
|
درباره وبلاگ ![]() بابایی و مامانی من از سال 81 با هم آشنا شدن و سال ۱۳82 با هم زندگی مشترک زیبایی رو ساختن من علیرضا امیدمادرو بابا هستم که 20 آبان زندگی زیبای آنها را قشنگ تر از همیشه کردم و مامان به امید روزی که من این وبلاگ را از آنها تحویل بگیرم و خودم توی این وبلاگ بنویسم آن رو برام درست کردن تا خاطراتم را از قبل از تولدم داشته باشم. پيوندها |
به به مامان
خاطرات من و کودکم
سه شنبه 21 مهر1388 :: 4 :: نويسنده : شیما
درحال تدارک تولد برای پسری هستم البته تاخیر چند روزه ام به دلیل سرماخوردگی بود
پسر جونم امروز ۱۱ ماهه شد و به قول بابایی داره مرد می شه تازگیها یه دلبر یهایی از خودش بروز می ده که نگو یه توپ نارنجی داره از صبح تا شب فقط دوست داره فوتبال کنه البته این عشق وقتی شور بیشتری می گیره که تلویزیون هم فوتبال پخش کنه و یه سرو صدایی هم باشه دیگه بابایی و عموهاش می دونن باش فوتبال می کنن و جای قشنگشم وقتی گل می خوره طرف مقابلش که خوشحالی می کنه اونهم خوشحالی می کنه هرچی می گم پسری گل خوردی خوشحالی نداره نمی فهمه خلاصه پسری در ۱۱ ماهگی رونالدو شده
از کارهای دیگه عاشق موبایله می گیره اونهم سرو ته در گوشش و شروع می کنه به اده بده گفتن تازگیها دندونهای جلوشالبته پایین شده ۴ تا و دیگه گاز می گیره راستی اگه ایده قشنگ برا تولد دارین بهم بگین
پسر گلم وقتی سرکارم همش دلم پیش توه اینایم که اون بالا می بینی دل منه که الان که سرکارم داره برای تو می تپه |
||