
تا چشم هم می زاری یک ماه می گذره آغاز تاریخ ما شده ۲۰ تولد علیرضا ۲۰ فروردین گل پسرم پنج ماهه شد خاله و مامان بزرگ و کلی مهمون واسه این روز مهم دعوت بودن خونمون
انگار هر وقت ۲۰ می رسه این شازده باید نشون بده بزرگ شده عزیز دل مادر تو این شب یه حرفای جدیدی مثل دردردر یا صدای رگبار تفنگ از خودش در آورد و دستش رو گذاشت زیر چونش بعد از کمی گا مبوله دنده عقب که مهمونا رو هیجان انگیز کرد خلاصه مگه از بغل پایین می اومد .
یه اتفاق ...
قبل از ماهگرد پسری سر ظهر بردمش حموم هیچکس هم خونه نبود ما تو حموم بودیم که مامان فیروزه (مامان بزرگ )اومد در حموم احوال پرسی و گفت کاری نداری رفت منم علیرضا رو شستم حوله شو پوشوندم خواستم بیام بیرون دیدم مامان نی در رو ناخود آگاه بسته ما تو حموم زندونی شده بودیم مامانی هم پایین در حال آشپزی خلاصه هرچی داد زدم صدامونشنید پسری هم ترسید از صدای داد من به ذهنم رسید شیشه حموم رو بشکنم اما ترسیدم بریزه رو پسری خلاصه در رو با فشار و قدرت که شده بود اندازه زور حسین رضا زادهتکون دادم از اونجا که محکم نبسته بود باز شد اما استرس شدیدی به من و پسری وارد شد![]()
اونجا بود که فهمیدم مدیریت بحران یعنی چی