
|
درباره وبلاگ ![]() بابایی و مامانی من از سال 81 با هم آشنا شدن و سال ۱۳82 با هم زندگی مشترک زیبایی رو ساختن من علیرضا امیدمادرو بابا هستم که 20 آبان زندگی زیبای آنها را قشنگ تر از همیشه کردم و مامان به امید روزی که من این وبلاگ را از آنها تحویل بگیرم و خودم توی این وبلاگ بنویسم آن رو برام درست کردن تا خاطراتم را از قبل از تولدم داشته باشم. پيوندها |
به به مامان
خاطرات من و کودکم
شنبه 30 آبان1388 :: 14 :: نويسنده : شیما
امروز عزیز دلم واکسن یک سالگی ش زد
جونم عمرم دیگه مرد شده اینبار فقط دو پانیه گریه کرد بعد مثل مردا مقام به قربون صدقه رفتن های من گوش می کرد امروز می خوام دو عکس از گلم براتون بزارم یکی
۳۰ آبان ۱۳۸۷
۳۰ آبان ۱۳۸۸
چهارشنبه 20 آبان1388 :: 9 :: نويسنده : شیما
جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست...
جشن تو شروع زیبای تموم شادیاس..
جشن تو طلوع یک روزه مقدسه برام..
وقت شکر گذاریه بسوی درگاه خداست...
عزیزم تولد مبارک..
عمر من تولدت مبارک..
مهربونم تولدت مبارک..
قشنگم تولد مبارک..
گلم تولدت مبارک..
جون من تولدت مبارک.
امید من تولدت مبارک..
زندگیه من تولدت مبارک..!!
![]() ![]()
خدا رو به خاطر اینکه با آمدن تو به زندگیمون انرژی بخشیده شکر میکنم
می خوام امروز از حال و هوای پارسال این وقتا بگم وقتی یادم می افته قند تو دلم آب می شه همه می گن زایمان خیلی سخته ولی بنظر من خیلی شیرینه اگه نگین چه رو داره هنوز علیرضا یه سالشه می گم من بازم می خوام دوست امروز از اولش یعنی ساعت ۷ صبح روز ۲۰ آبان ۱۳۸۷ رو براتون تعریف کنم صبح زود بیدار شدم و همه جارو مرتب کرده بودم آرامش و شعف زیادی تو دلم بود اما از آنجایی که گرسنم بود رفتم سر یخچال دیس میوه که چیده بودم ،کرم کارامل درست کرده بودم ژله ریخته بودم خلاصه کلی تدارک دیده بودم برای شوهری خواستم ناخنک بزنم افتاد یادم عمل دارم نمی تونم چیزی بخورم خلاصه لباسامو پوشیدم و رفتم تو اتاق به به دوربین روشن کردم و آخرین حرفاموزدم باش خیلی با حال بود اومد پایین با پدر شوهرم اینها خدا حافظی کنم دیدم عجب ۷ صبحی همه بلند شدن اسفند و منقل و صدقه و قرآن و آب و گل حاضر کرده بودن منتظر من بودن با سلام و صلوات راهی بیمارستان شدم همین که وارد ورودی شدم خواهری مادر نشسته بودن تو لابی منتظر مامان که دیدم پریدم بغلش نمی دونم انگار یه جورایی بغلش را خیلی دوست داشتم اصلا اون روز عشق از هر نوعیش تو دلم فوران می زد. مامان گفت وسایلت رو بردم تو اتاقت آخه روز قبل اومدیم بیمارستان اتاق خصوصی گرفتم و دیگه رزو و معلوم بود. من راهی بخش زایمان شدم همه لباسه و وسایلم را خواهری برد اتاق جالبی بود مبله با ۲۰ زن که شکمهاشون بزرگ و یه لباسهای زرد پوشیده بودن همه تعریفهایی می کردن هر چند دقیقه هم یکی رو برا تست صدای قلب جنین میبردن اتاق بغل و هر ۴۵ دقیقه هم یکی دکترش می اومد می رفت عمل اون روز که روز تولد امام رضا بود تلویزیون برنامه شادی داشت ومن هم لم داده بودم رو مبل و نگاه می کردم ساعت ۲ بود رفت قدم زدم تو راهرو از پنجره با با رو دیدم که با یه جعبه شیرینی از آسانسو اومد بیرون بنده خدا فکر می کرد الان نوش رو می بینه من حدودا ساعت ۱۵ دکترم اومد رفتم صدای قلب بچم رو شنید سند برام زدن و یه فرمی رو پر کردم و وارد اتاق عمل شدم .
