
خیلی وقت بود می خواستم یه مطلبی متفاوت بنویسم اما وقت نمی شد همش شده کار کار این انتخابات م تموم نمی شه ما خبر نگارا راحت شیم ![]()
چند روز پیش داشتم پیش خودم فکر می کردم که چقدر خوشبختم که خدا خیلی نعمت بهم داده شوهر خوب خانواده خوب مادر شوهر مهربون گل پسر ....اما من چقدر از خدا تشکر می کنم برای این نعمتها ![]()
دیروز که از سر کار رفتم خونه پسر جون که با مامان بزرگش کلی بازی کرده بود و من فکر می کردم خسته است و زود می خوابه منو گول زد یکم که بازی کردیم و خوابش گرفت من رفتم دوش بگیرم چند دقیقه طول نکشید که اومدم بیرون در حموم که باز کردم دیدم گل پسری تا در حموم گامبوله فرمودن بعد یکی از عروسکهاشو آورده بود و نشته بود داشت بازی می کرد و منتظر من بود از تعجب و خوشحالی که جون جونم نشست داشتم شاخ در می آوردم و خیلی هم ترسیده بودم اگه می رفت سمت در و رو به پله ها ....
وای خدا ممنونم که به مواظبش بودی