 تیر1388 و ساعت 8 |
اولین بهار زندگیت مبارک
پسر گلم اولین بهار زندگیت مبارک امیدوارم همیشه روزگارت و دلت بهاری باشه

علیرضا تازگیها فهمیده چیزی به اسم تاب در زندگی وجود داره به همین خاطر  هروقت می ریم پارک صدای همه در می اد و پایین نمی اد

                                       


+ نوشته شده توسط شیما در دوشنبه 1 تیر1388 و ساعت 8 |