چه جا ی جالبی بود دکترای خوش اخلاق و با مزه چند تا تخت عمل هم تو اتاق بود بغلی داشتن شکمشو می دوختن اون بغل تری داشتن دماغش رو عمل می کردن خلاصه یه نگاهی به مه جا انداختم و خوابیدم رو تخت دکتر بیهوشی یه آمپول زد تو نخاعم و کم کم سر شدم بعد دکتر شروع کرد گفت شیما جون چه کارهای گفتم خبرنگار همین که گفتم همه ریختم رو سرم سوال پیچم کردن چرا نمی گید احم...دی گند زده و... هزار تا سئال سیاسی داشتم می گفتم که ما هم دولتی هستیم نمی تونیم نقد کنیم که دکتر گفت وای شیما دوقلو منو می گی گفتم این شکم گنده معلوم بو د دو قلو بعد دکتر خندید سر به سرم می زاشت یه دفعه دکتر بیهوشیه گفت:چه دختر نازی دلم غش کرد آخه من پسر ارزو داشتم دوباره خندیدن خلاصه در همین گیرو دار بودم که صدای بچه اومد دلم داشت تاپتاپ می زد همش می گفتم ببینمش نگاه ساعت کردمچهار بیست دقیقه کم بود .
اول گفتم سالمه دکتر گفت اره الحمدالله بعدم گفتم خوشگله دکتر گفت پسر خوشگلی برا چشه فهمیدم زیاد قشنگ نیست تمیزش کردن گذاشتنش رو سینم چه لحظه ا ی بود وصف نشدنی تا حالا همچین حسی نداشتم حتی وقتی که اوج عاشقی بودم پسرم خیلی ناز و خوشگل بود اما آنچنان گریه بلندی می کرد اتا ق رو گذاشته بود رو سرش خلاصه یه بیست دقیقه ای بعدشم ساکشن کردن و دوختن من راهی ریکاوری شدم ۱۰ دقیقه موندم بردنم بیرون از در که رفتم بیرون شوهری با خواهری بیرون منتظرم بودن شوهری با لبخند گفت خدا رو شکر خوبی منو می گی سرو حال انگار نه انگار زایمان کردم فقط خوابیده بودم رو تخت با همه احوال پرسی مثل اینکه برنده المیک اومدم به وطن خوشحال رفتم تو اتاق خدایی دردم نداشتم سر بودم خواهری گفت ماشاله چه بچت قد بلنده و تپل با نمکه خلاصه وارد اتاق شدم چه اتاق خوشکلی غرق گل آخه می دونن من گل دوست دارم چند دقیقه بعد به به مامان رو آوردن وای چه لحظه ای بود سرشار از عشق شدم آنقدر نازک ولطف و زیبا که نگو شرو ع کردم به شیر دادن .... کم کم دردم شروع شد دکتر اومد برام مسکن زد خوب شدم خلاصه شب مامان فیروزه و خواهری پیشم وایسادن منم شارژ و دردم نداشتم اون بیچاره ها خسته خوابشون می اومد منم همش حرف می زدم تا صبح نخوابیدم دلم داشت قند توش آب می شد بعضی وقتام با شوهری اس ام اس بازی می کردم علیرضا هم تا صبح خوابید سرو حال سرو حال این بود ماجرای زایمان من که هیچ وقت لحظه لحظه آن رو فراموش نمی کنم امید زندگانیم تولدت مبارک راستی یه تولد گرفت برا پسری عکس ها شو می زارم منتظر باشید
|
||